بابا واقعا که ما داریم در چه دنیایی زندگی می کنیم! بنده از دیروز در دهات بالا تشریف دارم منزل آقای دوست پسر. ایشون الان سر کار تشریف دارند و بنده هم طبق معمول آویزون مانیتور، ببخشید، صفحه ی رایانه! ضمنا هم با دوست جون می چتیم هم با داداش جون که دهات بغلی تشریف دارند. اون دو تا هم با هم می چتند. بعد دوست جون می فرمایند: « می خوای آهنگ گوش بدی؟» من: «بله؟ هان؟ آره بدم نمیاد» حالا پیش خودم دارم دارم فکر می کنم به اون چه؟ دوست جون: «بلندگوها رو روشن کن. چی می خوای گوش بدی برات بذارم؟ کلاسیک؟ من می خواستم برات مایلز دیویس بذارم.» من کمی گ…گیجه گرفته بلند گوها رو روشن می کنم. بعد می گه: «صداش خوبه؟ بلنده یا آهسته؟» من تازه دارم یه وزوزی می شنوم. می گم آهسته است، بلندش می کنه! از من نپرسید چه جوری! فقط می دونم که بلندگوها به کامپیوترش وصلند و از هر جایی که اینترنت داشته باشه می تونه وارد سیستم کامپیوترش بشه و هر کاری دلش خواست بکنه! شاید برای آنهایی که به این چیزها واردند چیز خاصی نباشه، ولی برای من خیلی جالب بود.
مثل اینکه واسه داداش جون تعریف کرده بود و اون هم کرمش گرفته بود که چوب بذاره لای چرخ این طفلک دوست جونم! خلاصه داداشی از اون طرف خودش رو داخل سیستم کرده بود که یک آهنگی روشن کنه که من خوشم نمیاد! (ما زنها همیشه قربانی جنگ طلبی مردها هستیم!) ولی دوست جون با دلاوری از سیستمش دفاع کرد و موفق هم شد.نقشه های داداش متجاوز هم نقش بر آب شدند!
من هم برنامه ی چت را خاموش کردم و در آرامش کامل همراه با موسیقی کلاسیک به وبلاگنویسی پرداختم.
