جُک روز

آقای جمشیدی گفت که قوانین جمهوری اسلامی مجازات اعدام را برای جرایم بسیار محدودی پیش بینی کرده و افزود این مجازات “نباید به نحوی اجرا و اطلاع رسانی شود که جامعه، به ویژه جوانان و نوجوانان را دچار تنش روانی سازد.”

اینجا خبر را بخوانید.

تقصیر منه که زنان ممنوع شد؟

من شانس خودم رو می شناسم. همین چند روز پیش داشتم فکر می کردم این دفعه رفتم ایران به هر کدوم از دخترهای فامیل یک مجله ی زنان و یک … (نمی گم که این دیگه تعطیل نشه!) هدیه میدم. بفرما!

ماهنامه زنان لغو مجوز شد

از این به بعد سعی می کنم روی هدیه دادن روزنامه ی کیهان فکر کنم.

مثل اینکه توی این استرس این روزا مغزم تکون خورده.

اینم بخونید: چرا زنان اصولا خطرناكند ؛ ابراهيم نبوی

هپلی بودن

آقا یک نفر به من بگه این چه حکمتی داره که تا آدم یک روز تنبلی می کنه و دوش نمی گیره و موهاش رو درست نمی کنه و با لباسهای کمی تا قسمتی مسخره می ره بیرون یک دفعه تمام اونهایی رو که نباید آدم رو با این ریخت و قیافه ببینن می بینه؟!!! حالا صد سال به صد سال آدم نمی بیندشون ها ولی عدل اون روز!

به عنوان مثال دوست دختر فعلیه دوست پسر سابق! یا یک عشق قدیمی که خر شد و رفت با یک دختر احمق دوست شد به جای اینکه با من دوست شه! آره همه ی اینها دیروز مشرف به دیدن من با اون ریخت شدن! عشق قدیمی خر هم با همون دختر احمقه بود!

دیروز دوشنبه بود و سر کار رفتن زور داشت. آخر هفته خیلی خوب بود و دلم نمی خواست هفته شروع بشه…

نگاه غربی

بابا این غربیها شوتِ شوت تشریف دارند. تقصیر خودشان هم نیست. انقدر آزاد زندگی کرده اند که محدودیت به هیچ وجه تو کله هاشون نمی ره. حالا تو چکش بیار بکوب تو سرشون!

توی این فیلم بادبادکباز که من حتی می گم خوب ساختنش یک سوتی حسابی داده اند: زنهایی با برقع در استادیوم فوتبال نشسته اند! آنهم قاطی مردها نه در قسمتی جدا! فوتبالیستهایی هم با شلوار کوتاه دارند فوتبال بازی می کنند! آنهم در دوران طالبان که هم فوتبال ممنوع بوده، هم شلوار کوتاه، هم زن!!!  یعنی به این توجه کرده اند که روزنامه ای که دست هنرپیشه می دن فارسی باشه یا پلاک ماشین به فارسی باشه ولی یادشون رفته که زنها در زمان طالبان جرات نداشتن از خونه بیرون بیان تا چه برسه به اینکه بخوان فوتبال نگاه کنن!

من اوایل فکر می کردم اینجاییا خنگن به خدا! از یک طرف پدر آدم رو در میارن اینقدر که از وضع حجاب و زنان و محدودیتهای شغلی و تحصیلی می پرسند. از طرف دیگه یه چیزهایی به هیچ عنوان حالیشون نمیشه. مثلا با دختر آلمانیه میرم استخر یهو میگه: تو شنا از کجا بلدی؟ (انگار تازه یادش افتاده من خارجیم!) می گم: من بچه که بودم در ایران شنا یاد گرفتم. میگه: آهان پس شنا برای زنها ممنوع نیست؟ (انگار همه چی باید برای ما زنهای شرقی ممنوع باشه!) میگم: نه! چرا ممنوع باشه وقتی همه زن هستن؟ یک دفعه چشماش گرد میشن: یعنی زنها و مردها جدان؟ (ماشالااااا… لطفا به افتخار صافی دوزاری ایشون یک کف مرتب بزنید!) می گم: وقتی زنها تو خیابون باید روسری سر کنن تو انتظار داری حق داشته باشن تو استخر با مایو بیان جلوی مردا؟؟؟ (حالا صد دفعه این جریان مانتو روسری رو براش توضیح دادم ها) هر موردی رو باید جدا براشون توضیح بدی، نمی تونن از یک مورد برای مورد بعدی نتیجه بگیرن. خوب اینهم یک جور خنگیه دیگه!

ولی نه، می خوام با انصاف باشم. حقیقت اینه که این طرز فکر اسلامی یا بهتر بگم س. ک. س. یستی تو ذهنشون جایی نداره. نمی تونه بفهمه چرا زن و مرد با هم نمی شه، چرا زنها نمی تونن برن استادیوم، چرا چکمه رو شلوار ممنوعه، چرا تو دانشگاه دخترها باید یک سر کلاس بشینن پسرها یک سردیگه و و و… اینو نمی فهمن.  ولی خدا وکیلی ما می فهمیم؟ یا فقط یاد گرفتیم که همینه که هست؟

نژادپرستی مثبت!

امروز متوجه شدم که من یک نژادپرستم! هر وقت سوار قطار می شوم و چشمم به یک سیاهپوست می افتد اگر کنارش جایی خالی باشد حتما آنجا می نشینم که یک وقت فکر نکند من نژادپرستم و نخواسته ام بغل دستش بنشینم!

تشریف بیارید اون ورا…

والا بنده از صبح تا حالا کلی اظهار فضل نموده ام و به اندازه ی دو سه تا پست وبلاگنویسی کرده ام. پس کو؟ بنده تلپ شده ام تو وبلاگ دورترها و در قسمت نظراتش با آقا احسان درباره ی پست اخیرش «اخلاق‌گرایی و رابطه با یک آدم متأهل» بحث و مناظره و مذاکره می کنم. ایول به حوصله ی جفتمون!

کتاب بادبادکباز را بخوانید!

ما دیشب رفتیم سینما و بادبادکباز را دیدیم. خوب ساخته اند ولی اصلا اصلا اصلا به پای کتابش نمی رسد. حتما کتابش را بخوانید.

الان وقت ندارم وگرنه خیلی حرف داشتم…

دنیای عجیب غریب متخصصان کامپیوتر!

بابا واقعا که ما داریم در چه دنیایی زندگی می کنیم! بنده از دیروز در دهات بالا تشریف دارم منزل آقای دوست پسر. ایشون الان سر کار تشریف دارند و بنده هم طبق معمول آویزون مانیتور، ببخشید، صفحه ی رایانه! ضمنا هم با دوست جون می چتیم هم با داداش جون که دهات بغلی تشریف دارند. اون دو تا هم با هم می چتند. بعد دوست جون می فرمایند: « می خوای آهنگ گوش بدی؟» من: «بله؟ هان؟ آره بدم نمیاد» حالا پیش خودم دارم دارم فکر می کنم به اون چه؟ دوست جون: «بلندگوها رو روشن کن. چی می خوای گوش بدی برات بذارم؟ کلاسیک؟ من می خواستم برات مایلز دیویس بذارم.» من کمی گ…گیجه گرفته بلند گوها رو روشن می کنم. بعد می گه: «صداش خوبه؟ بلنده یا آهسته؟» من تازه دارم یه وزوزی می شنوم. می گم آهسته است، بلندش می کنه! از من نپرسید چه جوری! فقط می دونم که بلندگوها به کامپیوترش وصلند و از هر جایی که اینترنت داشته باشه می تونه وارد سیستم کامپیوترش بشه و هر کاری دلش خواست بکنه! شاید برای آنهایی که به این چیزها واردند چیز خاصی نباشه، ولی برای من خیلی جالب بود.

مثل اینکه واسه داداش جون  تعریف کرده بود و اون هم کرمش گرفته بود که چوب بذاره لای چرخ این طفلک دوست جونم! خلاصه داداشی از اون طرف خودش رو داخل سیستم کرده بود که یک آهنگی روشن کنه که من خوشم نمیاد! (ما زنها همیشه قربانی جنگ طلبی مردها هستیم!) ولی دوست جون  با دلاوری از سیستمش دفاع کرد و موفق هم شد.نقشه های داداش متجاوز هم نقش بر آب شدند!

من هم برنامه ی چت را خاموش کردم و در آرامش کامل همراه با موسیقی کلاسیک به وبلاگنویسی پرداختم.

بادبادکباز در افغانستان

امروز فیلم بادبادکباز به سینماهای آلمان می آید. دیشب در اخبار فرهنگی شنیدم که نمایش این فیلم در افغانستان به خاطر صحنه ی تجاوز ممنوع شده. دو پسر هنرپیشه ی نقشهای امیر و حسن هم به همراه خانواده هایشان افغانستان را ترک کرده اند، چون مورد تهدید قرار گرفته بودند. خیلی دلم برایشان سوخت.

اینهم آزادی افغانستان! قابل توجه آنهایی که منتظر «آزاد شدن» ایران به دست آمریکاییها هستند! عقل و فکر است که اول باید آزاد شود…

پ.ن. من گفته بودم نمی خواهم راجع به سیاست بنویسم؟

پ.ن.۲ و مهم، یک روز بعد: بنده دیشب…نه…کله ی سحری بی خوابی زده بود به کله ام. بعد یک دفعه به ذهنم رسید که چرا من نوشتم امیر و حسن؟ امیر که نقشی نداشت در آن صحنه ی تجاوز. خلاصه امروز صبح پاشدم و با خواندن نظر نرگس جان هم دیگر حسابی به فکر افتادم و شروع کردم به گوگل کردن درباره ی فیلم. نتایج تحقیقات اینکه به روایتی سه تا از بچه های هنرپیشه ی فیلم و به روایتی دیگر هر چهار تا با خانواده شان افغانستان را ترک کرده اند. خانواده ی بچه ها معترضند که شرکت تهیه کننده ی فیلم با آنها بدرفتاری کرده. از طرف دیگر شرکت تهیه کننده نمایش فیلم را شش هفته به عقب انداخته تا بچه ها بتوانند سال تحصیلی را به پایان برسانند. که این به نظر من باز خوب است.

مصاحبه ای هم با آقای خالد حسینی خواندم (به آلمانی است و اینهم لینکش) که در آن از فیلم و کارگردان مارک فرستر ابراز رضایت کرده بود و ضمنا گفته بود که بچه های هنرپیشه خیلی از بازی در فیلم خوشحال بودند و مثلا بعد از صحنه ای که امیر و حسن در سینما یک فیلم وسترن می بینند به خالد حسینی گفته بودند تا حالا در عمرشان پا به سینما نگذاشته بودند تا چه برسد به اینکه فیلمی دیده باشند. خالد حسینی تاکید کرده بود که صحنه ی تجاوز را نمی شود حذف کرد چون کلیدی است. به نظر من هم حق دارد. چطور می شود انتظار حذف این صحنه را داشت؟ تمام داستان با اتفاقی که در این صحنه می افتد مرتبط است. این اتفاق زندگی دو شخصیت اصلی داستان امیر و حسن را دگرگون می کند.

اینکه پدر احمدخان محمودزاده (بازیگر نقش حسن) در مصاحبه با بی بی سی می گوید نمی دانسته یا متوجه نشده چنین صحنه ای فیلمبرداری شده یک مساله است ولی اینکه می گوید گفته اند حذفش می کنند به نظر من غیرمنطقی می آید. من تصورم این است که خانواده های بچه ها خوشحال بوده اند که بچه هایشان در یک فیلم بازی می کنند و اصلا نپرسیده اند ماجرای فیلم چیست و بعدا پشیمان شده اند و خوب ما هم می دانیم که یک شرکت تهیه کننده ی هالیودی هیچوقت کارش را متوقف نمی کند که بگوید: «آهان…شما نمی خواهید بچه هایتان در این فیلم بازی کنند؟ باشه…ببخشید وقتتان را گرفتیم.»

مساله ی دردناک اینست که به خاطر اصیل کردن فیلم و نقشها (منظورم Authenticity است. به فارسی چی می شه؟) از کودکان افغان استفاده شده و هر دو طرف از عواقب کار آگاه نبوده اند. اصلا از اول این ناآگاهی بوده که کار را به اینجا رسانده. همانقدر که خانواده های بازیگران با ناآگاهی وارد این داستان شده اند، شرکت هالیوودی و سازنده گان فیلم هم با ناآگاهی از فرهنگ، سنتها و تعصبات دینی و قومی به این کار دست زده اند. یعنی فقط برای اینکه ما یک فیلم خوب ببینیم زندگی این خانواده ها زیر و رو شده. ما، مایی که به سینما می رویم، مایی که فقیر نیستیم، مایی که می خواهیم لذت ببریم از یک فیلم خوب ، مایی که می خواهیم در عین حال احساس روشنفکری کنیم، سر تکان دهیم و بگوییم چه وحشتناک! ما، چه ایرانی، چه اروپایی یا آمریکایی.

این پ.ن. خیلی طولانی شد. بعدا در یک پست جدا بقیه حرفهایم را می نویسم. این رشته سر دراز دارد…

چرا وبلاگ می نویسم؟

انار خانم (که خانه ی جدیدش مبارک باشد) طبق معمول بنده را به فکر کردن واداشتند، این بار با این پست. برای همین تصمیم گرفتم برای خودم مشخص کنم که چرا می نویسم؟ چه نوع مطالبی می خواهم بنویسم؟ و چرا فکر می کنم خواندن این مطالب به درد کسی می خورد؟ یا بهتر بگویم، چرا دلم می خواهد نوشته هایم خوانده شوند؟ بعد هم دیدم شما را هم در جریان بگذارم بد نیست.

اینکه چرا می نویسم گفتنش آسان است: نوشتن را دوست دارم. همیشه دوست داشته ام. ولی گاهی به دلایل مختلف که مهمترینش دوری از خودم بوده از نوشتن دور شده ام. یعنی آنقدر احساساتم و خواسته هایم را خفه کرده بودم که زمانی حتی فراموش کردم که دوست دارم بنویسم. راستش اصلا فراموش کرده بودم که من هستم. فقط برای دیگران زندگی می کردم. ولی الان مدتی است که دارم تلاش می کنم زندگیم را عوض کنم، با خودم ارتباط داشته باشم، صدای قلبم را بشنوم و به خواسته های خودم احترام بگذارم. دارم یاد می گیرم که من نه بدم و نه گناهکار. و اینکه حق دارم خودم باشم، حتی اگر خواسته هایم از زندگی برای دیگران عجیب یا حتی به نظر آنها اشتباه باشد.

حالا ربط اینها با وبلاگنویسی چیست؟ وبلاگنویسی برای من تمرین خودبودن است. یعنی اینجا تمرین آزادی میکنم. اینجا می گویم:«این منم! من را ببینید! من هستم!» و این دیده شدن برای من مهم است. چون هیچوقت هیچکس نخواسته من را آنطوری که هستم ببیند و بپذیرد و همیشه یا محکوم شده ام یا مورد دلسوزی قرار گرفته ام. همیشه شنیده ام تو نمی توانی! برای همین صادقانه میگویم همین نظرات تک و توک پر از لطفی که برای من گذاشته می شود فوق العاده برای من باارزش هستند. چون به من می گویند تو می توانی. و این باعث می شود در زندگی حقیقی و غیر وبلاگستانیم هم محکمتر و با اعتماد به نفس بیشتر قدم بردارم. (این جواب سوال آخر هم شد)

در مورد موضوع نوشته هایم خیلی راجع بهش فکر کردم که آیا باید برای خودم چهارچوبی بگذارم؟ بالاخره به این نتیجه رسیدم که نه! این آزادی را به خودم می دهم که هر چه دل تنگم خواست بنویسم. حالا ممکن است فرهنگی باشد، یا اجتماعی یا خصوصی یا مثلا فقط من دیشب فلان جا بودم (اگر کسی حوصله اش سررفت، خب نمی خواند!) . راجع به سیاست هم کمتر می نویسم چون کم نیستند کسانی که هم بهتر می نویسند و هم بیشتر از من سر در می آورند.

فکر می کنم تجربه های من به عنوان یک ایرانی در اروپا (مخصوصا نمی گویم خارج، چون وبلاگنویسان ساکن آمریکا و کانادا هم زیادند و هم زندگی در اروپا متفاوت است) که هم می خواهد ایرانی باشد و هم بدون تعصب جذب نقاط مثبت فرهنگ اروپایی و مخصوصا آلمانی شده است، می تواند برای دیگران حداقل جالب باشد. و در بهترین حالت حتی مفید. به هر حال نگرش کسی که سالها از وطن دور بوده به خیلی مسائل فرق می کند و آشنایی با نگرشهای متفاوت به زندگی، جامعه، سنتها، سیاست و… (حتی اگر با آن موافق نباشیم) مفید است. یعنی حداقلش اینست که آدم را به فکر می اندازد.

ضمنا تصمیم گرفته ام فارسی را درست بنویسم. شما اگر دوست داشتید خودمانی بخوانید. خودمانی را بخوانید «خومونی» و بخوانید را بخوانید «بخونید» و ….

تفکرات یک وبلاگنویس تازه کار

« داده های پیشین