رادیو و مبارزه با کلیشه ها

یک رادیوی آلمانی هست که خیلی دوستش دارم چون متفاوت است. هم به مسائل خارجیها و تفاوتهای فرهنگی خیلی توجه می کنه و هم اینکه از طریق این رادیو میشه با موسیقی کشورهای مختلف آشنا شد. به صراحت می تونم بگم که آشنا شدن من با این رادیو (چهار سال پیش) و در نتیجه آشنا شدن من با سبکهای مختلف موسیقی آفریقایی و موسیقی اروپای شرقی یا آمریکای جنوبی زندگی من رو رنگ وارنگ و قشنگتر کرد. از یکنواختی کسالت بار موسیقی پاپ نجات پیدا کردم.

ولی راستش این پست رو که شروع کردم اصلا خیال نوشتن درباره ی موسیقی رو نداشتم.فقط می خواستم بگم یک روز صبح قبل از سر کار رفتن رادیو رو روشن کرده بودم، دیدم دارن از خارجیها دعوت می کنن که تعریف کنن مسخره ترین یا خجالت آورترین سوالی که تا حالا یک آلمانی ازشون پرسیده چیه. (البته خجالت آور برای آلمانییه!) آخه آلمانیها یک سوالات کلیشه ای خاصی دارند که تا با یک خارجی آشنا میشن باید بپرسن. مثلا: «دلت می خواد برگردی به کشورت؟» یا «آلمانی یاد گرفتن سخت بود؟» اینها تازه خوبهاشن. اون روز خیلیها زنگ زده بودند یا ایمیل فرستاده بودند و چیزهای جالبی تعریف کرده بودند، مثلا اینکه بعضی آلمانیها بهشون می گن: «چطور بسکتبال بلد نیستی؟ تو که سیاه پوستی؟»

منهم یک ایمیل نوشتم و تعریف کردم که یکبار یک نفر ازم پرسید:« شما تو ایران ماشین هم دارین یا سوار شتر میشین؟» (وای که می خواستم کله اشو بکنم! فکر نکنید مسخره می کرد. کاملا جدی پرسید. واقعا نمی دونست بدبخت!) و نوشتم که تازگیها هی ازم می پرسن:« شما بمب اتمی دارین؟» و من هم چاره ای ندارم جز اینکه بگم: «من که ندارم!»

بعدا دیدم یک صفحه با مطالب اون برنامه و گفته ها و نوشته های شنونده ها درست کردن و نوشته ی کوتاه من هم توشه! وای که چه ذوقی کردم!

اگر آلمانی بلد نیستید این لینک آن صفحه به دردتان نمی خورد.

دختران ریاض، کتاب اعصاب خوردکنی که باید تا آخر می خواندم

بالاخره ترجمه ی آلمانی کتاب دختران ریاض نوشته ی رجاء الصانع را تا آخر خواندم و باید به حوصله ی خودم احسنت بگم و برای وقت تلف شده افسوس بخورم. قابل توجه فمینیستهای محترم: اگر نگران آرامش اعصابتون هستید به این کتاب حتی نزدیک هم نشوید تا چه برسد که بخواهید آنرا بخوانید!

این خلاصه ای ازموضوع داستان:

دختری جوان در عربستان صعودی به صورت گمنام شروع به نوشتن داستان زندگی دوستانش می کند و هر هفته در یک ایمیل قسمتی از داستان را تعریف می کند. (اصلا از همین اولش داستان عیب داره! چرا ایمیل؟ چرا یه دفعه وبلاگ نمی نویسه؟!!!)

از اونجا که شخصیتهای کتاب چهار دوست یعنی چهار دختر جوان هستند داستان بیشتر به موضوع عشق و عاشقی می پردازه که البته در بیشتر قسمتهای کتاب میشه به جای عشق کلمه ی «شوهریابی» را جایگزین کرد.

چیزی که باعث شد کتاب را تا آخر بخونم (به جز اینکه می خواستم ببینم بالاخره کی با کی ازدواج می کنه) این بود که دیدم نکته های جالبی داره که من نمی دونستم:

۱. در عربستان دخترها هنگام عقد باید در عقد نامه انگشت بزنند، حتی اگر سواد داشته و دانشجو هم باشند . چرا؟ چون رسمه!

۲. در عربستان هم روز ولنتاین جشن گرفته می شه! در این کتاب دخترها سعی میکنند در روز ولنتاین یک چیزی به رنگ قرمز همراه داشته باشند یا بپوشند. مثلا شلوار زیر چادرشان قرمز باشد یا کیفشان. پسرها گلهای رز قرمزی که شماره تلفنشان را به ساقه اش بسته اند توی ماشین دخترها میندازن! حراست دانشگاه هم پوشیدن یا به همراه داشتن چیزهای قرمز رنگ را ممنوع می کند!

۳. در عربستان هم چیزی مثل کمیته ی خودمان وجود دارد که اگر دختر و پسری را با هم ببینند می گیرند و پدرشان را در می آورند. یعنی پدرشان را خبر می کنند و تعهد می گیرند. درست مثل ایران!

۴. در عربستان اقلیت شیعه وجود دارد که ظاهرا (اینجوری که من از نوشته های کتاب درک کردم) برای سنی ها کمتر از آدم فضایی عجیب و غریب نیستند! مثلا ازدواج یک سنی با یک شیعه جزو محالاته. اصلا ازدواج چیه، یک دوستی معمولی بین دو دختر دانشجو که یکیشون سنی و دیگری شیعه است طوری توصیف می شه، انگار یکی از عجایب هفتگانه است. واقعا که!

۵. اگر شوهری بخواهد زنش را طلاق دهد، می تواند این کار را حتی بدون اطلاع او انجام دهد. یعنی ممکن است یک دفعه یک نامه از دادگاه برسد به خانه ی پدر و مادر عروس که در آن نوشه شده که آقای داماد عروس خانوم را طلاق داده اند! یعنی دادگاه حتی یک احضاریه هم برای زن نمی فرستد، فقط وقتی همه چی تموم شد می گن: «راستی خانوم، شما از امروز مطلقه تشریف دارید!»

از این نکته ها که بگذریم باید بگم که این کتاب برای عربستان خیلی مدرن و انقلابیه (اولین بار هم در لبنان چاپ شده و در عربستان ممنوع بوده) و جای شکرش باقیه که زنی پیدا شده که از بی عدالتی جامعه در برابر زنان می گه و سنتها رو زیر سوال می بره. ولی این کتاب اشکالاتی اساسی داره:

۱. داستان طولانی و تعداد شخصیتهای داستان زیاد هستند. اتفاقات خیلی زیادی هم می افتد ولی نویسنده خیلی سطحی از کنار موضوعات مختلف رد می شه. یعنی به سراغ ریشه های مشکلات نمی ره. شاید از جوانی و کم تجربه گی نویسنده باشه.

۲. چیزی که من رو خیلی آزار داد تموم شدن ناگهانی ماجراهایی بود که قبلش مفصل راجع بهشون نوشته شده بود. یعنی یک داستان عاشقانه بین دو طرف که در بیشتر از ۴۰ صفحه توصیف شده بود در کمتر از یک صفحه به پایان می رسید و آدم می موند که: «چی شد؟ یعنی همین بود؟» شاید هم این علامت مشخصه ی داستانهای عاشقانه ی شرقیه؟ نمی دونم.

۳. اینطور که من فهمیدم نویسنده از خانواده ی متمول و تحصیلکرده ایست. همه شخصیتهای داستان او هم ثروتمند و تقریبا همه تحصیل کرده اند. در نتیجه خیلی راحت می توانند از خیلی مشکلات فرار کنند، میروند انگلیس، امریکا یا دوبی و زندگی جدیدی را شروع می کنند. تکلیف آدمهای عادی، زنان طبقه های متوسط و فقیر چیست؟ این کتاب هیچ کمکی به درک موقعیت و مشکلات زنان غیر مرفه عربستان نمی کند. گرچه واضح است که مشکلات آنها به مراتب بزرگتر و عمیقتر هستند.

۴. از نظر ادبی و شیوه ی نگارش هم به نظر من اشکالات زیادی داشت. گرچه نمی دانم این اشکالات تا چه حد مربوط به ترجمه ی کتاب از عربی به آلمانی است ولی در چند جای کتاب محتوای پاراگراف دوم یک صفحه دقیقا برعکس پاراگراف اول همان صفحه بود!

خلاصه ی کلام: اعصابمان خرد شد!

کادوهای بابا نوئل برای من

۱. کتاب بار هستی (در اصل اسم کتاب «سبکی تحمل ناپذیر هستی» است) نوشته ی میلان کوندرا که می خواستم حتما بخونم و فیلمش رو دیده بودم که خیلی قشنگ بود. (البته به کار بردن کلمه ی قشنگ در مورد همچین فیلمی احمقانه است ولی من الان حوصله ی توضیح دادن ندارم!)

۲. بیو گرافی جانی کش به صورت کتاب کمیک. جالب اینکه من در یک سال و نیم گذشته حداقل ۶ یا ۷ بار توی کتابفروشی جلوی قفسه ی کتابهای کمیک وایستادم و این کتاب رو نگاه کردم ولی به نظرم گرون اومد و با اینکه خیلی دلم می خواست نخریدم. دیروز باورم نمی شد از خوشحالی!

۳. شیرینی های فوق العاده خوشمزه آلمانی به اسم لِب کوخِن (Lebkuchen) و به شکل قلب!

خلاصه خیلی همه چی بر وفق مراد بود. کلی از کادوها و اوقاتمون لذت بردیم. فقط غذامون خیلییییییی سالم بود(!): سیب زمینی و سبزیجات با یک چیزی شبیه ماست و خیار خودمون.

اینهم عکس کادوها:

pic_0030_2.jpg

آخی…جوجه تیغی!

 hedgehog2.jpg

حسادت مدل آلمانی!

همسایه ی چینیم که یادتونه؟ همون که هی چراغ راهرو رو روشن می گذاره. یک روز داشتم از خونه میومدم بیرون یکی از مهمونهاشو دیدم. یک آقای جوون، قد بلند و خوش قیافه و خوش تیپ چینی. من اصولا از تیپ مردهای آسیای شرقی خوشم نمیاد. به نظرم جذابیتی ندارند. ولی این یکی بد نبود، یعنی دروغ چرا خیلی هم خوب بود! چند روز بعد حرف همسایه شد ضمن صحبت برای دوست پسر جون تعریف کردم. چیز خاصی نبود که!

تا اینکه چند روز بعد صحبت ازدواج و لزوم یا غیر لزومش بود (ظاهرا بحث همیشگی خانومها با آقایون، مخصوصا خانومهای ایرانی با آقایون خارجی!) که در کمال ناباوری این جمله را شنیدم: « شاید پس فردا سروکله ی یک چینیه خوش قیافه پیدا شد و اصلا دیگه منو نخواستی!»

کریسمس! کریسمس!

بنده به پیشواز تعطیلات کریسمس رفته ام و دارم حسابی از اوقاتم لذت می برم.دیشب ساک سفر را بسته و راهی دهات بالایی شدم. توی قطار هم یک هموطن دیدم و چنان باهاش مشغول گپیدن شدم که نزدیک بود از ایستگاهی که عاشق دلخسته منتظرم بود رد شم! در نتیجه چنان هول شدم که ساکم را برداشتم و داشتم تند تند می رفتم که خانوم هموطن از پشت سرم گفت: «اینو نمی بری؟» برگشتم دیدم کوله پشتی بدبختم تک و تنها کف قطار ولو شده! وقتی فکرشو می کنم که نزدیک بود کوله پشتیمو (محتوی: لپ تاپ، کادوهای کریسمس دوست پسر جون و پدر و مادر گرامیش، کیف پولم و کارتهای بانک و بیمه و غیره…) جا بذارم، دود از کله ام بلند میشه!

راستی بگم تو قطار از کجا فهمیدم که خانومه هموطنه؟ از اونجا که قطار شلوغ بود و این بنده خدا می خواست رد شه ولی نمی تونست، همه تند تند از کنارش رد می شدن ولی اون طفلک نمی تونست حتی یک قدم برداره! منهم اوایل اینجوری بودم. منتظر بودم مردم بهم راه بدن. حالا می دونم که خودم باید راهمو باز کنم.

Die Freundin, die mich nicht aufgab دوستی که مرا رها نکرد

امروز تولد دوستی است که من بیش از ۶ ماه برایش دوست خوبی نبودم. بهش تلفن نمی زدم و جواب تلفنهایش را هم نمی دادم. من گاهی خل می شم. البته دلایل خودم را داشتم ولی به جای اینکه دلایلم را باهاش درمیان بگذارم می خواستم قطع رابطه کنم! ولی او مرا رها نکرد. او برایم کارت پستال و حتی هدیه های کوچک می فرستاد، تولدم را هم فراموش نکرد. بالاخره وقتی دوره ی خلیم تموم شد، براش همه چیز رو توضیح دادم.

چقدر خوشحالم که مرا فراموش نکرد و با خودش نگفت: اه! ولش کن! بره به جهنم!

ن. عزیزم، تولدت مبارک!

Heute hat eine Freundin Geburtstag, für die ich mehr als ein halbes Jahr keine gute Freundin war. Ich habe sie nicht angerufen und auf ihre Anrufe nicht reagiert. Ich werde manchmal doof. Ich hatte zwar meine eigenen Gründe, aber statt sie ihr mitzuteilen, wollte ich den Kontakt abbrechen! Aber sie hat mich nicht aufgegeben. Sie schickte mir Postkarten und sogar kleine Geschenke. Meinen Geburtstag hat sie auch nicht vergessen. Und irgendwann als meine doofe Phase zu Ende gegangen war, habe ich ihr alles erklärt. Ich bin so froh, dass sie mich nicht vergessen hat und sich nicht gesagt hat: Ach! Lass sie doch! Soll sie zur Hölle gehen

Liebe N. , Herzlichen Glückwunsch zum Geburtstag

آخ جون! غر دارم! غر میزنم! غرهای دسته اول دارم

۱. وای امان از این خودخواهی و بی ملاحظه گی این آلمانیها! امروز تو تراموا یا همان قطار خودمان یا همین بان آلمانیها (Bahn) یک عدد جای خالی کشف کردم دم پنجره. منتها روی صندلی کناری یک آقای فووووووووووق العاده محترمی نشسته بود که ساک و کیف سامسونگش رو گذاشته بود جلوی پاش. به هر بدبختی بود رد شدم و نشستم، یک ذره از جاش جم نخورد. موقع پیاده شدن چون می دونستم باز جم نمی خوره و منهم که ماشالا کله پا شدنم خوبه و زرت وزرت سکندری می خورم، صبر کردم قشنگ قطار وایسه بعد پا شدم. ولی چه فایده! پام گیر کرد به ساک لعنتیش و پای من یا بهتر بگم چکمه ی من (از همونهایی که جدیدا در ایران ممنوع شده!!!) به شدت به ساق پای پیرمرد مستضعف بینوایی کوبیده شد و آه از نهادش بلند شد و با دو دست ساق آش و لاش شده اش را چسبید. می خواستم از ناراحتی همون جا دق کنم و کلی معذرت خواستم و اگر نمی ترسیدم که درها بسته شن و نتونم پیاده شم حتما خییییلییی بیشتر معذرت می خواستم. پیاده که شدم تازه کلی اعصابم خرد شد و حرررررص خوردم که چرا هیچی به اون مردک الاغ نگفتم.

۲. حالا نوبت ایرانیهاست! برابری باید رعایت بشه دیگه! من امروز رفتم دیدن یک آقایی که از ایران آمده بود. نمی شناختمش. فقط از روی کنجکاوی و چون دوست یکی از نزدیکانم است رفتم ببینمش. وااااااااااااااای! هنوز ۲۴ ساعت نیست که آلمانه، در عمرش با یک دونه آلمانی حرف نزده ولی چهار بار گفت این آلمانیهای فاشیست!!! آقا تو توی کدوم قرن زندگی می کنی ؟ چطور به خودت همچین اجازه ای می دی؟ چقدر دلم می خواست بهش بگم فاشیست خودتی! ولی مهمون بود، دلم نمیومد! چند بار هم خواستم بگم راستی نامزد من آلمانیه! ولی دیدم ممکنه بقیه بگن چی؟ کدوم نامزد؟ چرا ما خبر نداریم؟ دیدم ضایع میشه، چون حتما می گفتن!

۳. دیدید چی شد؟ محسن نامجو برگشت ایران! خوش به حال ایرانیهای ایران! مثلا ایشون! بد به حال ما!

۴. وا! یعنی چی؟ چرا غرام (غرهایم) تموم شدن؟ من کلی غر داشتم!

۵. این یکی غر نیست: مرسی میثم جان که یک تلنگر به من زدی. وگرنه تا یک ماه دیگه هم آپ ماپ نمی شدم!

۶. فیلم پرسپولیس رو دیدم. بالاخره به دهات ما هم رسید! من از سال ۲۰۰۴ که کتاب اولش به آلمانی چاپ شد عاشقش شدم. از فیلمش هم خیلی خوشم اومد. اصلا هم درک نمی کنم که بعضیها می گن این فیلم ضد ایران و ایرانییه. دلم می خواد یک روز این فیلم رو با عزیزانم در ایران ببینم…

۷. امروز داشتم به این شاهکارهای جدید سردار رادان فکر می کردم، یاد حرفی افتادم که مرجان ساتراپی در قسمتی از فیلم پرسپولیس در جواب اینکه دانشجوها نباید شلوار گشاد بپوشند می گه: میشه بگین معیارتون چیه؟ قبلا نباید شلوار تنگ می پوشیدم. حالا که این شلوارهای گشادی که ما توشون راحتیم و می تونیم کار کنیم و ضمنا بدنمون رو هم نشون نمی دن مد شدن نباید شلوار گشاد بپوشیم. آیا معیاری وجود داره یا شما فقط ضد مد هستید؟

منهم یادمه که یک زمانی مانتوی ماکسی مد بود و مردان با غییییرت نمی گذاشتند زناشون مانتوی ماکسی بپوشند. اما وقتی مانتوی کوتاه مد شد، همون شوهرها از خانوماشون خواستند که مانتوی بلند بپوشند!

اگر تو اروپا روسری مد بشه زنهای ایرانی دیگه نباید روسری سر کنن؟ اصلا چطوره دم آقای کارل لاگرفلد یا آقای آرمانی را ببینیم که برای یک فصل هم که شده چادر را مد کنند. می خوام ببینم قیافه ی سردار رادان چه شکلی می شه!

حوصله داشتید این مطالب مرتبط در بالاترین را بخوانید.

۸. بابا بیخود نیست میگن چینیها از بزرگترین آلوده کنندگان محیط زیست هستند. هر بار من اومدم خونه دیدم این همسایه ی چینیم چراغ راهرو رو روشن گذاشته! منهم که هم بچه دوران جنگ و قطع برق و صرفه جویی و این حرفام و هم سبز (طرفدار حفاظت از محیط زیست). اصلا نمی تونم تحمل کنم چراغی الکی روشن باشه. حتی تو دانشگاه هم هی چراغها رو خاموش می کنم. خلاصه من هی این چراغ راهرو رو خاموش می کنم، این چینییه هی روشن می ذاره! به نظر شما اگر بزنم چراغ راهرو رو بشکونم، کار بدیه؟ به نظر من که کار خیره، به خاطر حفظ محیط زیست و جلوگیری از گرم شدن زمین و از بین رفتن لایه ی اوزن و از همه ی اینها مهمتر: راحت شدن اعصاب خانومچه!

الان هم انگار داره انتقام مهمون بازیهای هفته های پیش رو ازم می گیره! ساعت نزدیکه یک شبه از خونه ی این صدای هر و کر و هیییییو شان چی چا شون میاد! [میثم جان تو این تلاش مذبوحانه ی منو در ادای چینی درآوردن ندیده بگیر لطفا. راستی اگر اشکال داشتی بگو من از همسایمون برات می پرسم.( جای یک شکلک که نیشش تا بنا گوش باز باشه اینجا خالیه)] ولی کور خونده من حالا حالا ها بیدارم.

۹. عجب پست بی ترتیب و درهم برهمی شد. اشکال نداره، به من که خوش گذشت. به شما چی؟

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

من نمی دونم این ایده های ناب چه جوری یک دفعه بر فرق سر من نازل می شن! امشب خلاقیت خرکیم گل کرده بود، گفتم یک غذای جدید (بخوانید من درآوردی!) درست کنم. از اونجایی که کمال همنشینان گیاهخوار مدتیست در من اثر کرده، گوشت نمی خورم. البته به جز خونه ی مامان جون! آخه قرمه سبزی بدون گوشت می شه؟؟؟ (از اینجا می شه فهمید که زیاد هم با کمال نشدم!) خلاصه اومدم امروز یک غذای سالم و مقوی درست کنم.

از من به شما نصیحت، اگر خواستید ارزن (بله، درست خوندید، ارزن! نخیر، ارزن فقط برای کفترا نیست. آدم هم می تونه بخوره.) بپزید بهش نمک هم بزنید، حتی اگر پشت پاکتش ننوشته بود! من احمقو که عقلمو دادم دست این پشت پاکت نویسها!!! یکی نیست بگه مگه تو تا حالا برنج و ماکارونی بدون نمک درست کردی که حالا بخوای ارزن بدون نمک…اه بابا ولش کن!

واما شاهکار بعدی: هر دفعه من می رم مغازه ی هندی گول این فلفل سبزاشون رو می خورم. آخه منو یاد فلفل سبز کوچولوهای خودمون میندازن که بهارا با غذامون می خوردیم و با پسر دایی و دختر دایی شرط می بستیم سر اینکه کدوم تندتره و کی می تونه کدومو بخوره. هر دفعه من اینارو می بینم می خرم، بعد پدرم که در اومد و جلز و ولزامو که زدم و بقیشونم که ریختم دور، باز آدم نمی شم و دفعه ی بعد درست همونها رو می خرم!!!

امروز هم در حالیکه یک سالادخوشگل با کاهو و پاپریکای لامصب کیلویی۴ یورو (دلم خون شد ولی چیکار کنم دوست داشتم، خوشگل و گنده و قرمز بود!) درست کرده بودم ، ارزنها هم در حال پختن بودند و پیاز و لوبیا سبزها در حال سرخ شدن چند تا از این فلفل کوچولوهای خوشگل را ریز کردم و ریختم تو ماهیتابه قاطی لوبیاها. چشمتون روز بد نبینه! لبو لوچه ی نازنینم که موقع خوردن به جلز و ولز افتاد هیچی، حتی زیر ناخنهای دستم هم هنوز داره می سوزه! هر چی هم دستمو شستم فایده نداشت. هی به خودم گفتم حواست باشه انگشتتو نکنی تو چشمت که دیگه نور علی نور میشه. دوستم زنگ زد، حواسم رفت به تلفن، یک دفعه دیدم دستم رو یا بهتر بگم تو چشممه و چشمم هم داره شدیدا اعتراض می کنه!

خلاصه شام هیجان انگیزناکی بود. بهر حال قابل خوردن بود. به قول یکی از بچه هاخیلی سالم بود. هر وقت توی غذاخوری دانشگاه غذای غیر گوشتی برمی داره (یعنی مجبور می شه، چون فقط دیدن قیافه ی غذاهای گوشتی تو غذاخوری کافیه تا آدم گیاهخوار دو آتیشه بشه!) موقع خوردن می گه: خیلی سالمه!

هنوز هم یادم می آید رفتن مادربزرگ را…

شنبه بود. دفتر مشقم را که معلم دینی پس داد دیدم با خودکار قرمز زیر مشقم نوشته عالی. قند توی دلم آب شد. مدرسه که تعطیل شد بدو بدو می رفتم که به پدربزرگ که هرروز می آمد دنبالم دم در مدرسه بگم عالی گرفتم. پدر بزرگ نبود و من یواش یواش راه افتادم. همیشه قرارمون بود که اگر دیر کرد من مسیر همیشگی را برم و وسط راه همدیگر را ببینیم. البته تا اون روز هیچوقت اتفاق نیفتاده بود که نیاید. راه زیادی نرفته بودم که فاطمه خانوم را دیدم. فاطمه خانوم در خانه ی ما کار می کرد. مهربان و آرام بود و من دوستش داشتم. ولی دلم هری ریخت. پرسیدم: «چرا پدر بزرگ نیومد؟» گفت: «مادربزرگ حالش بد شده بود، بردنش بیمارستان. پدربزرگ نمی تونست بیاد.» دلم باز ریخت. فهمیدم. همون موقع فهمیدم که مادربزرگ رفته. خیلی وقت بود که مریض بود. میدونستم. چیزی نگفتم و در سکوت سعی کردم پا به پای قدمهای بزرگ و سریع فاطمه خانوم راه برم. داشتیم از خیابون خونمون رد می شدیم و فاطمه خانوم انگار نه انگار که این خیابون را میشناسد داشت رد می شد. با خنده گفتم: «خونمون یادت رفته؟ اینجا باید بپیچیم.» گفت: «نه! می برمت خونه ی داییت.» گفتم: «ولی من می خوام برم خونه ی خودمون. باید مشقامو بنویسم.» هر چی اصرار کردم فایده نداشت. یادم نیست چه بهانه ای می آورد. هرچی هم ازش راجع به مادربزرگ می پرسیدم می گفت که چیز مهمی نیست و اتفاقی نیفتاده. بعد از مدتی گفتم: «فاطمه خانوم کیفمو می گیری؟ سنگینه.» گرفت. منم پا گذاشتم بدو به طرف خونه. حالا ندو کی بدو. ولی من به زور قدم یک سوم فاطمه خانوم می شد. بهم رسید. تا مدتها بعد پیش خودم حساب می کردم که اگر از سر فلان خیابون دویده بودم شاید به خونه می رسیدم، قبل از اینکه فاطمه خانوم به من برسه. کلی با خودم دعوا کردم که چرا مسیر را قبل از دویدن درست در نظر نگرفتم و بی برنامه و نقشه دویدم!

خانه ی دایی تاریک و دلگیر بود. دختردایی و پسر دایی هم حال بهتری از من نداشتند، گرچه آنها حداقل خانه ی خودشان بودند. من مدتی توی راه پله نشستم و گفتم تو نمی رم، چون منو به زور آوردن اونجا و من می خوام برم خونه ی خودمون. این اعتراض من بود. یادم نیست آدم بزرگی اونجا بود یا نه. شاید زن دایی ولی اصلا یادم نمی یاد. ولی یادمه که دختردایی و پسر دایی بالاخره راضیم کردند که برم تو. یادمه که به هم گفتیم که می دونیم مادربزرگ مرده. و اینکه ناراحتیم که می خوان گولمون بزنن.

بالاخره طرفهای غروب از شدت بی تابی من بزرگترها راضی شدند که من برم خونه. باز فاطمه خانوم بیچاره که دیگه حسابی از چشمم افتاده بود و مزدور و خائن شده بود اومد دنبالم. توی راه کلی سرزنشش کردم. بهش گفتم که می دونم مادر مرده، که دروغ گفتن گناه داره، که نمازش باطله. (اون موقع دین و ایمون سرم می شد! آدم تو مدرسه های ایران هیچی هم یاد نگیره، این یکیو به زور هم که شده یادش می دن.) بیچاره فاطمه خانوم! گیر من زبون دراز افتاده بود. دم در خونه مون داییم وایستاده بود. بعد از سلام فاطمه خانوم گفت: «فکر کنم بهتره بهش بگیم…» داییم با صدای محکم و مقتدر همیشگیش گفت: «چیزی نیست که بخواهیم بگیم. مادر را برده اند بیمارستان.» فاطمه خانوم ساکت شد و من خیلی از داییم بدم اومد. رفتم تو. خونه پر از آدم بود. فامیل، دوست، همسایه. همه سیاه پوشیده بودند. از مامانم پرسیدم که چرا سیاه پوشیده، جواب داد: « بقیه لباسهام توی رخت چرکهان.»(ماشالا به این خلاقیت !!!)

بالاخره توی حیاط پدربزرگم را پیدا کردم. تقریبا تنها. یک کم آن طرف تر دایی مامانم تند تند راه می رفت و سیگار می کشید. با عصبانیت بهش گفتم که می دونم همه دارن بهم دروغ میگن، می دونم که مادربزرگ مرده. نگاه عاجزش هیچوقت یادم نمی ره. مثل همیشه پر از صبر و حوصله بود. در برابر نیمه فریادهای من سکوت کرد. دایی مامان هم ایستاده بود و به من خیره شده بود. صورت در هم رفته ی او را هم فراموش نخواهم کرد.

بعدا در همان شب برای یکی از دختران فامیل که هم جزو آدم بزرگها بود و هم من رابطه خوبی باهاش داشتم تعریف کردم که به پدربزرگم چه گفته ام و او مرا شماتت کرد که چرا پدربزرگم را ناراحت کرده ام آنهم در این شرایط که او خودش ناراحت و غمگین است. و من عذاب وجدان گرفتم.

حالا بعد از بیست سال من چند تا سوال دارم:

چرا دختر فامیل به من نگفت آره، حق با توست، باید راستش را بهت می گفتند؟

چرا هیچکس نیومد دستمو بگیره و بهم بگه: تو که می دونی مادربزرگ چقدر مریض بود، مادربزرگ رفت، دیگه درد نمی کشه. اگر کسی این کار رو کرده بود، بعد وقتی من گریه می کردم می تونست منو بغل کنه و آرومم کنه که احساس نکنم تو دنیا دیگه هیچکس رو ندارم. چرا هیچکس این کار رو نکرد؟

چرا هیچکس به فکر من نبود؟ واقعا آدم بزرگها فکر می کنند بچه ها هیچی حالیشون نیست؟

چرا فکر می کنین بچه ها ندونند بهتره؟ بالاخره که می فهمند! تا آخر عمر که نمیشه گذاشتشون خونه ی داییشون! این مثلا بهتره که درست همون موقعی که بچه به کمک و حمایت روحی و احساسی عزیزانش احتیاج داره تنها می گذاریدش با یک عالمه ترس و حدس و گمان و تصورات وحشتناک؟

وقتی بچه می بینه که عزیزترین و نزدیکترین کسانش دارند بهش دروغ می گن (حتی اگر بچه بدونه و بفهمه که برای به اصطلاح رعایت حالش این کارو می کنند) دیگه به کی می تونه اعتماد کنه؟

آی آدم بزرگها، من نمی بخشمتون! من می خواستم خونه ی خودمون باشم. من می خواستم مثل بقیه گریه کنم. من می خواستم آدم حساب شم. من آدم بودم ولی شماها منو ندیدید. فقط به فکر خودتان و درد خودتان بودید. و من هنوز درد می کشم…

« مطلب‌های قدیمی‌تر