تازگیها متوجه شدم یکی از مشکلات خانوادهی ما اینه که برادرم فارسی رو خوب بلد نیست. یعنی اکثرا نه اون میفهمه مامان و بابام چی می گن و نه اونها میفهمن برادرم چی میگه و این واقعا معضلیه. چند نمونه:
یک بار که برادرم راجع به موضوعی با پدرم بحث میکرد، میخواست بگه که تو منظورم رو بد فهمیدی یا درست متوجه نشدی. به جاش گفت: تو نمیفهمی من چی میگم. حتی اگر میگفت تو نفهمیدی من چی میگم باز قضیه خیلی فرق میکرد ولی همین به کار بردن فعل مضارع گند زد به کل قضیه. مخصوصا که ما ایرانیها فقط منتظریم یکی یه چیزی بگه که ما بهمون بر بخوره! خلاصه بابام هم کلی بهش برخورد که این داره به ما میگه نفهم! سر این قضیه کلی شر به پا شد و دعوا و قهر و… دیگه بیا و ببین!
هفتهی پیش هم شب پیش مامانم بودیم و داشتیم فیلم نگاه میکردیم که برادرم به آلمانی از من پرسید اسم این هنرپیشه چی بود؟ من هم بهش گفتم و بعد من ازش پرسیدم اسم اون یکی چی بود؟ یعنی فقط در حد دو جمله بود حرف ما که مامانم با ناراحتی گفت یعنی چی؟ من همش تنهام یه شب هم که اینجایین چرا آلمانی حرف میزنین؟ این هم کلا مدل مامانمه و یکی از اخلاقهای دیوونهکنندهای که داره. به جای این که درست یه کلمه بگه چی گفتین یا مثلا بگه بچهها به فارسی حرف بزنین که من هم بفهمم، یه دفعه حمله می کنه. من هم که کلا روی این قضیه حساسیت دارم چون سالهاست که این اخلاقش ریده تو اعصابم، فوری عصبی میشم. من هم با عصبانیت شروع کردم که حالا مگه ما چی گفتیم، یک کلمه پرسیدیم اسم این چیه؟ و همینطور داشت آمپرم هی میرفت بالا که برادرم اومد من رو ساکت کنه مثلا. طفلکی همیشه به من میگه حرص نخور، آروم باش و سعی کن عصبی نشی. حالا اومده من رو آروم کنه، میگه ولش کن. ولش کن. و منظورش اینه که این قضیه رو ول کن و سخت نگیر. حالا مامان من چی برداشت میکنه؟ میگم دیگه برطبق روال آمادهباش برای به تریج قبا برخوردن، مامان خانوم فوری برداشتشون این بود که برادرم داره میگه مامان رو ولش کن، آدم نیست! خلاصه یه دفعه مامانم شروع کرد با برادرم دعوا کردن که بیتربیت، ولش کن یعنی چی؟ خجالت نمیکشی؟ یعنی قیافه ی من و برادرم رو باید میدید تو اون لحظه.
بدبختی اینجاست که وجود مترجم نابغهای (!!!) مثل من هم در این مواقع هیچ فایدهای نداره، چون تا که من میام توضیح بدم که منظور چی بوده، فوری متهم میشم که من دارم از برادرم دفاع میکنم و میخوام قضیه رو ماستمالی کنم. اصولا هم سالهاست که پدر و مادر عزیز معتقند که من و برادرم به شدت هوای همدیگرو داریم و اجازه نمیدیم کسی در حضور یکی از ما به اون یکی بگه بالای چشمت ابروست! من نمیدونم با این همه اتفاق نظر این ننه بابای ما چرا از هم جدا شدن اصولا؟!!!
خلاصه ما خانواده ی زباننفهمی هستیم. هیچکس نمیفهمه اون یکی چی میگه!!! ولی گاهی هم حرفهای بامزهای زده میشه. مثلا چند شب پیش برادرم خونه ی ما بود و ساعتها با یک مشکل کامپیوتری درگیر بود که بالاخره به ابتکار آقای دوستپسر حل شد. بعد برگشته به من میگه: این پسر گل رو باید ازدواجش کنی. اگر تو نمیخوای من ازدواجش می کنم!
