شنبه بود. دفتر مشقم را که معلم دینی پس داد دیدم با خودکار قرمز زیر مشقم نوشته عالی. قند توی دلم آب شد. مدرسه که تعطیل شد بدو بدو می رفتم که به پدربزرگ که هرروز می آمد دنبالم دم در مدرسه بگم عالی گرفتم. پدر بزرگ نبود و من یواش یواش راه افتادم. همیشه قرارمون بود که اگر دیر کرد من مسیر همیشگی را برم و وسط راه همدیگر را ببینیم. البته تا اون روز هیچوقت اتفاق نیفتاده بود که نیاید. راه زیادی نرفته بودم که فاطمه خانوم را دیدم. فاطمه خانوم در خانه ی ما کار می کرد. مهربان و آرام بود و من دوستش داشتم. ولی دلم هری ریخت. پرسیدم: «چرا پدر بزرگ نیومد؟» گفت: «مادربزرگ حالش بد شده بود، بردنش بیمارستان. پدربزرگ نمی تونست بیاد.» دلم باز ریخت. فهمیدم. همون موقع فهمیدم که مادربزرگ رفته. خیلی وقت بود که مریض بود. میدونستم. چیزی نگفتم و در سکوت سعی کردم پا به پای قدمهای بزرگ و سریع فاطمه خانوم راه برم. داشتیم از خیابون خونمون رد می شدیم و فاطمه خانوم انگار نه انگار که این خیابون را میشناسد داشت رد می شد. با خنده گفتم: «خونمون یادت رفته؟ اینجا باید بپیچیم.» گفت: «نه! می برمت خونه ی داییت.» گفتم: «ولی من می خوام برم خونه ی خودمون. باید مشقامو بنویسم.» هر چی اصرار کردم فایده نداشت. یادم نیست چه بهانه ای می آورد. هرچی هم ازش راجع به مادربزرگ می پرسیدم می گفت که چیز مهمی نیست و اتفاقی نیفتاده. بعد از مدتی گفتم: «فاطمه خانوم کیفمو می گیری؟ سنگینه.» گرفت. منم پا گذاشتم بدو به طرف خونه. حالا ندو کی بدو. ولی من به زور قدم یک سوم فاطمه خانوم می شد. بهم رسید. تا مدتها بعد پیش خودم حساب می کردم که اگر از سر فلان خیابون دویده بودم شاید به خونه می رسیدم، قبل از اینکه فاطمه خانوم به من برسه. کلی با خودم دعوا کردم که چرا مسیر را قبل از دویدن درست در نظر نگرفتم و بی برنامه و نقشه دویدم!
خانه ی دایی تاریک و دلگیر بود. دختردایی و پسر دایی هم حال بهتری از من نداشتند، گرچه آنها حداقل خانه ی خودشان بودند. من مدتی توی راه پله نشستم و گفتم تو نمی رم، چون منو به زور آوردن اونجا و من می خوام برم خونه ی خودمون. این اعتراض من بود. یادم نیست آدم بزرگی اونجا بود یا نه. شاید زن دایی ولی اصلا یادم نمی یاد. ولی یادمه که دختردایی و پسر دایی بالاخره راضیم کردند که برم تو. یادمه که به هم گفتیم که می دونیم مادربزرگ مرده. و اینکه ناراحتیم که می خوان گولمون بزنن.
بالاخره طرفهای غروب از شدت بی تابی من بزرگترها راضی شدند که من برم خونه. باز فاطمه خانوم بیچاره که دیگه حسابی از چشمم افتاده بود و مزدور و خائن شده بود اومد دنبالم. توی راه کلی سرزنشش کردم. بهش گفتم که می دونم مادر مرده، که دروغ گفتن گناه داره، که نمازش باطله. (اون موقع دین و ایمون سرم می شد! آدم تو مدرسه های ایران هیچی هم یاد نگیره، این یکیو به زور هم که شده یادش می دن.) بیچاره فاطمه خانوم! گیر من زبون دراز افتاده بود. دم در خونه مون داییم وایستاده بود. بعد از سلام فاطمه خانوم گفت: «فکر کنم بهتره بهش بگیم…» داییم با صدای محکم و مقتدر همیشگیش گفت: «چیزی نیست که بخواهیم بگیم. مادر را برده اند بیمارستان.» فاطمه خانوم ساکت شد و من خیلی از داییم بدم اومد. رفتم تو. خونه پر از آدم بود. فامیل، دوست، همسایه. همه سیاه پوشیده بودند. از مامانم پرسیدم که چرا سیاه پوشیده، جواب داد: « بقیه لباسهام توی رخت چرکهان.»(ماشالا به این خلاقیت !!!)
بالاخره توی حیاط پدربزرگم را پیدا کردم. تقریبا تنها. یک کم آن طرف تر دایی مامانم تند تند راه می رفت و سیگار می کشید. با عصبانیت بهش گفتم که می دونم همه دارن بهم دروغ میگن، می دونم که مادربزرگ مرده. نگاه عاجزش هیچوقت یادم نمی ره. مثل همیشه پر از صبر و حوصله بود. در برابر نیمه فریادهای من سکوت کرد. دایی مامان هم ایستاده بود و به من خیره شده بود. صورت در هم رفته ی او را هم فراموش نخواهم کرد.
بعدا در همان شب برای یکی از دختران فامیل که هم جزو آدم بزرگها بود و هم من رابطه خوبی باهاش داشتم تعریف کردم که به پدربزرگم چه گفته ام و او مرا شماتت کرد که چرا پدربزرگم را ناراحت کرده ام آنهم در این شرایط که او خودش ناراحت و غمگین است. و من عذاب وجدان گرفتم.
حالا بعد از بیست سال من چند تا سوال دارم:
چرا دختر فامیل به من نگفت آره، حق با توست، باید راستش را بهت می گفتند؟
چرا هیچکس نیومد دستمو بگیره و بهم بگه: تو که می دونی مادربزرگ چقدر مریض بود، مادربزرگ رفت، دیگه درد نمی کشه. اگر کسی این کار رو کرده بود، بعد وقتی من گریه می کردم می تونست منو بغل کنه و آرومم کنه که احساس نکنم تو دنیا دیگه هیچکس رو ندارم. چرا هیچکس این کار رو نکرد؟
چرا هیچکس به فکر من نبود؟ واقعا آدم بزرگها فکر می کنند بچه ها هیچی حالیشون نیست؟
چرا فکر می کنین بچه ها ندونند بهتره؟ بالاخره که می فهمند! تا آخر عمر که نمیشه گذاشتشون خونه ی داییشون! این مثلا بهتره که درست همون موقعی که بچه به کمک و حمایت روحی و احساسی عزیزانش احتیاج داره تنها می گذاریدش با یک عالمه ترس و حدس و گمان و تصورات وحشتناک؟
وقتی بچه می بینه که عزیزترین و نزدیکترین کسانش دارند بهش دروغ می گن (حتی اگر بچه بدونه و بفهمه که برای به اصطلاح رعایت حالش این کارو می کنند) دیگه به کی می تونه اعتماد کنه؟
آی آدم بزرگها، من نمی بخشمتون! من می خواستم خونه ی خودمون باشم. من می خواستم مثل بقیه گریه کنم. من می خواستم آدم حساب شم. من آدم بودم ولی شماها منو ندیدید. فقط به فکر خودتان و درد خودتان بودید. و من هنوز درد می کشم…

میثم گفت،
دسامبر 3, 2007 در 9:08 ب.ظ
سلام
مبارکا باشه.
بابا شیرینی.
متن خیلی قشنگی بود.
موفق باشید.
khanoomche گفت،
دسامبر 4, 2007 در 5:41 ب.ظ
خیلی ممنون. سعی می کنم دفعه ی دیگه یک مطلب شیرین بنویسم که بشه شیرینی وبلاگم!
sidosey گفت،
دسامبر 30, 2008 در 2:41 ق.ظ
ich bin 46. letzte woche habe ich rein zufällig mitbekommen, dass meine Grossmutter gestorben ist. kein Schwein hatte daran gedacht. dass auch ich in dieser Trauer beteiligt bin. nicht einmal meine Mutter, die ihre mutter verloren hatte. Eine Woche später wurde ich wieder zufällig informiert, dass sich einige Onkeln und Tanten beschwert haben, wieso ich ihnen nicht rechtzeitig mein Beileid ausgesprochen habe
…….
چی بگم…
خانومچه: واسه گیر دادن و گله کردن هیچوقت دیر نمی کنن!
متاسفم. تسلیت میگم.
HoDa گفت،
فوریه 3, 2009 در 3:25 ب.ظ
عادت دارم وقتی با یه وبلاگ خوب آشنا می شم می رم و از اولین پستش شروع به خوندن می کنم ولی هیچ وقت کامنت نمی ذارم! چون مسخره است برای حرفی که یه سال و نیم پیش زده شده نظری دادن…
اما این پست چنان به من و وقایع زندگیم نزدیک بود که الان با چشمای پر از اشک دارم سنت شکنی می کنم و برای اولین پستت کامنت می ذارم…. مادربزرگ من هم همین جوری رفت… همین جوری بی سر و صدا… و همین جوری من رو بی خبر گذاشتن تا خودم جای خالیش رو کشف کنم… سخت ترین کاری که می شه از یه بچه 7-8 ساله خواست!!