نه فقط برای جیران

جیران چقدر ساده و راحت گفتی و چه خوب زدی تو خال. بهت غبطه خوردم. این روزها حالم خرابه. همش می‌خواهم چیزی بنویسم، نه چیزی فریاد کنم، این همه غم و خشم و بغضی را که توی دلم مونده فریاد کنم. ولی نمی‌تونم. یا نمی‌نویسم یا مزخرف می‌نویسم.
خسته شدم. فیلم چند شب پیش را دیدی راجع به ندا؟ توی بی بی سی دیدی دور چشمهای گودافتاده و سیاه نامزد ندا را؟ این تصاویر همینطور می‌آیند و می‌روند. بهنود و احسان و سهیلا (که بعدا معلوم شد خورشید بوده) … آن زنی که توی سرش باتوم خورد و این دکتر رامین که تازه تصویرش به قبلیها اضافه شده. اینها همینطور توی مغزم رژه می‌روند و من از بی‌حسی خودم از بی‌کاری و جلوی کامپیوتر میخکوب شدنم بیزارم. ولی انگار فلج شده باشم. فقط نشسته‌ام جلوی این چهارگوش لعنتی و از این صفحه به آن صفحه می‌روم. مثل روزهای اول بعد از آن «انتخابات» کذایی که حتی یادم می‌رفت غذا بخورم. ولی حالا دیگر اشکی هم نمی‌ریزم. فقط اینها تلنبار می‌شود توی دلم. احساس می‌کنم به زودی منفجر می‌شوم.
دیگر کار به آنجا رسیده که به او هم دروغ می‌گویم. از سر کار که می‌آید می‌پرسد تحقیقت در چه حاله. و من به در و دیوار نگاه می‌کنم و می‌گویم ای، بد نیست. در حالیکه تمام روز یک صفحه هم ورق نزده‌ام. بعد بیشتر از خودم بدم می‌آید. ولی دیگر حوصله ندارم برایش توضیح بدهم که در خانه‌ام جه خبر است. خسته شدم بس که گفتم این را کشتند آن را بردند… دغدغه‌ی او فعلا بحثی است که در ویکیپدیای آلمانی به راه افتاده که آیا باید هر مقاله‌ای در هر موردی در ویکیپدیا باشد یا اگر موضوع مقاله‌ای پیش پا افتاده بود می‌شود آن را پاک کرد و اینکه کی قرار است تشخیص بدهد کدام موضوع پیش پاافتاده است؟ و اینجا خبر اول روز تظاهرات دانشجوهاست و وزیر فرهنگ که گفته ببخشید ما اشتباه کردیم وضع دانشگاهها را اصلاح خواهیم کرد. و من می‌خواهم سرم را بکوبم به دیوار از شدت حسادت!
بعد وسط این ماجراها یاد آن روزی می‌افتم که سالها پیش در بازار شیراز بودم و کفشی دیدم. پسرکی آمد ۷-۸ ساله ولی با حالتی کاملا مردانه و کاسب. اول خنده‌ام گرفت ولی بعد دیدم نه، شوخی نیست. کاسب است! مرا نشاند روی صندلی و اندازه‌ی پایم را پرسید و کفش آورد و به پایم کرد. در جواب من که پرسیدم کلاس چندمی گفت مدرسه نمی‌روم. و من احمق پرسیدم چرا؟!!! سرش را پایین انداخت و گفت شناسنامه ندارم. فکر می‌کنم تنها لحظه‌ای بود که او کودک بود. و من ناراحت‌ترین کفشهای زندگیم را خریدم چون نمی‌دانستم باید چه کار کنم. هیچوقت نپوشیدمشان ولی هنوز توی کمد هستند. نگاه آن پسربچه‌ای که مجبور بود مرد باشد یادم نمی‌رود. چطوری می‌شود این چیزها را فراموش کرد؟
می‌دانی چقدر کار داریم؟ یک خانه‌تکانی مفصل باید بکنیم. ولی نه مثل خانه تکانی سی سال پیش پدر و مادرانمان. می‌ترسم. وقتی این مخالفان و معترضان را می‌بینم که از «امام» خمینی سند و مدرک می‌آورند و اعتراضشان به احمدی‌نژاد مذاکره با آمریکا و بهانه دست «رژیم صهیونیستی» دادن است می‌ترسم.

شده‌ام مثل دوران مدرسه وقتی امتحان داشتیم و باید یک کتاب را حفظ می‌بودیم. آن وقتها وقتی سرشب می‌شد و می‌دیدم نصف کتاب مونده خسته و ناامید می‌شدم و می‌گرفتم می‌خوابیدم. این همیشه حرص بچه‌ها رو در‌می‌آورد که من انقدر بی‌خیال و راحتم ولی نمره‌ام هم بد نمی‌شود. حالا هم خسته‌ام. احساس می‌کنم خیلی کارها مونده ولی نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم. انرژی ندارم. می‌خواهم بخوابم که فکر نکنم. ولی در خواب هم ولم نمی‌کنند. در خوابم هم می‌آیند با باتومهایشان و من بلد نیستم بدوم…
این اسمها همینطور توی سرم رژه می‌روند. از خودم می‌پرسم چه بلایی سر آن دانشجویی آمد که جلوی خامنه‌ای انتقاد کرد؟ حسین درخشان در چه وضعیست؟ دختر یعقوب مهرنهاد در چه حالیست؟ یعنی این خبرها روزی تمام می‌شوند؟ می‌توانیم روزی فراموش کنیم؟ می‌توانیم از لب آب بودن و آسمان آبی لذت ببریم بدون عذاب وجدان؟ می‌شود باد بزند زیر موهایمان و آفتاب بی‌قوت اروپا بازوهایمان را قلقلک بدهد و ما از خودمان نپرسیم چرا من اینجا هستم؟ چرا آنها روسری به سر دارند؟

جیران، خسته شدم. یعنی این کابوس تمام می‌شود؟

توضیح: این قرار بود یک نظر باشد برای آن پست جیران. بعد که طولانی شد و زدم به صحرای کربلا تصمیم گرفتم بگذارمش اینجا.

معمای شیشه‌ی آبجو

هر سال روز ۱۱ ماه ۱۱ (نوامبر) ۱۱ دقیقه بعد از ساعت ۱۱ صبح در شهرهای اطراف رود راین مثل دوسلدورف و کلن فصل کارنوال شروع می‌شود. اکثر مردم این شهرها از اول صبح با لباسهای مبدل و گاهی عجیب و غریب به خیابانها می‌آیند. این روز جشن گرفته می‌شود و البته به ظاهر دیگر تا فوریه از کارنوال خبری نیست ولی در این مدت انجمنهای کارنوال فعالیت دارند و مراسم خود را برگزار می‌کنند که بیشتر گردهمایی و جشن و آوازخوانی است. بعد چند روز در فوریه دوباره کارنوال شهر را از حالت عادی در می‌آورد که اوج آن راهپیمایی انجمنهای کارنوال و نمایش ماشینهای بزرگ تزیین شده در شهر و پخش گل و شکلات و شیرینی است. ضمنا تزیین ماشینها همیشه محتوای سیاسی دارد و برگزارکنندگان با طنزی تند از مسایل روز و سیاستمداران انتقاد می‌کنند.

حالا این همه مقدمه‌چینی کردم که بگویم هفته‌ی پیش ۱۱ نوامبر بود و من با سه تا خانم ایرانی متشخص و باحال دیگر قرار گذاشته بودم که بریم به تماشای کارنوالیها. (توجه دارید که تاکید بر کلمه‌ی «دیگر» است!) البته قرار بود ما هم خودمون کارنوالی بشیم و صورتمون رو رنگ کنیم و کلاهی چیزی هم سرمون بگذاریم ولی بعد دیدیم ما که کلاه سر رفته‌ی خدایی هستیم و حس و حالش را نداریم، بنابراین به دیدن ملت همیشه الکی خوش آلمانی بسنده کردیم.

آلمانیها طبق معمول از فرصت استفاده کرده و به محبوب‌ترین کار زندگیشان مشغول بودند که آنهم خوردن آبجو باشد. یعنی شما فقط یک شیشه آبجو بدهید دست یکیشان دیگر خوش است، حالا اگر کمی موسیقی یا سبزه‌ای، چمنی، آبی در کار باشد که دیگر عااااااالیه! در چنین روزهایی که یک شهر در حال آبجو خوردن است شیشه‌ی خالی است که توی پیاده‌روها ریخته. هر کدام از این شیشه‌ها هم هشت سنت گرویی دارد. مردم فقیر یا بی‌خانمان این شیشه‌ها را جمع می‌کنند و می‌برند پس می‌دهند که خلاصه اندک اندک جمع گردد…

ساعت دو بعد از ظهر صدای من دراومد که بچه‌ها این چه وضعیست؟ توی این شهر که از ساعت ده صبح آدم هشیار و غیر مستی وجود ندارد ما هنوز یک قطره آبجو هم به خونمان نرسیده! خلاصه رفتیم و چند تا شیشه آبجو خریدیم و من هم یک مقدار پسته از ایران سوغاتی گرفته بودم که آنها را هم در آوردم و هرکدام یک مشت ریختیم توی جیبمان. در این حال دیدم یک خانم که قیافه و لباسش پاکستانی بنگلادشی می‌زد با لبخند مهربانی از دور به ما نگاه می‌کند. بعد نزدیک شد و شیشه‌ی آبجویی را به طرف من گرفت که درش هم بسته بود. اول فکر کردم می‌خواهد بفروشد و گفتم نه نمی‌خواهم. بعد دیدم می‌گوید مال تو. نمی‌فهمیدم چرا. فکر می‌کردم حتما چیزی می‌خواهد. باز گفتم نه. دوستم از او پرسید چرا خودت نمی‌خواهیش؟ گفت: پیداش کردم. خودم نمی‌خورم ولی نمی‌تونم بندازمش دور. کیسه‌ای دستش بود پر از شیشه خالی. دوستم شیشه را ازش گرفت و بعدا گفت چون خودش هم نمی‌تواند چیزی را دور بیندازد حس زن را درک کرده و برای همین شیشه را گرفته. من فقط توانستم مشتی پسته در دستش بگذارم و او خندید و دور شد. و من هنوز از خودم بدم می‌آید که فکر کردم او حتما چیزی از ما می‌خواهد و می‌خواستم ردش کنم برود. دلم برایش تنگ شده چون می‌دانم هرگز او را دیگر نخواهم دید. دلم می‌خواست چیز بیشتری به او داده بودم. دلم می‌خواست او را در آغوش می‌گرفتم و از مهربانیش تشکر می‌کردم. شاید هم دیوانه شده‌ام. ولی این چه دنیایست، نه، من چه آدمی هستم که اول از همه فکر می‌کنم طرف مقابلم چیزی از من می‌خواهد؟

خلاصه همینطور که داشتم از دست خودم حرص می‌خوردم به شیشه‌ی آبجو در دست دوستم خیره مانده بودم. ناگهان بلند گفتم: بچه‌ها فهمیدم چرا هیچکس این آبجو را نمی‌خواسته و زن پیداش کرده! روش نوشته آبجوی بدون الکل!

حرفهای ساعت سه نیمه شب

ساعت سه بعد از نیمه شب است. بی‌خوابی شدیدا زده به سرم. نتیجه‌ی اخلاقی اینکه نگذارید کارهای دانشگاهتان آنقدر عقب بیفتد که از فکرش شبها بی‌خواب شوید! البته اگر بخواهیم با دید مثبت و خانومچه‌ای به قضیه نگاه کنیم علت بی‌خوابی تغییر و تحولات اساسی در زندگی تحصیلی بنده است. بالاخره بعد از سالها به این نتیجه رسیدم که با یللی تللی و روزی ده ساعت خواب کسی فارغ‌التحصیل نمی‌شود! یک عامل لگدزننده در کون بنده فارغ‌التحصیلی آقای دوست‌پسر بود. به قول خودش: «پیش خودت فکر کردی اگر این می‌تونه پس من هم می‌تونم.» و این را غلیظ می‌گوید. البته اصل ماجرا اینست که هیچ خوشم نیامد که فازهای زندگیمان متفاوت شد. تا چند ماه پیش هر دومان دانشجوهای تنبل بدبختی بودیم که روی کارت دانشجوییمان ارقامی نجومی که همان شماره‌ی ترم تحصیلی باشد خودنمایی می‌کردند و فک هر موجود زنده‌ای را به افتادن وامی‌داشتند. بعد دقیقا نفهمیدم چی شد و چه اتفاقی افتاد و چی خورد توی سر آقای دوست‌پسر و یا کدوم ککی افتاد تو تنبونش که ناگهان در عرض یک ترم چند تا امتحان داد و پایان‌نامه نوشت و با نیش باز و نمره‌ی وقیحانه‌ی ۱/۳ که یه چیزی تو مایه‌های همان ۱۹/۷۵ خودمان باشد، برای همیشه از دانشگاه بیرون اومد. حالا من همچنان دانشجوی تنبل با رقم نجومی روی کارتم هستم و او یک کارمند باوجدان و وظیفه‌شناس حال بهم‌زن که حتی وقتی مریضه می‌ره سرکار!!!

راستی گفتم مریض. اه بابا این چه وضعیه؟ همه که مریض شدند باز. از جیران (برای تو) گرفته تا زیتون و خودم و آقای دوست‌پسر و… ولی احتمالا همین‌قدر که آنفلوآنزای خوکی نباشه باید خدا رو شکر کنیم! چقدر از این فصل مریضی بدم میاد.

راستی گفتم بدم میاد یادم افتاد که من هنوز یک نوشته به شهربانوی عزیز مقروضم که قرار است در آن بنویسم از چی بدم میاد و چی دوست دارم. شهربانو جان واقعا شرمنده. یک عالمه کار و درس داشتم و کلا هم انتخابش کار سختیه ولی سعی خودم را خواهم کرد.

راستی گفتم سعی یادم افتاد که هرچی سعی کردم نتونستم آقا کیوان رو راضی کنم که یه آخر هفته بیاد دهات ما. البته حق داره‌ها. من هم اگر بودم پا نمی‌شدم برم خونه‌ی کسی که نمی‌شناسم. ولی وقتی خوندم که نیک‌آهنگ با دوستهای فیس‌بوکیش می‌ره بستنی می‌خوره خوب حسودیم شد. چرا من نتونم؟ البته تقصیر این تنبلی هم هست. اگر توی این یکی دو سال چهار تا کامنت برای کیوان گذاشته بودم، حداقل الان پیش خودش فکر نمی‌کرد که این خانومچه کیه و از زیر کدوم بته‌ای سبز شد؟ فعلا دلمان را به این خوش کرده‌ایم که کسانی هم هستند که اگر گذرشون به آلمان می‌افتاد حاضر بودند بیان دیدنمان، مثلا جیران و شب‌گیر و الیزه. مگه نه بچه‌ها؟

راستی براتون بگم که آقای دوست‌پسر چند روزی شده بود «کوین تنها در خانه» چون من رفته بودم یه شهر دیگه کار داشتم. آقا گند زد به ظرف و ظروفمان! به جای پودر ماشین ظرفشویی ورداشته پودر ماشین لباسشویی ریخته توی ماشین ظرفشویی. حالا خوب شد آشپزخونه‌مون رو کف برنداشت! شاید هم می‌خواست تلافی اون پیرهنش رو که من صورتیش کردم دربیاره! راستی من به این نتیجه رسیدم که خیلی خوبه آدم همیشه سرش شلوغ باشه و هزار تا کار مهم و استرس داشته باشه و خونه نباشه. مثلا همین پریروزا که من نبودم آقای کوین تنها در خانه تمام خونه رو جاروبرقی کشیده و لباسها رو هم شسته. (الان لازم به توضیحه که منظورم این نیست که در حالت عادی اینها وظایف من باشه و ما تقسیم کار داریم؟) فکر می‌کنم بدم نمیاد از اونهایی بشم که روزی ده دوازده ساعت بیرون کار می‌کنن. تصور کنین من کت دامن بپوشم و با یک کیف چرمی و از این لیوانهای قهوه‌ی مقوایی برای تو راه تند و تند توی خیابون را برم و از این جلسه مهم به جلسه‌ی بعدی… ولی نه! نمیشه! امکان نداره این آقای گیاهخوار خدای حمایت از حیوانات بذاره من کیف چرمی دستم بگیرم! خوب اشکال نداره، همین دانشجو تنبله می‌مونم.

راستی گفتم حیوانات، شما می‌دونستید که سگها وقتی خوشحال می‌شن و دم تکون می‌دن دهنشون رو هم باز می‌کنن که نفس نفس بزنن؟ البته سگها اکثر مواقع دهنشون بازه ولی موضوع وقتی جالب می‌شه که پای استخون بیاد وسط. سگها معمولا یه استخون دارن که باهاش دندونهاشون رو می‌سابن و براشون حکم گنج داره. البته در این دوره زمونه‌ی مدرن و در کشورهای پیشرفته‌ی جهان مسلما دیگه به سگها استخون واقعی نمی‌دن! یه چیزی شکل استخون می‌دن که مواد مقوی و لازم برای دندونها رو داشته باشه و در ضمن سگ بدبخت گول بخوره و خوشحال و خندان دندونهاش رو مسواک بزنه. حالا فرض کنید شما دوست این سگ نازنازی هستید و در حالیکه داشته دندونهاش رو مسواک می‌زده شما وارد شدین. مسلما اون خیلی خوشحال میشه که شما اومدین دیدنش و می‌خواین بهش غذا بدین و باهاش بازی کنین و ببرینش بیرون (چون از نظر اون وجود شما به جز اینها دلیل دیگه‌ای نمی‌تونه داشته باشه) و بدو بدو میاد که به شما سلام کنه. بعد به علت نفس نفس زدن دهنش باز می‌مونه و استخونش می‌افته جلوی پای شما. انسانهای خنگ خودمحور هم، البته بلا نسبت شما، فکر می‌کنن که این یعنی «من خیلی دوستت دارم. بیا استخونم مال تو! بهت هدیه‌اش می‌دم.» بعد میان استخون رو بردارن و اونجاست که سگ بدبخت گه‌گیجه می‌گیره و دیگه دنیا رونمی‌فهمه چون دوستش حمله کرده به گنجش! دیگه بستگی به شخصیت سگ دوست شما داره که سعه‌ی صدر داشته باشه یا اینکه یه نیمچه گازی ازتون بگیره. ولی در هر دو حالت اصلا خوشش نیومده که استخونش رو دزدیدن.

راستی من کلی حرفهای اجتماعی سیاسی، روشنفکری، فمینیستی داشتم که متاسفانه به علت بی‌خوابی، بیماری و گرسنگی ساعت چهار صبح اونها رو معوق می‌کنم به فرصتی دیگر.

مخلص شما خانومچه‌ی خل و چل

آسمان

می‌گوید:«گاهی فکر می‌کنم با چشم بسته راه می‌ری! چطور ندیدی؟» توی دلم بهم می‌خورد. نمی‌دونم چرا انقدر از این حرف ناراحت می‌شوم. یادم می‌آید که سالها پیش عین این جمله را از برادرم شنیده‌ام. به سنگفرشهای خیابان خیره می‌مانم. یادم می‌اید. یادم می‌اید که یادم داده‌اند دختر باید سر به زیر باشد. دختر باید سرش را بیاندازد پایین. باید نگاهش به زمین باشد.

بعد از این همه سال، بعد از این همه دوری از اون خاک و اون فرهنگ، این هنوز با من مونده. مسلما من بهترین نمونه‌ی دختر سر به زیر نیستم! ولی تازه فهمیدم. نه! برای هزارمین بار فهمیدم که هر جا باشی، بعضی چیزها از تو جدا نمی‌شوند. مثل نگاه بی‌روح به سنگفرش خیابان.

دختر خوب باید سر به زیر باشه. درسته، وقتی دختر سر به زیره بهتر می‌شه براش تصمیم گرفت. بهتر می‌شه راهش رو انتخاب کرد. بهتر می‌شه زد تو سرش. آره، تو سرت رو بنداز پایین! کاری نداشته باش! ما بهتر می‌دونیم چی خوبه، چی بده! ما که بدی تو رو نمی‌خوایم، می‌خوایم؟ دختر باید…، دختر باید…، همیشه دختر باید!

سرم رو بلند می‌کنم. به خانه‌ها نگاه می‌کنم. به برگهای زرد و نارنجی درخت‌ها نگاه می‌کنم. به برج کلیسا نگاه می‌کنم. به پرنده‌‌ای که از کنار ناقوس پرواز می‌کند نگاه می‌کنم. به بالا نگاه می‌کنم. به آسمان نگاه می‌کنم.

شهر باریک آیدا و حواس باریک من

دیروز رفتم کتابفروشی ایرانی. نه اینکه فکر کنید من خیلی کتابخونم. نه! رفته بودم کارت تلفن بخرم. البته من عاشق کتابم ولی اینجا کتاب گرونه. از طرف دیگه هم کتابخونه‌ی من پر از کتابهاییه که نخوندم. به خودم می‌گم اول اینها رو بخون بعد برو باز بخر! ولی خوب آدم با چشم بسته که نمی‌تونه بره تو کتابفروشی و بگه آقا کارت تلفن پرسپولیس دارین؟ بعد با چشم بسته کیف پولش رو دربیاره و با چشم بسته … خوب نمیشه! آخه این آقای کتابفروش فک و فامیل من رو می‌شناسه. باید به آبروی اونها رحم می‌کردم یا نه؟ خلاصه این با چشم باز کارت خریدن کار دستم داد. چشمم افتاد به کتاب خوشگل خانم پیاده‌رو. هیچی دیگه، مگه می‌شد ازش گذشت؟ گرفتیم و بعد هم رومون رو اونور کردیم که یعنی ما سی دی ایلوسیون شاهین نجفی را ندیدیم که بالای قفسه‌ی سی دی ها به شدت چشمک می‌زد. توی دلمان گفتیم «ماه دیگه!» و اومدیم بیرون.

می‌دونم که محتویات کتاب مهمتره ولی بگذارید یک کمی هم از بر و روش براتون بگم: خوش رنگ، خوش دست، جلد باحال، کاغذها سفید و لطیف و ضخیم. یعنی حتی اگر سواد خوندن هم نداشتم فقط با شکل و قیافه و جنس کتاب کلی حال کرده بودم.

در وصف محتویات کتاب همین‌قدر بگم که چنان کله‌ام را توش فرو برده بودم که از ایستگاهی که باید از قطار پیاده و سوار اتوبوس می‌شدم گذشتیم. فعلا ۴۰ صفحه از کتاب رو خوندم. خیلی دوستش دارم. طراحیهای توکا نیستانی رو هم دوست دارم. یکی از داستانها رو هم نفهمیدم. شاید هم فهمیدم. شاید نباید همیشه دنبال پایان و منظور و هدف گشت. شاید هدف همین بود که من فکر کنم «ااا…پس بقیه‌اش کو؟» و بعد توی ذهنم برای خودم خیالبافی کنم که اون موشه دیگه نمیره اونجا و توی اون تله‌ی وحشتناک چسبی نمی‌افته و زندگی خوبی با بچه موشهایش خواهد داشت. دختر هم دیگر نمی‌ترسد و با کولرساز قهوه می‌خورد و راجع به خالکوبیهایش می‌پرسد.

در یکی از داستانها هم آیدا خودش رو به عنوان نویسنده‌ی داستان قاطی ماجرا می‌کنه. از این فاصله‌سازی خیلی خوشم اومد. از اینکه نویسنده به خواننده می‌گه من دارم این رو می‌نویسم، دلم می‌خواد اینجوری باشه! یعنی فقط کم مونده بگه به تو چه! ولی شنیدن کی بود مانند خواندن؟ خودتون باید بخونین. به سلامتی برای دانلود هم توی وبلاگش گذاشته، البته برای اونهایی که ساکن ایرانند. چقدر خوشحالم که من از این وسوسه جون سالم به در بردم.

خلاصه اینکه بعد از مدتها احساس کردم دلم می‌خواد هیچ کاری نکنم و فقط بخونم.

شبی که صبحش نوشته‌ی بالا رو نوشتم:

امروز شهر باریک تو کیفم بود و توی راه می‌خوندم. موقع برگشتن از سر کار مترو رو اشتباهی سوار شدم و از یه محله‌ی دیگه سر درآوردم! خلاصه هر کاری می‌کنید بکنید ولی این کتاب رو توی قطار نخونید!

گند زدین

داره حالم بهم می‌خوره! جایزه صلح نوبل برای اوباما! آخه بی‌انصافها حداقل چهار سال صبر می‌کردین ببینین چه گلی به سرتون می‌زنه! نه، تو رو خدا شیرین عبادی رو مقایسه کنید با اوباما. این یکی جونش رو گذاشته کف دستش کار می‌کنه، اون تمام امکانات و آزادیها رو داشته (داره) و اخیرا قدرت هم بهش اضافه شده.

اشتباه نکنیدها، من هیچ مشکلی با اوباما ندارم. خیلی هم از اوباما خوشم میاد. ولی این یکی رو نمی‌فهمم. یعنی مستحق‌تر از اوباما پیدا نمی‌شد؟ من این دنیا و آدمهاش رو نمی‌فهمم.

پ.ن. یکی از بچه‌ها حرف خوبی زد: درست بعد از اینکه اوباما جایزه صلح نوبل رو گرفت آمریکا بمب میندازه تو کره‌ی ماه!

خونه‌ی نو

نوشته‌ی زیر نوشته‌ی یه خانومچه‌ی ندید بدیده که بعد از مدتها زندگی در یه اتاق دانشجویی، حالا هم یه خونه با چند تا اتاق و آشپزخونه داره و هم از تنهایی دراومده. فکر کنم دارم اینها رو می‌نویسم که خودم بعدا یادم نره و برای همین به احتمال خیلی زیاد این نوشته برای شما اصلا جالب نیست.

کشف کردم که آقای دوست‌پسر موقع کار فحش  می‌ده.  نه که به کسی فحش بده، همین جوری الکی، کافیه یه پیچی مهره‌ای چیزی درست وصل نشه، به زمین و زمان بد و بیراه می‌گه. اصولا هم پسیمیست‌ترین آدم روی زمینه، از مدل «من می‌دونم! ما همه می‌میریم. کره‌ی زمین همین الان منفجر می‌شه. من می‌دونم!»

بدبختی از اونجا شروع می‌شه که آدم حرفهای معاملات‌ملکیه رو باور می‌کنه. بعد که وارد خونه می‌شه و باید عملا با مشکلات دست و پنجه نرم کنه شروع می‌کنه فحش دادن و بد و بیراه به صاحب‌خونه و معاملات ملکیه! اگر دستم  به صاحب‌خونه می‌رسید…  مثلا خونه  رو نوسازی کردن! والا این خونه‌ای که ما دیدیم که تمام دیوارها و زمینش کج و معوجه! محض رضای خدا یه دونه زاویه قائمه‌ی ناقابل هم تو این خونه پیدا نمی‌شه! زمینش انقدر کجه که وقتی جلوی کمدم احساس می‌کنم همین الان می‌افته روم!

اسباب‌کشی ما تقریبا هم‌زمان با اسباب‌کشی عطا‌ی عزیز بود. من کاملا حرفاش رو می‌فهمم. قبلش اصلا آدم تصورش رو هم نمی‌کنه که چقدر کار هست و چقدر خرده ریز باید خرید. ولی نوشته‌اش رو که می‌خوندم کلی حسرت هم خوردم که یادش بخیر این چیزها تو ایران چقدر راحت بود. می‌رفتیم سفارش پرده می‌دادیم، یا کتابخونه. می‌گفتیم نقاش بیاد خونه رو رنگ بزنه و … اینجا به جز خیلی پولدارها همه این‌جور کارها رو خودشون می‌کنن. ما تمام خونه رو خودمون (یعنی من و آقای دوست‌پسر) لامینات کردیم. تمام کابینتها و کمدها رو خودمون مونتاژ و وصل کردیم. خلاصه این خانومچه‌ای که الان خدمت شماست به هیچ‌جا هم نرسه ولی کارگر خوبی از آب در‌میاد. فوقش میام ایران خونه‌های شما رو لامینات می‌کنم کلی هم ازتون پول می‌گیرم چون در آلمان دوره دیدم!

خیلی بدبختی کشیدیم تا خونه درست شد ولی در عوض هر قسمتش که درست می‌شد انگار دنیا رو بهمون دادن. شب اول با برادرم که برای کمک اومده بود دشکها رو انداختیم رو زمین و وسط کارتونهایی که دور تا دور اتاق پذیرایی رو گرفته بودند خوابیدیم. شب دوم تخت رو درست کرده بودیم و روی تخت وسط تیر و تخته‌های کمدهای اتاق خواب خوابیدیم. روز اولی که ظرفشویی آشپزخونه وصل شده بود که من از خوشحالی داشتم می‌مردم که دیگه لازم نیست ظرفها رو تو حموم بشوریم! هیچوقت فکر نمی‌کردم انقدر از ظرف‌شستن لذت ببرم! راستی می‌دونستین که تو آلمان خونه رو بدون آشپزخونه اجاره می‌دن؟ آدم خودش باید آشپزخونه بخره و وصل کنه. به نظر من بدترین قسمت و سختترین کار اسباب‌کشی این بود. با همه‌ی اینها فکر می‌کنم لطفش بیشتر از این بود که یه خونه‌ی حاضر و آماده داشتیم و صاف می‌رفتیم توش. الان هر جای خونه رو که نگاه می‌کنم یادم میاد که چقدر براش زحمت کشیدیم و از کجا به اینجا رسوندیمش.

من و آقای دوست‌پسر بالاخره در دهه‌ی سوم زندگیمون صاحب یه ماشین لباسشویی شدیم. تا حالا هر هفته لباسهامون رو می‌کشیدیم می‌بردیم خونه‌ی مامانهامون می‌شستیم. البته می‌تونستیم ببریم واش‌سالن ولی ما خیلی وسواسی و بچه ننه بودیم. روز اولی که ماشین لباسشویی رو روشن کردیم، نشستیم کف آشپزخونه و به چرخیدن لباسها خیره شدیم. آقای دوست‌پسر هم هر چند وقت یک بار در کابینت زیر ظرفشویی رو باز می‌کرد که ببینه شاهکار مهندسیش چیکه می‌کنه یا نه! ضمنا آخر هفته‌ی پیش به لطف من و روسری بنفش ساخت ایرانم صاحب یه پیرهن صورتی شد! عوضش فکر کنم از این به بعد دیگه وظیفه‌ی لباس شستن رو خودش به عهده بگیره!

کلا خونه‌ی جدید رو خیلی دوست دارم. یه بالکن داریم که جلوش سه تا درخت بزرگ سپیدار داره. فکر کنم همسایه‌ها رو ذله کردیم بس که صبح و ظهر و شب غذامون رو روی بالکن خوردیم. حتی اگر قرار بود دو تا ژاکت هم بپوشیم می‌پوشیدیم ولی می‌رفتیم تو بالکن می‌شستیم.

چون مدتها آشپزخونه‌ی درست و حسابی نداشتم حالا هی دارم مهمون دعوت می‌کنم و غذا درست می‌کنم. تلافی اون چند سالی رو که نمی‌تونستم مهمون دعوت کنم درآوردم. دوستهامون این چند وقت حسابی حال کردن، مخصوصا دوستهای آلمانی که با غذاهای لذیذ ایرانی (و البته مدل گیاهی و بدون گوشتش) آشنا شدن.

راستی دوست قدیمی اون استکانهای خوشگل کمرباریکی رو که برای مامانم آورده بودی کش رفتم و حالا باهاشون هم به مهمونهامون چایی می‌دیم، هم پز!

نکته‌ی آخر اینکه جنگ تمدنها، اااااا، ببخشید گفتگوی تمدنها هر روز در خانه‌ی ما در جریانه و در کنار رومیزیهای بته‌جقه و گلدونهای میناکاری و انواع صنایع‌دستی من پرچمهای کوچک آمریکا و اسراییل هم در گوشه و کنار خونه به چشم می‌خوره که البته با یک انقلاب مخملین خانومچه‌ای تعداد پرچمهای آمریکا از ۷ عدد به دو عدد کاهش یافت.

اعلام وجود

زنده باد اینترنت! مرگ بر شرکت مخابرات آلمان! دو هفته است ما رو گذاشتن سر کار و معلوم نیست کی تلفن و اینترنتمون وصل شه! حالا خوبه ما دو ماه پیش بهشون گفتیم که قراره اسباب کشی کنیم! اگر نگفته بودیم چی می شد؟ خلاصه من الان خونه ی یه بنده خدایی هستم که داره ظرف می شوره و من با پررویی نشستم جلوی کامپیوترش. آخه یه همچین بلایی حتما باید سر آدم معتاد به اینترنتی مثل من میومد!

فقط خواستم بگم زنده ام. من و آقای دوست پسر هنوز همدیگرو نکشتیم. ولی توی اسباب کشی چندبار نزدیک بود خفه اش کنم. ولی اون ادعا می کنه که تا حالا اصلا مشکلی با من نداشته!!! خونه هنوز یه عااااااالمه کار داره، ولی کلا خیلی خونه ی جدید رو دوست دارم.

فعلا عرضی نیست جز اینکه وسط این هیری ویری اسباب کشی خانومچه ۳۰ ساله شد. هنوز تصمیم نگرفتم که خوشحالم یا ناراحتم! البته فرقی هم نداره چون همینه که هست!!! من هم فعلا وقت فکر کردن راجع به سن و پایان بیست سالگی و این حرفها رو ندارم.

مخلص شما خانومچه

کلاس فارسی با آقای دوست‌پسر

عرضم به حضورتون که شما توجه دارید که وقتی بنده روزی دو تا پست می‌نویسم یعنی کارهای خیلی واجبی دارم که باید از زیرشون در برم؟

آقای دوست به شدت می‌خواد فارسی یاد بگیره، منتها چون علاقه‌ی زیادی به حیوانات داره، فارسی یادگرفتنش اینجوری می‌شه:

من گاو هستم    تو گاو هستی   او گاو است

ما گاو هستیم   شما گاو هستید   آنها گاو هستند

هر کار هم کردم که حداقل بگو «من مریض هستم» که یه کم به واقعیت نزدیک‌تر باشه، فایده نکرد! فعل بعدی رفتن بود:

من می‌روم پیش خر   تو می‌روی پیش خر او می‌رود پیش خر

بقیه‌اش رو هم دیگه خودتون حدس بزنید!

نکته‌ی جالب قضیه این که خواست پیش برادرم پز بده و فعل رفتن رو صرف کنه، برادرم با تعجب من رو نگاه کرد و گفت:«چی؟ مگه نمی‌شه می‌رم؟» مجبور شدم توضیح بدم که اون زبان محاوره‌ایه ولی درستش اینه که می‌روم. آقای دوست هم که اصرار داره فارسی رو از روی اصول یاد بگیره نه محاوره‌ای! آلمانیه دیگه طفلک!

ولی اگر یه روز شروع کنه به خوندن و نوشتن باید در اینجا رو تخته کنم. اصلا فکر کنم باید یه سری از پستهای قبلی رو که پشت سر مامانش حرف زدم پاک کنم! ولی فعلا خطر نزدیک نیست، چون هنوز به عدس پلو می‌گه آدیداس پلو!

توقیف کیهان؟ جون من شوخی نکن!

حتما شما هم مثل من دیروز با خوندن خبر دستور توقیف کیهان دو تا شاخ رو سرتون سبز شد. حالا نه اینکه کسی واقعا باور کرده باشه که کسی پیدا می‌شه که واقعا پاشه بره در کیهان رو تخته کنه، ولی کلا خبر خالیش هم جالب بود. خوندنش یه ذره کمک می‌کرد که آدم بتونه تصور (و فقط تصور) کنه که اگر در مملکت گل و بلبل ما همین قوانین کج و کوله‌ی اسلامی هم اجرا می‌شدند چی می‌شد.

خوب البته مسلمه که خبری که ما دیروز خوندیم مزخرف و شایعه بود و به سرعت تکذیب شد. فقط من این وسط یه چیزی رو نفهمیدم که احتمالا به خاطر جهالت من در اثر زندگی در بلاد کفر می‌باشد. لطف کنید و من رو از این جهالت نجات بدین. من تا حالا فکر می‌کردم دادستان مسئول اجرای اوامر قضاته. چه جوری بوده که در این خبر شایعه گفته شده

دستور توقیف این روزنامه توسط قاضی صادر و برای کسب موافقت، به دادستانی تهران ارسال شده است.؟؟؟

از کی تا حالا دادستانی باید با رای قاضی موافقت کنه؟


« مطلب‌های قدیمی‌تر