ژانویه 21, 2010 در 7:53 ب.ظ (زنانه, کم حرفی)
من چند وقت دیگه یه امتحان خیلی خیلی سخت دارم و الان چیزی حدود یه ماهه که دارم به قول قدیمیها خر میزنم. از خواب و خوراک هم افتادم! (لطفآ بشینین الان یه فصل به حال من گریه کنین!) ولی الان فقط اومده بودم بگم که چند روز پیش یه موی سفید کشف کردم و نمیدونم چرا ذوق کردم. اولین بار روز تولد ۲۲ سالگیم یه موی سفید دیدم و رسما داشتم دق میکردم. فکر کنم با چنان خشونتی کندمش که در هشت سال گذشته هیچ موی سفیدی جرات نکرد از اون طرفا پیداش شه. امروز توی دستشویی کتابخونه باز یه موی سفید جدید دیدم. حالا دارم فکر میکنم وقتی یه ماه درس خوندن و استرس امتحان ۲ تا موی سفید میاره، وقتی به پایان نامه برسم قراره چه اتفاقی بیافته؟ به هر حال من دوستشون دارم. امیدوارم سفیدی موها به خاطر درس نباشه به خاطر این باشه که من عاقل و بزرگ و دانا شدم. (خیلی خوب بابا ، مواظب باش از شدت خنده از رو صندلی نیفتی!) حالا بیاین ترجمه گوگل رو بخونین یه خورده باهم بخندیم:
Me some time I try I’m very, very hard and now I month about something that I expect to quote oldest donkey. The sleep and food fell! (Please Bshynyn chapter now I cry in my کنین!) But now I only came to say a few days ago I discover white hair and taste why I نمیدونم. First birthday on 22 Salgym I saw white hair and percussion, I felt officially. I think that with such violence Kndmsh eight years of a white-headed I did not dare Trfa Pydash شه. Today I open the bathroom Ktabkhvnh I saw a new white hair. Now I think when I try and stress month reading course for 2 Myarh white hair, when I arrive thesis Qrarh Byafth What? However, I have Dvstshvn.
Now I بخونین Byayn Google Translation I Bkhndym eaten together:
10 دیدگاه
ژانویه 8, 2010 در 1:48 ب.ظ (آلمان و آلمانیها, کمی تا قسمتی سیاسی)
رفته بودم پیش استادی که متخصص هند و افغانستان است. از ایران هم خیلی میداند و همیشه اطلاعاتش درباره ایران آنقدر به روز است که میمانم این اطلاعات را با این جزییات از کجا گیر میآورد.
چند کلمهای فارسی بلده و هر وقت من رو میبینه یک چیزهایی هم میپرونه، البته به لهجه دری! همیشه هم از من راجع به ایران میپرسه و میخواد نظرم رو بدونه و اینکه دوستان و فامیلم در ایران چی می گن. دو هفته پیش که درباره اتفاقات اخیر حرف میزدیم (شاید چون من خیلی غمگین بودم) گفت: طول میکشه ولی وضع ایران درست میشه. تو خواهی دید. من خیلی به وضع ایران خوشبینم. ایرانیها خیلی فهمیده و تحصیلکرده هستند. به افغانستان امیدی ندارم ولی ایران به زودی درست میشه.
موقع رفتنم به فارسی گفت: به امان خدا! من هم به فارسی گفتم: کدوم خدا؟!!! غش غش خندید.
حرفهایش خیلی بهم امید دادند. گاهی لازمه که آدم بعضی حرفها رو از کسی بشنوه که از قضیه دوره. کلا در این هفت ماهه گذشته انقدر آلمانیها به من امید دادهاند که خودم گاهی تعجب میکنم. بعد از انتخابات که استادی نبود که من رو ببینه و از اوضاع ایران نپرسه. حتی یکی از معلمهای دوران مدرسهام تلفن زد و جویای اوضاع و احوال شد. همه شگفتزده و تحت تاثیر مردم و اعتراضاتشون بودند. همه میگفتند: «آرزو میکنیم که شما پیروز شوید و بالاخره به آزادی برسید.» و من از اینکه من را قاطی مردمی میکردند که در بهترین حالت بدنشان از ضربه باتومها کبود است شرمسار میشدم.
فقط ای کاش سیاستمدارهایشان کمی بخار داشتند. بالاخره چند وقت پیش صدای یکی دوتایشان درآمد که به مسولان ایرانی ویزا ندهیم. حالا لابد یک سال طول میکشد تا بعد از اینکه ج.ا. عدهای را کشت و اعدام کرد بالاخره اینها این حرف را عملی کنند. بگذریم که کار ج.ا. از این حرفها گذشته و مدتهاست که دیگه حتی به فکر همون چس مثقال آبروی نیمبندی هم که یک زمانی با هزار ظاهرسازی واسه خودش دست و پا میکرد نیست.
9 دیدگاه
ژانویه 7, 2010 در 5:41 ب.ظ (زنانه, غرزدنها)
خانومچه مدتیست که به من غر میزنه. روی تنش غبار نشسته. من باهاش بداخلاقم. برایش تولد دوسالگی نگرفتم. میگم درس دارم. میگه بهانه است. میگه حرف بزن. میگم نمیدونم چی بگم. نمیخوام چرت و پرت بگم. میگه حرف دل که چرت و پرت نیست. قبلا اینقدر فکر نمیکردی. میگم آخه الان قبلا نیست. قبلا بچههای مردم رو روز روشن تو خیابون نمیکشتن. میگه تو که هیچوقت نمیخواستی خیلی قاطی سیاست بشی. تو میخواستی از زندگی بنویسی. میخواستی از زن بودن بنویسی. از غربتستونی که شده خونهات بنویسی. میگم نیلوفر نوشته که نشسته از اول تا آخر رو خونده. ندا هم نوشته که منتظره تا من بنویسم. من میترسم گاهی. نمیدونم چرا میان اینجا و تو رو می خونن. چرا دوستت دارن؟ گاهی از بعضی نوشتههام خجالت میکشم. خانومچه لب ورمیچینه. گاهی فکر میکنم همه رو پاک کنم و برم گم و گور شم. خانومچه قهر میکنه و پشتش رو می کنه به من.
گاهی یادم میره که اینجا مال منه. یادم میره که حق دارم خودم باشم. یادم میره که اگر کسی بخواد اخبار جنبش سبز بخونه میره بالاترین نمیآد که پیش خانومچه. گاهی یادم میره که من خانومچه نیستم. خانومچه قسمتی از منه. حالا یادم اومد. مرسی نیلوفر و ندا.
5 دیدگاه
دسامبر 18, 2009 در 3:35 ب.ظ (زنانه, غم و غصه)
غمگینم. روزهاست که غمگینم. حسابش از دستم در رفته. دلیلش را هم دیگر نمیدانم. نمیدانم غم و حسرت چه را میخورم. یادم رفته آن چیزی که دنبالش بودم و آرزویش را داشتم چیست.
امروز شنیدم که اولین عشقم، عشق دوران نوجوانی و دبیرستانم دارد ازدواج میکند. پرتاب شدم به آن سالها: من و دوستانم، دخترهای دبیرستانی عاشق! عاشق عشق! ساده و کنجکاو و بیخبر از پستی و بلندیهای دنیای عجیب و غریب روابط انسانی. چه ساده بودیم و چه سبکبال. شمارهای میگرفتیم و دلمان به تاپ تاپ میافتاد و زیرلب دعا میکردیم که صدای او را از آن طرف خط بشنویم. و گوشمان به در بود و راه پله، مبادا که بزرگتری از راه برسد و مچمان را بگیرد. چون ما دختران «از راه به در شده» داشتیم بزرگترین گناه زندگیمان را مرتکب میشدیم و آن شنیدن صدای محبوبمان بود. فقط چند لحظه شنیدن. در آرزوی اینکه او از سکوت این طرف خط ناامید نشود و حرف زدن را ادامه دهد. ما همان فوت کردن توی گوشی برایمان کافی بود که وحشت از شناخته شدن چنگ بیندازد توی دلمان.
ما دخترهای دبیرستانی بودیم با آرزوهای کوچکمان: یک ساعت تنهایی، یک ساعت بیرون رفتن بدون بزرگترها، یک نگاه، یک صدا، یک کلام.
امروز کجاییم؟ یکیمان طلاق گرفته، یکیمان افسرده است، یکیمان در خانه پدری زندانی است، یکیمان قرص میخورد که بتواند زندگیش را تحمل کند. رویاهایمان کجا هستند؟ نمیدانم. گمشان کردیم انگار در این راه پر پیچ و تاب. رویای واحد همهی ما عشق بود. احتمالا مثل همهی دخترهای دبیرستانی دنیا! گاهی فکر میکنم تقصیر این فیلمها و رمانهای عشقی است. چقدر تخیلات و تصورات رمانتیک تحویلمان میدهند. از عشق ابدی میگویند. از دو نفر که برای هم ساخته شدهاند. چه مضحک!
فکر میکنم تنها عشق واقعی زندگی من او بود. چون عشقی ناب بود. هرگز دستش را نگرفتم ، هرگز لبش را حس نکردم و هرگز چنگ در موهای کلفت و سیاهش نینداختم. فقط به شنیدن صدایش خوش بودم. از خوشیاش خوش بودم گرچه با من نبود و خوش نبودم. سالهاست نه دیدمش و نه صدایش را شنیدهام. ولی همیشه میدانستم که این عشق اول برای همیشه در گوشهای از قلبم جا دارد. چون این عشق منطقی نداشت. از اول هم دلیل و منطق وجودی نداشت. از اول هم نه شروعی داشت و نه پایانی. همینطوری یک دفعه آمد و بود و ماند. برای همین میگویم عشق ناب. برای همین ترسناک بود. اینکه یک نفر را چند سال نبینی و همیشه هم بدانی که راهی نیست برای هیچ نوع رابطهای و اصلا تو هم هیچ چیز نمیخواهی و اصلا این آدم به درد تو نمیخورد و دیوانگی محض است انتخاب چنین آدمی، بعد در اولین نگاه فکر کنی اگر ازم خواستگاری میکرد همین الان قبول میکردم! بعد خودت به تاسف سر تکان دهی به حال خودت. ترسناک است. این که عقل و منطق تعطیل است و انگار تو هیچ اراده و اختیاری نداری.
شاید بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که هرگز نگفتم دوستت دارم، دیوانهوار عاشقتم. نه برای اینکه اگر میگفتم چیزی عوض میشد. نه. فقط برای اینکه شاید اگر آن روزها به ترسم غلبه کرده بودم، اگر آن روزها خودم را کم نمیدیدم برای او، شاید امروز بر ترسهای دیگری غلبه میکردم. شاید امروز حرفهای کمتری داشتم که از بس گفته نشدهاند بیخ گلویم را گرفتهاند.
20 دیدگاه
نوامبر 19, 2009 در 4:02 ب.ظ (غرزدنها, غم و غصه, کمی تا قسمتی سیاسی)
جیران چقدر ساده و راحت گفتی و چه خوب زدی تو خال. بهت غبطه خوردم. این روزها حالم خرابه. همش میخواهم چیزی بنویسم، نه چیزی فریاد کنم، این همه غم و خشم و بغضی را که توی دلم مونده فریاد کنم. ولی نمیتونم. یا نمینویسم یا مزخرف مینویسم.
خسته شدم. فیلم چند شب پیش را دیدی راجع به ندا؟ توی بی بی سی دیدی دور چشمهای گودافتاده و سیاه نامزد ندا را؟ این تصاویر همینطور میآیند و میروند. بهنود و احسان و سهیلا (که بعدا معلوم شد خورشید بوده) … آن زنی که توی سرش باتوم خورد و این دکتر رامین که تازه تصویرش به قبلیها اضافه شده. اینها همینطور توی مغزم رژه میروند و من از بیحسی خودم از بیکاری و جلوی کامپیوتر میخکوب شدنم بیزارم. ولی انگار فلج شده باشم. فقط نشستهام جلوی این چهارگوش لعنتی و از این صفحه به آن صفحه میروم. مثل روزهای اول بعد از آن «انتخابات» کذایی که حتی یادم میرفت غذا بخورم. ولی حالا دیگر اشکی هم نمیریزم. فقط اینها تلنبار میشود توی دلم. احساس میکنم به زودی منفجر میشوم.
دیگر کار به آنجا رسیده که به او هم دروغ میگویم. از سر کار که میآید میپرسد تحقیقت در چه حاله. و من به در و دیوار نگاه میکنم و میگویم ای، بد نیست. در حالیکه تمام روز یک صفحه هم ورق نزدهام. بعد بیشتر از خودم بدم میآید. ولی دیگر حوصله ندارم برایش توضیح بدهم که در خانهام چه خبر است. خسته شدم بس که گفتم این را کشتند آن را بردند… دغدغهی او فعلا بحثی است که در ویکیپدیای آلمانی به راه افتاده که آیا باید هر مقالهای در هر موردی در ویکیپدیا باشد یا اگر موضوع مقالهای پیش پا افتاده بود میشود آن را پاک کرد و اینکه کی قرار است تشخیص بدهد کدام موضوع پیش پاافتاده است؟ و اینجا خبر اول روز تظاهرات دانشجوهاست و وزیر فرهنگ که گفته ببخشید ما اشتباه کردیم وضع دانشگاهها را اصلاح خواهیم کرد. و من میخواهم سرم را بکوبم به دیوار از شدت حسادت!
بعد وسط این ماجراها یاد آن روزی میافتم که سالها پیش در بازار شیراز بودم و کفشی دیدم. پسرکی آمد ۷-۸ ساله ولی با حالتی کاملا مردانه و کاسب. اول خندهام گرفت ولی بعد دیدم نه، شوخی نیست. کاسب است! مرا نشاند روی صندلی و اندازهی پایم را پرسید و کفش آورد و به پایم کرد. در جواب من که پرسیدم کلاس چندمی گفت مدرسه نمیروم. و من احمق پرسیدم چرا؟!!! سرش را پایین انداخت و گفت شناسنامه ندارم. فکر میکنم تنها لحظهای بود که او کودک بود. و من ناراحتترین کفشهای زندگیم را خریدم چون نمیدانستم باید چه کار کنم. هیچوقت نپوشیدمشان ولی هنوز توی کمد هستند. نگاه آن پسربچهای که مجبور بود مرد باشد یادم نمیرود. چطوری میشود این چیزها را فراموش کرد؟
میدانی چقدر کار داریم؟ یک خانهتکانی مفصل باید بکنیم. ولی نه مثل خانه تکانی سی سال پیش پدر و مادرانمان. میترسم. وقتی این مخالفان و معترضان را میبینم که از «امام» خمینی سند و مدرک میآورند و اعتراضشان به احمدینژاد مذاکره با آمریکا و بهانه دست «رژیم صهیونیستی» دادن است میترسم.
شدهام مثل دوران مدرسه وقتی امتحان داشتیم و باید یک کتاب را حفظ میبودیم. آن وقتها وقتی سرشب میشد و میدیدم نصف کتاب مونده خسته و ناامید میشدم و میگرفتم میخوابیدم. این همیشه حرص بچهها رو درمیآورد که من انقدر بیخیال و راحتم ولی نمرهام هم بد نمیشود. حالا هم خستهام. احساس میکنم خیلی کارها مونده ولی نمیدونم باید از کجا شروع کنم. انرژی ندارم. میخواهم بخوابم که فکر نکنم. ولی در خواب هم ولم نمیکنند. در خوابم هم میآیند با باتومهایشان و من بلد نیستم بدوم…
این اسمها همینطور توی سرم رژه میروند. از خودم میپرسم چه بلایی سر آن دانشجویی آمد که جلوی خامنهای انتقاد کرد؟ حسین درخشان در چه وضعیست؟ دختر یعقوب مهرنهاد در چه حالیست؟ یعنی این خبرها روزی تمام میشوند؟ میتوانیم روزی فراموش کنیم؟ میتوانیم از لب آب بودن و آسمان آبی لذت ببریم بدون عذاب وجدان؟ میشود باد بزند زیر موهایمان و آفتاب بیقوت اروپا بازوهایمان را قلقلک بدهد و ما از خودمان نپرسیم چرا من اینجا هستم؟ چرا آنها روسری به سر دارند؟
جیران، خسته شدم. یعنی این کابوس تمام میشود؟
توضیح: این قرار بود یک نظر باشد برای آن پست جیران. بعد که طولانی شد و زدم به صحرای کربلا تصمیم گرفتم بگذارمش اینجا.
6 دیدگاه
نوامبر 18, 2009 در 4:02 ب.ظ (آلمان و آلمانیها)
هر سال روز ۱۱ ماه ۱۱ (نوامبر) ۱۱ دقیقه بعد از ساعت ۱۱ صبح در شهرهای اطراف رود راین مثل دوسلدورف و کلن فصل کارنوال شروع میشود. اکثر مردم این شهرها از اول صبح با لباسهای مبدل و گاهی عجیب و غریب به خیابانها میآیند. این روز جشن گرفته میشود و البته به ظاهر دیگر تا فوریه از کارنوال خبری نیست ولی در این مدت انجمنهای کارنوال فعالیت دارند و مراسم خود را برگزار میکنند که بیشتر گردهمایی و جشن و آوازخوانی است. بعد چند روز در فوریه دوباره کارنوال شهر را از حالت عادی در میآورد که اوج آن راهپیمایی انجمنهای کارنوال و نمایش ماشینهای بزرگ تزیین شده در شهر و پخش گل و شکلات و شیرینی است. ضمنا تزیین ماشینها همیشه محتوای سیاسی دارد و برگزارکنندگان با طنزی تند از مسایل روز و سیاستمداران انتقاد میکنند.
حالا این همه مقدمهچینی کردم که بگویم هفتهی پیش ۱۱ نوامبر بود و من با سه تا خانم ایرانی متشخص و باحال دیگر قرار گذاشته بودم که بریم به تماشای کارنوالیها. (توجه دارید که تاکید بر کلمهی «دیگر» است!) البته قرار بود ما هم خودمون کارنوالی بشیم و صورتمون رو رنگ کنیم و کلاهی چیزی هم سرمون بگذاریم ولی بعد دیدیم ما که کلاه سر رفتهی خدایی هستیم و حس و حالش را نداریم، بنابراین به دیدن ملت همیشه الکی خوش آلمانی بسنده کردیم.
آلمانیها طبق معمول از فرصت استفاده کرده و به محبوبترین کار زندگیشان مشغول بودند که آنهم خوردن آبجو باشد. یعنی شما فقط یک شیشه آبجو بدهید دست یکیشان دیگر خوش است، حالا اگر کمی موسیقی یا سبزهای، چمنی، آبی در کار باشد که دیگر عااااااالیه! در چنین روزهایی که یک شهر در حال آبجو خوردن است شیشهی خالی است که توی پیادهروها ریخته. هر کدام از این شیشهها هم هشت سنت گرویی دارد. مردم فقیر یا بیخانمان این شیشهها را جمع میکنند و میبرند پس میدهند که خلاصه اندک اندک جمع گردد…
ساعت دو بعد از ظهر صدای من دراومد که بچهها این چه وضعیست؟ توی این شهر که از ساعت ده صبح آدم هشیار و غیر مستی وجود ندارد ما هنوز یک قطره آبجو هم به خونمان نرسیده! خلاصه رفتیم و چند تا شیشه آبجو خریدیم و من هم یک مقدار پسته از ایران سوغاتی گرفته بودم که آنها را هم در آوردم و هرکدام یک مشت ریختیم توی جیبمان. در این حال دیدم یک خانم که قیافه و لباسش پاکستانی بنگلادشی میزد با لبخند مهربانی از دور به ما نگاه میکند. بعد نزدیک شد و شیشهی آبجویی را به طرف من گرفت که درش هم بسته بود. اول فکر کردم میخواهد بفروشد و گفتم نه نمیخواهم. بعد دیدم میگوید مال تو. نمیفهمیدم چرا. فکر میکردم حتما چیزی میخواهد. باز گفتم نه. دوستم از او پرسید چرا خودت نمیخواهیش؟ گفت: پیداش کردم. خودم نمیخورم ولی نمیتونم بندازمش دور. کیسهای دستش بود پر از شیشه خالی. دوستم شیشه را ازش گرفت و بعدا گفت چون خودش هم نمیتواند چیزی را دور بیندازد حس زن را درک کرده و برای همین شیشه را گرفته. من فقط توانستم مشتی پسته در دستش بگذارم و او خندید و دور شد. و من هنوز از خودم بدم میآید که فکر کردم او حتما چیزی از ما میخواهد و میخواستم ردش کنم برود. دلم برایش تنگ شده چون میدانم هرگز او را دیگر نخواهم دید. دلم میخواست چیز بیشتری به او داده بودم. دلم میخواست او را در آغوش میگرفتم و از مهربانیش تشکر میکردم. شاید هم دیوانه شدهام. ولی این چه دنیایست، نه، من چه آدمی هستم که اول از همه فکر میکنم طرف مقابلم چیزی از من میخواهد؟
خلاصه همینطور که داشتم از دست خودم حرص میخوردم به شیشهی آبجو در دست دوستم خیره مانده بودم. ناگهان بلند گفتم: بچهها فهمیدم چرا هیچکس این آبجو را نمیخواسته و زن پیداش کرده! روش نوشته آبجوی بدون الکل!
2 دیدگاه
اکتبر 31, 2009 در 11:33 ق.ظ (حیوانات, زنانه, غرزدنها)
ساعت سه بعد از نیمه شب است. بیخوابی شدیدا زده به سرم. نتیجهی اخلاقی اینکه نگذارید کارهای دانشگاهتان آنقدر عقب بیفتد که از فکرش شبها بیخواب شوید! البته اگر بخواهیم با دید مثبت و خانومچهای به قضیه نگاه کنیم علت بیخوابی تغییر و تحولات اساسی در زندگی تحصیلی بنده است. بالاخره بعد از سالها به این نتیجه رسیدم که با یللی تللی و روزی ده ساعت خواب کسی فارغالتحصیل نمیشود! یک عامل لگدزننده در کون بنده فارغالتحصیلی آقای دوستپسر بود. به قول خودش: «پیش خودت فکر کردی اگر این میتونه پس من هم میتونم.» و این را غلیظ میگوید. البته اصل ماجرا اینست که هیچ خوشم نیامد که فازهای زندگیمان متفاوت شد. تا چند ماه پیش هر دومان دانشجوهای تنبل بدبختی بودیم که روی کارت دانشجوییمان ارقامی نجومی که همان شمارهی ترم تحصیلی باشد خودنمایی میکردند و فک هر موجود زندهای را به افتادن وامیداشتند. بعد دقیقا نفهمیدم چی شد و چه اتفاقی افتاد و چی خورد توی سر آقای دوستپسر و یا کدوم ککی افتاد تو تنبونش که ناگهان در عرض یک ترم چند تا امتحان داد و پایاننامه نوشت و با نیش باز و نمرهی وقیحانهی ۱/۳ که یه چیزی تو مایههای همان ۱۹/۷۵ خودمان باشد، برای همیشه از دانشگاه بیرون اومد. حالا من همچنان دانشجوی تنبل با رقم نجومی روی کارتم هستم و او یک کارمند باوجدان و وظیفهشناس حال بهمزن که حتی وقتی مریضه میره سرکار!!!
راستی گفتم مریض. اه بابا این چه وضعیه؟ همه که مریض شدند باز. از جیران (برای تو) گرفته تا زیتون و خودم و آقای دوستپسر و… ولی احتمالا همینقدر که آنفلوآنزای خوکی نباشه باید خدا رو شکر کنیم! چقدر از این فصل مریضی بدم میاد.
راستی گفتم بدم میاد یادم افتاد که من هنوز یک نوشته به شهربانوی عزیز مقروضم که قرار است در آن بنویسم از چی بدم میاد و چی دوست دارم. شهربانو جان واقعا شرمنده. یک عالمه کار و درس داشتم و کلا هم انتخابش کار سختیه ولی سعی خودم را خواهم کرد.
راستی گفتم سعی یادم افتاد که هرچی سعی کردم نتونستم آقا کیوان رو راضی کنم که یه آخر هفته بیاد دهات ما. البته حق دارهها. من هم اگر بودم پا نمیشدم برم خونهی کسی که نمیشناسم. ولی وقتی خوندم که نیکآهنگ با دوستهای فیسبوکیش میره بستنی میخوره خوب حسودیم شد. چرا من نتونم؟ البته تقصیر این تنبلی هم هست. اگر توی این یکی دو سال چهار تا کامنت برای کیوان گذاشته بودم، حداقل الان پیش خودش فکر نمیکرد که این خانومچه کیه و از زیر کدوم بتهای سبز شد؟ فعلا دلمان را به این خوش کردهایم که کسانی هم هستند که اگر گذرشون به آلمان میافتاد حاضر بودند بیان دیدنمان، مثلا جیران و شبگیر و الیزه. مگه نه بچهها؟
راستی براتون بگم که آقای دوستپسر چند روزی شده بود «کوین تنها در خانه» چون من رفته بودم یه شهر دیگه کار داشتم. آقا گند زد به ظرف و ظروفمان! به جای پودر ماشین ظرفشویی ورداشته پودر ماشین لباسشویی ریخته توی ماشین ظرفشویی. حالا خوب شد آشپزخونهمون رو کف برنداشت! شاید هم میخواست تلافی اون پیرهنش رو که من صورتیش کردم دربیاره! راستی من به این نتیجه رسیدم که خیلی خوبه آدم همیشه سرش شلوغ باشه و هزار تا کار مهم و استرس داشته باشه و خونه نباشه. مثلا همین پریروزا که من نبودم آقای کوین تنها در خانه تمام خونه رو جاروبرقی کشیده و لباسها رو هم شسته. (الان لازم به توضیحه که منظورم این نیست که در حالت عادی اینها وظایف من باشه و ما تقسیم کار داریم؟) فکر میکنم بدم نمیاد از اونهایی بشم که روزی ده دوازده ساعت بیرون کار میکنن. تصور کنین من کت دامن بپوشم و با یک کیف چرمی و از این لیوانهای قهوهی مقوایی برای تو راه تند و تند توی خیابون را برم و از این جلسه مهم به جلسهی بعدی… ولی نه! نمیشه! امکان نداره این آقای گیاهخوار خدای حمایت از حیوانات بذاره من کیف چرمی دستم بگیرم! خوب اشکال نداره، همین دانشجو تنبله میمونم.
راستی گفتم حیوانات، شما میدونستید که سگها وقتی خوشحال میشن و دم تکون میدن دهنشون رو هم باز میکنن که نفس نفس بزنن؟ البته سگها اکثر مواقع دهنشون بازه ولی موضوع وقتی جالب میشه که پای استخون بیاد وسط. سگها معمولا یه استخون دارن که باهاش دندونهاشون رو میسابن و براشون حکم گنج داره. البته در این دوره زمونهی مدرن و در کشورهای پیشرفتهی جهان مسلما دیگه به سگها استخون واقعی نمیدن! یه چیزی شکل استخون میدن که مواد مقوی و لازم برای دندونها رو داشته باشه و در ضمن سگ بدبخت گول بخوره و خوشحال و خندان دندونهاش رو مسواک بزنه. حالا فرض کنید شما دوست این سگ نازنازی هستید و در حالیکه داشته دندونهاش رو مسواک میزده شما وارد شدین. مسلما اون خیلی خوشحال میشه که شما اومدین دیدنش و میخواین بهش غذا بدین و باهاش بازی کنین و ببرینش بیرون (چون از نظر اون وجود شما به جز اینها دلیل دیگهای نمیتونه داشته باشه) و بدو بدو میاد که به شما سلام کنه. بعد به علت نفس نفس زدن دهنش باز میمونه و استخونش میافته جلوی پای شما. انسانهای خنگ خودمحور هم، البته بلا نسبت شما، فکر میکنن که این یعنی «من خیلی دوستت دارم. بیا استخونم مال تو! بهت هدیهاش میدم.» بعد میان استخون رو بردارن و اونجاست که سگ بدبخت گهگیجه میگیره و دیگه دنیا رونمیفهمه چون دوستش حمله کرده به گنجش! دیگه بستگی به شخصیت سگ دوست شما داره که سعهی صدر داشته باشه یا اینکه یه نیمچه گازی ازتون بگیره. ولی در هر دو حالت اصلا خوشش نیومده که استخونش رو دزدیدن.
راستی من کلی حرفهای اجتماعی سیاسی، روشنفکری، فمینیستی داشتم که متاسفانه به علت بیخوابی، بیماری و گرسنگی ساعت چهار صبح اونها رو معوق میکنم به فرصتی دیگر.
مخلص شما خانومچهی خل و چل
11 دیدگاه
اکتبر 15, 2009 در 12:27 ب.ظ (زنانه, غرزدنها, غم و غصه, کم حرفی)
میگوید:«گاهی فکر میکنم با چشم بسته راه میری! چطور ندیدی؟» توی دلم بهم میخورد. نمیدونم چرا انقدر از این حرف ناراحت میشوم. یادم میآید که سالها پیش عین این جمله را از برادرم شنیدهام. به سنگفرشهای خیابان خیره میمانم. یادم میاید. یادم میاید که یادم دادهاند دختر باید سر به زیر باشد. دختر باید سرش را بیاندازد پایین. باید نگاهش به زمین باشد.
بعد از این همه سال، بعد از این همه دوری از اون خاک و اون فرهنگ، این هنوز با من مونده. مسلما من بهترین نمونهی دختر سر به زیر نیستم! ولی تازه فهمیدم. نه! برای هزارمین بار فهمیدم که هر جا باشی، بعضی چیزها از تو جدا نمیشوند. مثل نگاه بیروح به سنگفرش خیابان.
دختر خوب باید سر به زیر باشه. درسته، وقتی دختر سر به زیره بهتر میشه براش تصمیم گرفت. بهتر میشه راهش رو انتخاب کرد. بهتر میشه زد تو سرش. آره، تو سرت رو بنداز پایین! کاری نداشته باش! ما بهتر میدونیم چی خوبه، چی بده! ما که بدی تو رو نمیخوایم، میخوایم؟ دختر باید…، دختر باید…، همیشه دختر باید!
سرم رو بلند میکنم. به خانهها نگاه میکنم. به برگهای زرد و نارنجی درختها نگاه میکنم. به برج کلیسا نگاه میکنم. به پرندهای که از کنار ناقوس پرواز میکند نگاه میکنم. به بالا نگاه میکنم. به آسمان نگاه میکنم.
9 دیدگاه
اکتبر 13, 2009 در 10:05 ب.ظ (کتاب)
دیروز رفتم کتابفروشی ایرانی. نه اینکه فکر کنید من خیلی کتابخونم. نه! رفته بودم کارت تلفن بخرم. البته من عاشق کتابم ولی اینجا کتاب گرونه. از طرف دیگه هم کتابخونهی من پر از کتابهاییه که نخوندم. به خودم میگم اول اینها رو بخون بعد برو باز بخر! ولی خوب آدم با چشم بسته که نمیتونه بره تو کتابفروشی و بگه آقا کارت تلفن پرسپولیس دارین؟ بعد با چشم بسته کیف پولش رو دربیاره و با چشم بسته … خوب نمیشه! آخه این آقای کتابفروش فک و فامیل من رو میشناسه. باید به آبروی اونها رحم میکردم یا نه؟ خلاصه این با چشم باز کارت خریدن کار دستم داد. چشمم افتاد به کتاب خوشگل خانم پیادهرو. هیچی دیگه، مگه میشد ازش گذشت؟ گرفتیم و بعد هم رومون رو اونور کردیم که یعنی ما سی دی ایلوسیون شاهین نجفی را ندیدیم که بالای قفسهی سی دی ها به شدت چشمک میزد. توی دلمان گفتیم «ماه دیگه!» و اومدیم بیرون.
میدونم که محتویات کتاب مهمتره ولی بگذارید یک کمی هم از بر و روش براتون بگم: خوش رنگ، خوش دست، جلد باحال، کاغذها سفید و لطیف و ضخیم. یعنی حتی اگر سواد خوندن هم نداشتم فقط با شکل و قیافه و جنس کتاب کلی حال کرده بودم.
در وصف محتویات کتاب همینقدر بگم که چنان کلهام را توش فرو برده بودم که از ایستگاهی که باید از قطار پیاده و سوار اتوبوس میشدم گذشتیم. فعلا ۴۰ صفحه از کتاب رو خوندم. خیلی دوستش دارم. طراحیهای توکا نیستانی رو هم دوست دارم. یکی از داستانها رو هم نفهمیدم. شاید هم فهمیدم. شاید نباید همیشه دنبال پایان و منظور و هدف گشت. شاید هدف همین بود که من فکر کنم «ااا…پس بقیهاش کو؟» و بعد توی ذهنم برای خودم خیالبافی کنم که اون موشه دیگه نمیره اونجا و توی اون تلهی وحشتناک چسبی نمیافته و زندگی خوبی با بچه موشهایش خواهد داشت. دختر هم دیگر نمیترسد و با کولرساز قهوه میخورد و راجع به خالکوبیهایش میپرسد.
در یکی از داستانها هم آیدا خودش رو به عنوان نویسندهی داستان قاطی ماجرا میکنه. از این فاصلهسازی خیلی خوشم اومد. از اینکه نویسنده به خواننده میگه من دارم این رو مینویسم، دلم میخواد اینجوری باشه! یعنی فقط کم مونده بگه به تو چه! ولی شنیدن کی بود مانند خواندن؟ خودتون باید بخونین. به سلامتی برای دانلود هم توی وبلاگش گذاشته، البته برای اونهایی که ساکن ایرانند. چقدر خوشحالم که من از این وسوسه جون سالم به در بردم.
خلاصه اینکه بعد از مدتها احساس کردم دلم میخواد هیچ کاری نکنم و فقط بخونم.
شبی که صبحش نوشتهی بالا رو نوشتم:
امروز شهر باریک تو کیفم بود و توی راه میخوندم. موقع برگشتن از سر کار مترو رو اشتباهی سوار شدم و از یه محلهی دیگه سر درآوردم! خلاصه هر کاری میکنید بکنید ولی این کتاب رو توی قطار نخونید!
۱ دیدگاه
اکتبر 9, 2009 در 11:37 ق.ظ (غرزدنها, کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
داره حالم بهم میخوره! جایزه صلح نوبل برای اوباما! آخه بیانصافها حداقل چهار سال صبر میکردین ببینین چه گلی به سرتون میزنه! نه، تو رو خدا شیرین عبادی رو مقایسه کنید با اوباما. این یکی جونش رو گذاشته کف دستش کار میکنه، اون تمام امکانات و آزادیها رو داشته (داره) و اخیرا قدرت هم بهش اضافه شده.
اشتباه نکنیدها، من هیچ مشکلی با اوباما ندارم. خیلی هم از اوباما خوشم میاد. ولی این یکی رو نمیفهمم. یعنی مستحقتر از اوباما پیدا نمیشد؟ من این دنیا و آدمهاش رو نمیفهمم.
پ.ن. یکی از بچهها حرف خوبی زد: درست بعد از اینکه اوباما جایزه صلح نوبل رو گرفت آمریکا بمب میندازه تو کرهی ماه!
6 دیدگاه