آخ جون! غر دارم! غر میزنم! غرهای دسته اول دارم

۱. وای امان از این خودخواهی و بی ملاحظه گی این آلمانیها! امروز تو تراموا یا همان قطار خودمان یا همین بان آلمانیها (Bahn) یک عدد جای خالی کشف کردم دم پنجره. منتها روی صندلی کناری یک آقای فووووووووووق العاده محترمی نشسته بود که ساک و کیف سامسونگش رو گذاشته بود جلوی پاش. به هر بدبختی بود رد شدم و نشستم، یک ذره از جاش جم نخورد. موقع پیاده شدن چون می دونستم باز جم نمی خوره و منهم که ماشالا کله پا شدنم خوبه و زرت وزرت سکندری می خورم، صبر کردم قشنگ قطار وایسه بعد پا شدم. ولی چه فایده! پام گیر کرد به ساک لعنتیش و پای من یا بهتر بگم چکمه ی من (از همونهایی که جدیدا در ایران ممنوع شده!!!) به شدت به ساق پای پیرمرد مستضعف بینوایی کوبیده شد و آه از نهادش بلند شد و با دو دست ساق آش و لاش شده اش را چسبید. می خواستم از ناراحتی همون جا دق کنم و کلی معذرت خواستم و اگر نمی ترسیدم که درها بسته شن و نتونم پیاده شم حتما خییییلییی بیشتر معذرت می خواستم. پیاده که شدم تازه کلی اعصابم خرد شد و حرررررص خوردم که چرا هیچی به اون مردک الاغ نگفتم.

۲. حالا نوبت ایرانیهاست! برابری باید رعایت بشه دیگه! من امروز رفتم دیدن یک آقایی که از ایران آمده بود. نمی شناختمش. فقط از روی کنجکاوی و چون دوست یکی از نزدیکانم است رفتم ببینمش. وااااااااااااااای! هنوز ۲۴ ساعت نیست که آلمانه، در عمرش با یک دونه آلمانی حرف نزده ولی چهار بار گفت این آلمانیهای فاشیست!!! آقا تو توی کدوم قرن زندگی می کنی ؟ چطور به خودت همچین اجازه ای می دی؟ چقدر دلم می خواست بهش بگم فاشیست خودتی! ولی مهمون بود، دلم نمیومد! چند بار هم خواستم بگم راستی نامزد من آلمانیه! ولی دیدم ممکنه بقیه بگن چی؟ کدوم نامزد؟ چرا ما خبر نداریم؟ دیدم ضایع میشه، چون حتما می گفتن!

۳. دیدید چی شد؟ محسن نامجو برگشت ایران! خوش به حال ایرانیهای ایران! مثلا ایشون! بد به حال ما!

۴. وا! یعنی چی؟ چرا غرام (غرهایم) تموم شدن؟ من کلی غر داشتم!

۵. این یکی غر نیست: مرسی میثم جان که یک تلنگر به من زدی. وگرنه تا یک ماه دیگه هم آپ ماپ نمی شدم!

۶. فیلم پرسپولیس رو دیدم. بالاخره به دهات ما هم رسید! من از سال ۲۰۰۴ که کتاب اولش به آلمانی چاپ شد عاشقش شدم. از فیلمش هم خیلی خوشم اومد. اصلا هم درک نمی کنم که بعضیها می گن این فیلم ضد ایران و ایرانییه. دلم می خواد یک روز این فیلم رو با عزیزانم در ایران ببینم…

۷. امروز داشتم به این شاهکارهای جدید سردار رادان فکر می کردم، یاد حرفی افتادم که مرجان ساتراپی در قسمتی از فیلم پرسپولیس در جواب اینکه دانشجوها نباید شلوار گشاد بپوشند می گه: میشه بگین معیارتون چیه؟ قبلا نباید شلوار تنگ می پوشیدم. حالا که این شلوارهای گشادی که ما توشون راحتیم و می تونیم کار کنیم و ضمنا بدنمون رو هم نشون نمی دن مد شدن نباید شلوار گشاد بپوشیم. آیا معیاری وجود داره یا شما فقط ضد مد هستید؟

منهم یادمه که یک زمانی مانتوی ماکسی مد بود و مردان با غییییرت نمی گذاشتند زناشون مانتوی ماکسی بپوشند. اما وقتی مانتوی کوتاه مد شد، همون شوهرها از خانوماشون خواستند که مانتوی بلند بپوشند!

اگر تو اروپا روسری مد بشه زنهای ایرانی دیگه نباید روسری سر کنن؟ اصلا چطوره دم آقای کارل لاگرفلد یا آقای آرمانی را ببینیم که برای یک فصل هم که شده چادر را مد کنند. می خوام ببینم قیافه ی سردار رادان چه شکلی می شه!

حوصله داشتید این مطالب مرتبط در بالاترین را بخوانید.

۸. بابا بیخود نیست میگن چینیها از بزرگترین آلوده کنندگان محیط زیست هستند. هر بار من اومدم خونه دیدم این همسایه ی چینیم چراغ راهرو رو روشن گذاشته! منهم که هم بچه دوران جنگ و قطع برق و صرفه جویی و این حرفام و هم سبز (طرفدار حفاظت از محیط زیست). اصلا نمی تونم تحمل کنم چراغی الکی روشن باشه. حتی تو دانشگاه هم هی چراغها رو خاموش می کنم. خلاصه من هی این چراغ راهرو رو خاموش می کنم، این چینییه هی روشن می ذاره! به نظر شما اگر بزنم چراغ راهرو رو بشکونم، کار بدیه؟ به نظر من که کار خیره، به خاطر حفظ محیط زیست و جلوگیری از گرم شدن زمین و از بین رفتن لایه ی اوزن و از همه ی اینها مهمتر: راحت شدن اعصاب خانومچه!

الان هم انگار داره انتقام مهمون بازیهای هفته های پیش رو ازم می گیره! ساعت نزدیکه یک شبه از خونه ی این صدای هر و کر و هیییییو شان چی چا شون میاد! [میثم جان تو این تلاش مذبوحانه ی منو در ادای چینی درآوردن ندیده بگیر لطفا. راستی اگر اشکال داشتی بگو من از همسایمون برات می پرسم.( جای یک شکلک که نیشش تا بنا گوش باز باشه اینجا خالیه)] ولی کور خونده من حالا حالا ها بیدارم.

۹. عجب پست بی ترتیب و درهم برهمی شد. اشکال نداره، به من که خوش گذشت. به شما چی؟

5 دیدگاه

  1. مسعود مشهدی گفت،

    دسامبر 14, 2007 در 9:36 ق.ظ

    البته به ما هم خوش گذشت … راستش خواستم تو ذهنم مجسمت کنم هی تصویر این بابابرقی اومد تو ذهنم که تو تلویزیون میگه هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش …مصرف بی رویه کار خیلی بدیه !!

    البته ببخش ها …من ادم رک و راستی هستم … عذر خواهی میکنم :(

  2. khanoomche گفت،

    دسامبر 14, 2007 در 10:22 ق.ظ

    (:
    چیو ببخشم؟ سخت نگیر مسعود جان!

  3. mandaralman گفت،

    دسامبر 14, 2007 در 5:44 ب.ظ

    خانومچه ی عزیز، خیلی با مزه می نویسی، با لذت خوندم.
    راجع مطلب اولی یه چیزی می خوام بگم. ببین من و تو دو تا مسئله داریم: یکی اینکه ایرونی هستیم، پس میخایم ملاحظه کنیم. دوم اینکه زنیم، پس میخوایم مردا خودشون مارو بفهمن و همرو هم راضی نگه داریم. بابا جون من، یارو آلمانیه اونم مرد آلمانی. باید بهش واضح و روشن بگی، میشه لطفا راه رو برای من باز کنین؟ حالا شاید پشت سرت غر بزنه. اینو که الآن هم میزنه.
    تازه مگه غر زدن بده؟ (;

  4. شکوفه گفت،

    دسامبر 18, 2007 در 4:22 ب.ظ

    امروز دیدم اینجارو- خوشم از وبلاگتون اومد

  5. khanoomche گفت،

    دسامبر 18, 2007 در 9:44 ب.ظ

    مرسی شکوفه جان. لطف داری


فرستادن دیدگاه