عوارض جانبی انتخابات فقط بیخوابی، افسردگی و اضافهوزن ناشی از پرخوری عصبی نیست. از عوارض جانبی انتخابات میتوان به یک عدد صورت حساب تلفن به مبلغ ناقابل ۹۱ یورو و چشمهای از تعجب کف زمین افتادهی یک عدد خانومچه اشاره کرد.
یک آخر هفتهی معمولی
ژوئن 22, 2009 روی 12:17 ق.ظ (غم و غصه, کمی تا قسمتی سیاسی)
بعد از مدتها رفتم دیدن برادرم. از چند هفته قبل قول داده بودم. جمعه، روزی که باید میرفتم قرار بود تظاهرات بزرگی برگزار شود. همهی دوستانم میگفتند «نمیشه نری؟ نمیشه عقب بندازی؟» نمیشد. بعد از چند ماه که گفته بودم «میآیم، میآیم» نمیشد. او هم نمیخواست بیاید تظاهرات. این برنامهها مال او نیست. میفهممش.
از صبح انقدر میخ تلویزیون و اینترنت و نماز جمعه شدم که آخر سر مجبور شدم هولهولکی وسایلم را جمع کنم و بپرم بیرون که به قطار برسم. این روزها بیرون رفتن (به جز برای تظاهرات) سخت است. تمام روز را در فضای مجازی ایران گذراندهای و وقتی بیرون میروی انگار در مریخی! مردم شاد و سرحال در خیابانها در حرکتند. دخترهای جوان لباسهای تابستانی رنگ و وارنگ بر تن دارند. تازه متوجه گرم شدن هوا و بیمصرف بودن کت قهوهای بدقوارهام میشوم. من کجا هستم؟ چند تا تینیجر اتوبوس را گذاشتهاند روی سرشان. صدای موسیقی سرسامآوری از موبایلشان بیرون میریزد. دلم میخواهد سرشان داد بزنم «خفه شید احمقها!» ولی آنها چه گناهی دارند که من بین دو دنیا سرگردانم؟ آنها چه گناهی دارند که در صلح و آرامش و آزادی زندگی میکنند؟ ما چه گناهی کردهایم؟
تازه در قطار متوجه میشوم که نه کتابی برای خواندن دارم و نه کاغذی برای نوشتن. خانمی کنارم بافتنی میبافد. حالا از شدت بیکاری و کسلی حسرت بافتنی بافتن هم دارم! زمان نمیگذرد. از کنار سبزهزارها، تپهها و درختها میگذریم. قطار در حرکت است و گاهی برای چند لحظه چند اسب یا گاو را میبینم که میچرند یا روی چمنها لم دادهاند. چقدر این مناظر میتوانستند زیبا باشند و چقدر من احساس غربت میکنم. این سبزی، این زیبایی، این خانههای شیروانیدار که قبلا عاشقشان بودم مال من نیست. من تپههای خاکی تهران را میخواهم. من آن رنگ قهوهای رو به زرد زمین را میخواهم. من آن خانههای دودزده را میخواهم. من آن آسمان آبی بیابر را میخواهم. از این رنگ خاکستری آسمان پر از ابر بیزارم. من خانه را میخواهم…
برادرم آشپزی میکند. چایی درست میکند. نان تازه میپزد. بستنی با سس توتفرنگی و خامه جلوم میگذارد. من مثل مجسمه نشستهام. به مغزم فشار میآورم که چیزی بگویم، حرفی بزنم. همهی حرفهایم راجع به ایران و انتخابات است. نمیخواهم خستهاش کنم. میدانم که همهچیز را میداند. میدانم که همهی آن چیزهایی را که من صبح تا شب به فارسی خواندهام او به آلمان و انگلیسی خوانده است. سعی میکنم حرف دیگری بزنم. مغزم انگار از کار افتاده. هیچ حرف دیگری به ذهنم نمیرسد. بالاخره روی کاناپه خوابم میبرد.
برادرم صبح روز بعد قبل از اینکه حمام برود میپرسد:«کامپیوتر رو برات روشن کنم؟» از جا میپرم. پتو را دور خودم میپیچم و مینشینم جلوی صفحهی کامپیوتر. دوباره همهچیز تکرار میشود. او در حرکت و جنب و جوش است و من جایی دیگرم.در شهری دیگر، کشوری دیگر. میگویم:«اگر پول داشتم…» حرفم را قطع میکند:«نه! این کار رو نمیکردی!» میپرسم:«چی؟!!!» محکم جواب میدهد:«بچه انقلابی نشو!»
اخبار بمبگذاری در مقبرهی خمینی و درگیریهای خیابانی میرسد. دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. باید به قطار برسیم. کامپیوتر را خاموش میکنیم. در قطار انقدر با سکوتم خستهاش میکنم تا بالاخره کتابهای دانشگاهش را باز میکند. قطار شلوغ میشود. ده دوازده تا جوان آلمانی سوار شدهاند. همه شیشهی آبجو در دست دارند و تیشرتهای شکل هم پوشیدهاند. دارند میروند که آخرین شب مجردی دوستشان راجشن بگیرند. روی تیشرتها نوشته شده: «پایان آزادی». به کلمهی آزادی روی یکی از تیشرتها خیره میشوم. باز هم بغضم گرفته. باز هم دلم میخواهد داد بزنم «خفه شید احمقها!». رویم را برمیگردانم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم. آسمان خاکستریست، مثل همیشه پر از ابر. جایی در دوردستها ابرهای خاکستری سوراخ شدهاند و نور کمرنگ خورشید به پایین سرازیر شده.
چه کسی آزاد است؟
ژوئن 18, 2009 روی 5:39 ب.ظ (غرزدنها, غم و غصه, کمی تا قسمتی سیاسی)
۱. حدود ۳۰۰ نفر ایرانی جمع شده اند. پیر و جوان، بدون رنگ یا با رنگ سبز. وسط جمعیت متوجه جنب و جوشی میشوم. دقت میکنم و چند مرد را میبینم که یقهی همدیگر را گرفتهاند و با چهرهی برافروخته و رگهای بیرونزده فریاد میکشند. مردم نمیتوانند از هم جدایشان کنند. پلیس آلمان میتواند. ایرانیهای شاهد ماجرا دارند با تاسف سر تکان میدهند. بعضی هم از شدت شرم به گوشهی دیگری از میدان پناه میبرند تا خودشان را وسط جمعیت گم و گور کنند. حدود نیمساعت بعد اتفاقی میشنوم که مردی میانسال با افتخار به دوستش میگوید:«پرچم جمهوری اسلامی دستش بود! من هم پرچم رو کشیدم از دستش و پاره کردم!»
۲. خانمی دارد جلوی جمعیت از بلندگو حرف میزند. حرفش را نمیشنوم چون مردی پشت سرم با بلندگوی دستی شعار میدهد «مرگ بر جمهوری اسلامی». مردی دیگر میگوید:«این سبزیفروش کیه دیگه این وسط؟»
۳. جوانان سبزپوش شعار میدهند «موسوی موسوی رای ما رو پس بگیر». دختری جلوی جمعیت داد میزند: «این چه شعاریه؟ کدوم رای؟ کی رای داده آخه؟!!!» من و دوستانم داد میزنیم:«ما! ما رای دادیم!» نگاهی میکند و ساکت میشود.
۴. به دوستم تلفن میزنم و تند تند میگویم: «ساعت ۵ فلان جا تظاهراته.» میگوید:«باشه. میبینمت.» هنوز باید به خیلیها زنگ بزنم. تند تند دارم لیست دوستان و آشنایان ایرانیم را چک میکنم و سعی میکنم وقتم را تلف آنهایی نکنم که میدانم به هرحال نمیآیند. اینبار دوستم زنگ میزند و میگوید:«من اون موقع گفتم میام ولی هر چی فکر میکنم میبینم کجا بیام با این پاسپورت ایرانی؟ من پسفردا باید برگردم ایران. شماها پاسپورت آلمانی دارین…» احساس میکنم ملیتم دزدیده شده. احساس میکنم یک نفر گفته: «تو که ایرانی نیستی!» دلم میخواست میتوانستم پاسپورت آلمانی را همان لحظه پس بدهم تا برابر شوم. میگویم: «وقتی پاسپورت آلمانی رو به من میدادند شفاهی و کتبی تذکر دادند که اگر برای شما دوملیتیها در کشور خودتان مشکلی پیش بیاید ما مسوول نیستیم و هیچ کمکی هم نمیتوانیم بکنیم. امضا هم گرفتند.» اصرار نمیکنم که بیا. دو روز بعد در تظاهرات دیگری میبینمش.
۵. جوانان دانشجو شعار میدهند:«دانشجو دانشجو حمایتت میکنیم» یا «موسوی سکوت کنی خائنی». ناگهان گروهی زن و مرد مسن از راه میرسند. روی پلاکاردهایشان «مرگ بر جمهوری اسلامی» دیده میشود. ما
Where is my vote
در دست داریم. میز و تجهیزاتی با خود آوردهاند. ناگهان پرچمی جلوی میز باز میکنند:«حزب کمونیست کارگری ایران». با بلندگو شعار «مرگ بر خامنهای» و «مرگ بر جمهوری اسلامی» میدهند. بین ما جنب و جوشی افتاده. نمیخواهیم «تظاهراتمان» را از ما بگیرند فقط چون آنها بلندگو دارند و ما نداریم. پسرها بلندتر شعار میدهند و تشویق به شعار دادن میکنند بلکه صدای «موسوی موسوی»شان از صدای بلندگو رساتر باشد. بالاخره ما میدان را ترک میکنیم و به میدانی دیگر میرویم تا با خیال راحت شعار بدهیم و قاطی حزب کمونیست کارگری هم نشویم!
۶. یک نفر شعار میدهد «موسوی موسوی حمایتت میکنیم». مردم شعار را تکرار میکنند. خوب میدانم به کی رای دادهام ولی نمیتوانم این شعار را فریاد کنم. چرا من باید از موسوی حمایت کنم؟ من فقط به او این شانس را داده بودم (یا میخواستم بدهم که نگذاشتند!) که نشان بدهد بهتر از آن چیزیست که فکر میکنم. نمی دانستم که به این سرعت زمان محک شدنش میرسد! من تمام حمایتم را در برگهای نوشتم و به صندوق انداختم. حمایت امروز من مال مردم ایران است نه یک شخص خاص. حمایت من مال آنهاییست که جلوی دروغ ایستادهاند و چوب و باتوم و گلوله خوردهاند. سکوت میکنم و منتظر شعار بعدی میشوم.
۷. «میکشم میکشم هر که برادرم کشت» دوستم نگاهم میکند و میگوید:«من نمیتونم این رو شعار بدم. خیال ندارم کسی رو بکشم!» دختر ۱۴-۱۵ سالهای که چند قدم آن طرفتر ایستاده مشغول ترجمهی شعار برای دوستان آلمانیش است. در این فکرم که این تینیجرهای آلمانی چطور چنین شعاری را هضم میکنند؟
۸. دارم به محل تظاهرات میروم. دیر کردهام. دوستی را میبینم که در جهت مخالف در حرکت است. میپرسم: «مگر نمیری تظاهرات؟!» میگوید:«نری اونجا! اونجا مجاهدینن! ما رفتهایم میدون پشتی.»
۹. دوست پدرم را برای بار چندم در تظاهرات میبینم. میگوید:«مگه تو دانشجو نیستی؟ تو که هر روز اینجایی؟ پس کی درس میخونی؟» میگویم:«درس که از دو هفته قبل از انتخابات تعطیل شد! تو این وضع کی میتونه درس بخونه؟»
۱۰. پلیسهای آلمانی از دور تظاهرات را نگاه میکنند. چند شاخه گل سرخ در دست دارند. میدانم که ایرانیها به آنها گل دادهاند. خندهام میگیرد. که چی؟ که به ما گلوله نزنند؟!!! یک نفر دارد شعر جدید را شعار میدهد و مردم هم تکرار میکنند:
آن خس و خاشاک تویی/ پست تر از خاک تویی/ شور منم نور منم/ عاشق رنجور منم/زور تویی کور تویی/ هاله ی بی نور تویی/ دلیر بی باک منم/ مالک این خاک منم
و تکرار میکنند: مالک این خاک منم، مالک این خاک منم، مالک این خاک منم، مالک این خاک منم…
مادر دوستم میگوید:«مالک این خاک که دولت آلمانه!»
در باب انتخابات
ژوئن 9, 2009 روی 11:52 ق.ظ (غرزدنها, کمی تا قسمتی سیاسی)
خوب خدا رو شکر که این انتخابات دو روز دیگه تموم میشه یا حداقل مرحله ی اولش تموم میشه. تب انتخابات تا اینجا هم رسیده و تنها موضوعی که ایرانیها راجع بهش حرف میزنن همینه. اکثر جوونها هم میخوان جمعه برن رای بدن. جالب اینکه شنیدم جلوی محل رایگیری تظاهرات هم خواهد بود. برای پناهندههای قدیمی (و خیلیهای دیگه البته) رای دادن به جمهوری اسلامی خیانت محسوب میشه. خودم رو آماده کردم که فحش بشنوم. شاید هم به قول یکی از دوستام بریم رای بدیم بعد هم بیایم بیرون و تظاهرات کنیم و سنگ بندازیم!
انتخابات امسال با دفعههای پیش خیلی فرق داشت. شاید یه مقدار به خاطر این مناظرهها که واقعا اتفاق غریبی بود که از تلویزیون ایران چنین حرفهایی زده بشه. شاید هم به خاطر اینکه احمدینژاد با شخصیت خاص خودش کار رو به اینجا کشوند. با وجود اینکه من از بابت مناظرهها خوشحالم ولی اشکال هم زیاد بود. به نظر من همهی کاندیداها ناشیگری و ناواردی خودشون رو در برابر این شکل جدید مبارزهی انتخاباتی نشون دادن. انگار هنوز هیچکس نفهمیده که هر دقیقه صحبت در برابر چشمان میلیونها ایرانی از طلا باارزشتره. اشکال انقدر زیاده که نمیدونم کدوم رو بگم. البته خود ما هم خیلی جوگیر شدیم و احساساتی. نمونهاش هم همین پست ماقبل قبلی خودم. الان که منطقی فکر میکنم باید بگم که احمدینژاد از همهی کاندیداها بهتر صحبت میکنه. علتش هم اینه که در کمال خونسردی و بدون اینکه احساساتی بشه حرفهایی میزنه که همهی مردم میفهمن و نه فقط روشنفکرها و تحصیلکردهها و کسانی که هر روز اخبار میخونند و به ماهواره و اینترنت دسترسی دارند. احمدینژاد به زبان مردم عادی حرف میزنه.
چند نمونه: آقای کروبی از زهرا بنییعقوب صحبت میکنند. واقعا فکر میکنید چند درصد مردم ایران میدونن زهرا بنییعقوب کیبوده و چه بلایی سرش اومده؟ آقای موسوی در مناظره با احمدینژاد به صورت تیتروار اسم یک سری قانون و مصوبه و …برد که احمدینژاد به اونها عمل نکرده. دروغ چرا، خود بنده نصف حرفهاش رو نفهمیدم. یه مقدار به خاطر طرز حرف زدنش، تپقهاش و اینکه آخر جملههاش رو خورد یه مقدار هم برای اینکه من اصلا با اون کلمات آشنا نبودم. حالا شما از یه کارگر از یه کشاورز یا یه راننده واقعا چه انتظاری دارید؟
اشکالات بزرگی هست که بهشون توجهی نشده. آقای کروبی میاد خاطره تعریف میکنه. یا موسوی میگه فلانجا که بودم فلان چیز را گفتم. چه اهمیتی داره که شما کجا بودین و با کی حرف زدین؟ به جای اینکه از این ثانیههای طلایی استفاده کنین میاین خاطره تعریف میکنین؟ آقای کروبی اومده از روی یه ورق کاغذ نمیتونه بخونه. اصلا یعنی چی که از روی کاغذ میخونی؟ اگر قرار بوده تا صبح هم بیدار میموندی باید این نوشته رو حفظ میکردی و طوری میگفتی که معلوم نشه کسی این رو برات نوشته! ما توی دانشگاه که فقط یه کلاس چسکی رو باید بگذرونیم به خودمون اجازه نمیدیم موقع کنفرانس دادن روخونی کنیم، شما اومدین جلوی میلیونها ایرانی بعد روخونی هم نمیتونی بکنی؟!!! جلالخالق!
به طور کلی هم درسته که جیگر ما خنک میشه وقتی احمدینژاد رو خدمتش میرسن ولی ده دقیقه حرف زدن راجع به هالهی نور یا عکس زن موسوی به چه درد ملت میخوره؟ به جای اینکه تمام مدت به طرف حمله کنید یه کمی هم بگین که خودتون میخواین چیکار کنین.
من نمیدونم مشاورهای این کاندیداها چه غلطی میکنن. اینها باید اول حرف زدن یاد میگرفتند. اول یاد میگرفتند که چطور در چند دقیقه با چند جملهی دقیق و مفهوم حرفهای اصلیشون رو بزنند. نه اینکه قربون صدقهی هم برن و آسمان و ریسمان ببافند و بعد هم تعجب کنند که وقتشون به این سرعت تموم شده.
یک موضوع مهم دیگه: من احساس میکنم که خیلیها جوگیر شدن و بیهیچ پایه و اساسی سنگ موسوی رو به سینه میزنن. از این بابت واقعا احساس بدی دارم. احساس میکنم بعد از این مستی خماری بدی خواهد آمد. واقعا اینهایی که روبان سبز میبندند و در خیابانها پارتی میگیرن چه انتظاری از موسوی و چهار سال آینده دارن؟ این موضوع هنوز برای من روشن نشده. من احساس میکنم این مستی (و به عمد میگم مستی) از آزادی قبل از انتخابات است. این تنها فرصتیست که در اون میشه شهر رو روی سر گذاشت، شعار داد و آواز خوند. این آزادی یا بهتر بگم بوی آزادی، سراب آزادی چند روزی بیشتر نیست. دو روز از انتخابات نگذشته همه چیز به روال عادی بازمیگردد.
فعلا دارم سعی میکنم منطقی باشم و خیلی امید نبندم. میترسم این احساساتی شدنهای ما باعث بشه موسوی و احمدینژاد به دور دوم برسند و کروبی رای نیاره. به نظر من تازه وقتی میشه تصمیم گرفت که احمدینژاد حذف شده باشه و موسوی و کروبی در دور دوم باطن واقعی خودشون رو نشون بدن.
پ.ن. بنده با عرض معذرت اعتراف میکنم که هیچکدوم از مناظرههای رضایی رو نگاه نکرده بودم و اصلا ایشون رو جدی نگرفته بودم. حرفهای بالا هم راجع به سه تا کاندیدای دیگه است. فعلا دارم جبران میکنم. نظر اول در این زمینه: اصلا دلم نمیخواست جای محمود باشم و رضایی از این نگاهها بهم بندازه!
بهترین هدیهی دنیا
ژوئن 9, 2009 روی 10:37 ق.ظ (زنانه, غم و غصه, کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
چند دقیقه پیش تلفنم زنگ زد. در کمال ناباوری دیدم اسم دوستم از ایران افتاده روی موبایلم. همون دوست عزیزی که چند وقت پیش اینجا بود، یادتونه؟ گوشی رو برداشتم و میگم:«چرا از موبایل زنگ میزنی؟ خیلی گرون میشه!» میگه:«برای اینکه تو راهم. فقط خواستم تو اینارو بشنوی.» بعد گوشی رو گرفته (احتمالا تو هوا) و من صدای شعار دادنها و شعر خوندنها و فریاد شادی طرفداران موسوی رو شنیدم. واقعا هیجانزده شده بودم و بغضم گرفته بود. نه اینکه خدای نکرده به خاطر موسوی، نه! فقط به خاطر حس کردن اون یه ذره از جو الان ایران. چقدر دلم خواست که الان اونجا بودم. فقط برای دیدن و حس کردن این فضا. تظاهرات نبود که، پارتی بود!
این بهترین هدیهای بود که در عمرم گرفتهام. چند دقیقه حس فضای ایران در غربت. مرسی دوست عزیزم…
احمدینژاد جون دستت درد نکنه!
ژوئن 4, 2009 روی 11:56 ق.ظ (کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
آقا دستت درد نکنه واقعا! خوب زودتر عکس زهرا خانم رو میگرفتی جلوی موسوی که منفجر شه! یعنی انگار دکمهاش رو فشار دادی و یخش باز شد. صداش محکم شد. توی دوربین زل زد و تیکه پارهات کرد. خوب البته طبق معمول هی گفت «به اصطلاح» و «چیز» و گاهی هم «به اصطلاح چیز» و هیجانزده هم که میشد آخر جملههاش رو میخورد. برعکس تو که خیلی واضح و خوب صحبت میکردی. حالا به اینکه چه مزخرفاتی میگفتی کاری ندارم ولی مدل حرف زدنت خیلی خوب بود. تپق نزدی اصلا. ولی کاش یه نفر باهات تمرین کرده بود که چه جوری حرفت رو در زمان محدود برسونی و وقتت رو با ابراز علاقه به موسوی و دلسوزی و نصیحتش تلف نکنی. اون ماسماسکی هم که اونجا به عنوان مجری تمرگیده بود که اصلا نمیتونست شیرفهمت کنه که وقتت تموم شده. نتیجه این شد که آخر برنامه موسوی خدمتت رسید و تو هم نتونستی جوابش رو بدی. میدونستی که در روانشناسی ثابت شده که لحظههای آخر یک برنامه، یک فیلم یا یک پیام تبلیفاتی بیشترین اثر رو روی بیننده میذاره؟
یه اشتباهی شده!
ژوئن 2, 2009 روی 8:21 ب.ظ (کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
من الان فیلم کروبی رو دیدم. اوه مای گاد! الان روی کامپیوتر و میز و زمین همینطور کف ریخته! یعنی من همینطور دارم کف میکنم. بند هم نمیاد!
کروبی شعارش شعار اوباماست و توی فیلم هم که هی تغییر رو در و دیوار نوشته بودن و یه جا حتی چنج! ولی میشل اوبامای ایرانی که زن موسویه آخه! خوب اینجا یه اشتباهی شده واقعا! نمیشه زهرا خانم بیاد بشه زن کروبی؟ به خدا اگر اینجوری بشه من قول میدم که به کروبی رای بدم. ولی الان خوب نمیشه، من عاشق زهرا جون و روسری گل گلی و کیف صنایع دستیش شدم!
ضمنا عاشق اون لحظهی فیلم کروبی شدم که خانم گوینده میگه:«هنوزم میپرسید چرا کروبی میخواهد رئیسجمهور شود؟ دیگه دارین عصبانیم میکنین!»
عجب فیلمی بود. فیلم موسوی رو که اصلا نتونستم نگاه کنم بس که مزخرف بود. بالاخره یه نفر چهار کلمه حرف حساب زد.
عجب گیری افتادیم با این انتخابات!
راه و روش تظاهرات
می 18, 2009 روی 3:52 ق.ظ (فلسفی, کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
سریلانکاییها دیروز چنان تظاهراتی در فرانکفورت کردند که بیا و ببین. رفتهبودند در ایستگاه مرکزی قطار و کل ایستگاه و ریلها را اشغال کرده بودند و باعث متوقف شدن حرکت قطارها شدند. ضمنا باعث شدند که برنامهی قطارها در کل آلمان بهم بریزه و تا آخرشب قطارها دچار تاخیر باشند. در نتیجه این تظاهرات یکی از اخبار ساعت هشت شب بود.
به آقای دوستپسر میگم: «کاش ایرانیهای آلمان هم یاد میگرفتن اینجوری تظاهرات کنن.» جواب میده:«نه، خدای نکرده آرایششون پاک میشه!»
چی بگم والا؟! حرف حق جواب نداره!
باز هم کنسولگری فرانکفورت
می 13, 2009 روی 5:14 ب.ظ (زنانه, کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
وای جاتون خالی! جاتون خالی! رفتم فرانکفورت کنسولگری جمهوری اسلامی. دفعهی آخر چهار پنج سال پیش رفته بودم و اون بار دوتا خانم اومده بودند که روسری سرنکرده بودند و خوشتیپ و با آرایش حسابی اومده بودند و همش هم هرهر و کرکر میکردن. اون زمان با خودم گفتم اینها هم تنشون میخارهها! از طرف دیگه هم کلی بهشون حسودیم شد که اون روسری نکبتی رو سرشون نکردن.
این دفعه گفتم بمیرم هم روسری سرم نمیکنم. اینجا آلمانه. میخوان چیکار کنن؟ گشت ارشاد صدا بزنن؟
خلاصه با یه بلوز و ژاکت معمولی و شلوار و موهای افشون وارد کنسولگری شدم. چیزی که جالب بود قیافهی هموطنان بود. همه چهار چشمی به من زل زده بودن! احتمالا اونها هم داشتن فکر میکردن که من تنم میخاره. بعد رفتم طرف گیشهها که ببینم به کدوم یکی از اون خوشتیپ مککویینهای پشت گیشه باید مراجعه کنم. بیچارهها میخواستن مثلا توجه نکنن. ولی هر بار که سرشون رو بلند میکردن بر و بر من رو نگاه میکردن. کاش از قیافههاشون عکس گرفته بودم، چون اصلا توصیفکردنی نیست.
یکیشون بود که قیافهاش نکبتتر و بداخلاقتر از بقیه بود و از همه هم بیشتر و بدتر نگاه میکرد. خوب حالا خودتون حدس بزنین کار من پیش کی بود. دقیقا باید میرفتم گیشه ی همون. ولی حتی یه تیکهی کوچولو هم ننداخت. تحویل هم نگرفت ولی کارم رو انجام داد. خودم هم تعجب کرده بودم.
بعد که رفتم تمبر بخرم یه مادر و دختری اومدن پیشم و کلی تشویقم کردن که چه کار خوبی کردم. مادر میگفت: «وای! چقدر از دست خودم حرص میخورم که روسری سر کردم. چرا به فکر من نرسید.» گفتم:«حرص نخورین، منم یه بار دیدم که امروز اینجوری اومدم. شما هم دفعهی دیگه.»
بعد به این فکر افتادم که چقدر بد که همهچیز برای آدم عادی میشه. مثلا توی آلمان چه دلیلی داره آدم روسری سرش کنه؟ ولی چون احساسش اینه که داری میری پیش جمهوری اسلامی فکر میکنی که مجبوری. در حالیکه اجباری نیست.
یاد مادربزرگ مرجان ساتراپی افتادم که توی فیلم پرسپولیس به مرجان که از دانشگاه برگشته میگه مقنعهات رو دربیار. قلبم گرفت! مرجان میگه گاهی یادم میره که سرمه. مادربزرگش جواب میده: «نباید هرگز فراموش کنی که این سرته. نباید بهش عادت کنی.»
فکر میکنم خیلی از جاها مرزها و خط قرمزها اونقدر تنگ نیست که ما فکر میکنیم. ولی انقدر ترسیدیم که خودمون برای خودمون مرز میگذاریم.
اون روز تا وقتی که من اونجا بودم ۵ تا خانم دیگه هم اومدن که روسری سرشون نبود.
پ.ن. ای خدا! امان از دست این بالاترینیها که میخوان یه دفعه دنیا رو نجات بدن! بابا جون کل حرف من این بود که جاهایی که مرزی نیست خودمون واسه خودمون خط قرمز نگذاریم! بد گفتم؟ من نه اورست فتح کردم نه هیچیه دیگه. من فقط به خودم احساس خوبی دادم و شاید چند نفر رو به فکر انداختم. همین. چرا بعضیها همیشه میخوان همه چی رو به گه بکشن نمیدونم!!!
«انتخاب» ما
می 10, 2009 روی 10:46 ب.ظ (غم و غصه, کمی تا قسمتی سیاسی)
خوندن نوشتهی نویدار (وبلاگ آقا اجازه) دربارهی انتخابات و موسوی بدجوری تکونم داد. از شما چه پنهان تصمیم داشتم به موسوی رای بدم. نه اینکه خیلی عاشق چشم و ابروی موسوی باشم ولی از اول این موضوع برام کاملا واضح بود که باید به موسوی رای بدم. با خوندن نوشتهی نویدار و دیدن ویدئوی تبلیغاتی موسوی با آهنگ «آفتابکاران جنگل» واقعا حالم بد شد. یاد خانوادههایی افتادم که عزیزانشون به خاطر هیچ و پوچ اعدام شدند و خانوادههایی که دربدر شدند. یاد بچگیهام افتادم و یاد پدربزرگ که همیشه موقع دیدن اخبار تلویزیون فحش میداد، به موسوی، به کروبی، به رفسنجانی، به همشون. بچه بودم و نمیفهمیدم چرا فحش میده ولی میفهمیدم که چه خشم و غمی در دل داره.
مصاحبهی موسوی با اشپیگل هم که نور علی نور بود. حالم رو بهم زد. به قول نویدار اگر آدم نمیدونست میتونست فکر کنه که مصاحبه با احمدینژاده.
از خودم پرسیدم:«چی شد که فکر کردی باید به موسوی رای بدی؟ چی میدونی از موسوی؟ کیه؟ چیه؟ قراره چیکار کنه؟ برنامهاش کو؟» حقیقت اینه که من هیچی نمیدونم! به حماقت خودم لعنت فرستادم که بدون مطالعه و فکر درست حسابی برای موسوی تصمیم گرفتم. بعد فهمیدم که تنها علت این انتخابم خاتمی بود. اگر خاتمی کاندیدا بود به خاتمی رای میدادم. حالا که خاتمی گفته موسوی به موسوی رای میدم. خوب واقعا احمقانه است! مجبور شدم دوباره، شاید برای هزار و چندمین بار، به این حقیقت تلخ چشم بدوزم که انتخاب ما بین خیلی خیلی بد افتضاح مزخرف و بد مزخرفه.
از همه بدتر اینکه ما اصلا نمیدونیم که کاندیداها چیکار میخوان بکنن (یا موسوی برنامهای ارائه داده احیانا که من بیخبرم؟) و اصلا چیکار میتونن بکنن؟ البته به جز احمدینژاد که چهار ساله شاهکارهاش رو هر روز میبینیم. اصلا از کجا بدونیم تو کلهی موسوی چی میگذره؟ وقتی میگه به قانون اساسی اعتقاد داره واقعا به قانون اساسی اعتقاد داره یا ته دلش چیز دیگه است؟ وقتی میگه گشت ارشاد رو جمع میکنم واقعا اینکار رو میکنه یا داره میگه که رای بیاره؟ وقتی انقدر کشکی و آبکی در مورد هولوکاست حرف میزنه و میگه «بايد چيزي اتفاق افتاده باشد» از ترسش انقدر شل میگه یا واقعا خیلی مطمئن نیست که هولوکاستی وجود داشته؟ حقیقت اینه که در کشوری که آزادی بیان نیست، آزادی بیان برای هیچکس نیست، برای اونهایی هم که بالا بالاها نشستن هم نیست. پس روی حرف کسی هم نمیشه حساب کرد، چون کلا کسی حرف نمیتونه بزنه. انتخابهای ما هم همیشه تصادفی بوده. ما خاتمی رو انتخاب کردیم که ناطق نوری نشه. حالا داریم موسوی رو انتخاب میکنیم که احمدینژاد نشه.
در مورد خاتمی اما قضیه فرق میکرد. اولین بار که خاتمی نامزد ریاست جمهوری شده بود کسی درست نمیشناختش. تنها چیزی که من میدونستم این بود که وزیر ارشاد بوده و زمان وزارتش خیلی کتابها اجازهی چاپ گرفتند. خاتمی هیچ خاطرهای در ذهن ما نبود. خاتمی رو بغل دست خمینی ندیده بودیم. خاتمی جنگ نکرده بود. خاتمی آدم نکشته بود. خاتمی هیچوقت اون بالا بالاها نبود. برای همین رای دادن به خاتمی درد نداشت. خاتمی نمک روی زخم نبود. رای دادن به موسوی درد داره. برای من که خیلی درد داره. موسوی نمک روی زخم کهنهایه که دوباره سرباز کرده.
چند روزه دارم به اعدامهای اون سالها فکر میکنم، به شکنجهشدههایی که جلوی دوربین تلویزیون اعتراف میکردند که خیانتکارند، به پسر همسایه که در ۱۷ سالگی به خاطر پخش روزنامه اعدام شد، به آنهایی که مجبور به زندگی در تبعید شدند، به خانوادههایی که از هم پاشیدند، هرکسی در یک گوشهی دنیا. صدای فحشهای پدربزرگ توی گوشمه…
درد داره. رای دادن به موسوی درد داره. دردش رو تحمل میکنم. توهم رسیدن به آزادی و مردمسالاری رو هم ندارم. فقط نمیخوام حتی یک روز دیگه هم احمدینژاد رو تحمل کنم. تنها کاری رو که میتونم میکنم و به تراژدی کشورم و دیلمای اخلاقی که گرفتارشم آگاهم. بد رو انتخاب میکنم.
پ.ن. نکتهی مهم: اکبر اعلمی از همه شجاعتر و متفاوتتره ولی من فکر نمیکنم تائید صلاحیت بشه. اگر بشه انتخاب اولمه.
