حس عید؟ حس بهاری؟ برو بابا!!!

واقعا که گند بزنن این هوای آلمان رو!!! حالا تو هی بیا زور بزن که حس و حال عید بیاد! خونه تمییز کن، سبزه سبز کن، تخم مرغ رنگ کن، هفت سین بچین… بعد یهو روز قبل عید داری تو خیابون راه میری، هیچ مشکل خاصی هم نداری ها، داری میری به کار و زندگیت برسی، همین، یهو از آسمون تگرگ نازل میشه وسط فرق سرت! به جون خودم خالی نمی بندم! تگرگ اومد! باز ما اومدیم به روی خودمون نیاریم زیر سیبیلی رد کنیم، صبح دیروز پا شدیم می بینیم به به! از این سر تا اون سر برف نشسته تو خیابون! بابا آخه لامصب ناسلامتی عیده! حالا گیریم اینجا عیدی در کار نیست ولی آخه بهاره مثلا!

شب داشتم اخبار می دیدم، به هواشناسی که رسید دیدم داره میگه: «جبهه ی هوای سردی که در روزهای گذشته هوای آلمان را تعیین می کرد به سمت لهستان میرود» هنوز فرصت نکرده بودم ابراز احساسات کنم که خانوم گوینده هم جمله را تمام نکرده و آب دهنش رو قورت نداده این را تحویلمان داد:«جبهه ی هوای سردتری از اسکاندیناوی به سمت آلمان می آید…»

اینهم نماد تبرج بنده در برف و چند مدرک دیگه که نگین خالی می بنده:

dsc00663-15-59-38.jpg

dsc00650-15-59-38.jpg

dsc00649-15-59-38.jpg

یادش بخیر چهارشنبه سوری

بچه که بودیم هر سال قبل از عید پدربزرگم یک نفر را می آورد که حیاط و باغچه را سر و سامانی بدهد و درختها را هرس کند. بعد هم شاخه ها را میگذاشت گوشه ی حیاط تا چهارشنبه سوری. چه شوق و ذوق و هیجانی داشتیم ما بچه ها. برای من که چهارشنبه سوری ازعید هم مهمتر بود.

دختر دایی و پسر داییم که همیشه بودند. گاهی دوستها و همکلاسیهایم هم می آمدند. از عصر پدربزرگ را کلافه می کردیم که کی آتش را روشن می کنی؟ سر شب که می شد بالاخره انتظار ما به سر می رسید. با پدربزرگ هیزمها را می بردیم توی کوچه. بعد یک پیت نفت می آورد و خودش آتش را روشن می کرد. ما همیشه اولین آتش کوچه را روشن می کردیم و همسایه ها کم کم جمع می شدند.

حالا مسابقه ی شجاعت بود و اینکه کی زودتر از روی آتش می پرد و کی جرات ندارد. اولش آدم می ترسید. شعله ها بلند بودند و قدمهای ما کوچک. پدر بزرگ بقیه ی شاخه ها را روی آتش نمی گذاشت و نفت هم نمی ریخت که آتش کوچک شود و ما بتوانیم بپریم. اولش دستمان را می گرفت و با ما می پرید که ترسمان بریزد. چه احساس بی نظیری بود هیجان اولین پرش و حس کردن گرمای شعله ها! احساس پیروزی! بعد از آن می خواستم تنهایی بپرم. اول از کناره های آتش می پریدم و کم کم از وسط شعله ها! حالا که فکر می کنم می بینم این برای زندگی من نمادین است. قبلا پدربزرگی بود که دستم را می گرفت و با من از آتش می گذشت، حالا باید تنهایی بپرم…

هر از چند گاهی ماشین پلیسی می آمد و مرد جوان بداخلاقی از توی ماشین می غرید که «آتش را خاموش کنید! همین الان!» همه لال می شدند ولی پدربزگ می رفت جلو و می گفت: «چشم جناب سروان!» و با پاهایش می زد به چوبها یعنی دارم خاموشش می کنم. بعد تا ماشین در پیچ خیابان بعدی گم می شد پیت نفت را خالی میکرد روی آتش و شعله ها در میان فریاد شادی و خنده ی ما و همسایه ها جان تازه ای می گرفتند و رقصان  رقصان بالا می رفتند.

یادش بخیر چهارشنبه سوری…چهارشنبه سوری بدون ترس…بدون ترقه هایی که حالا بمبند نه ترقه. چهارشنبه سوری با شادی… با زردی من از تو، سرخی تو از من…

نوشته ی خانم مهرانگیز کار در روزآنلاین را هم بخوانید:

نسل هاي ما چارشنبه سوري را انتظار مي کشيدند تا به بهانه آن صداي ترقه کوچکي را در محله پخش کنند. بچه ‏ها، نوجوانان و جوانان امروز ايران چارشنبه سوري را فرصتي مي دانند براي ماجراجويي، ترساندن اهل محل، ‏خطر کردن و برانگيختن خشم مأموران پليس. ‏

نرخ جمعيت جوان کشور که دوست دارند چارشنبه سوري را اين گونه برگزار کنند به اندازه اي بالا رفته است که ‏تغيير و تحول در رفتار جوانان از چارشنبه سوري يک رويداد قابل بحث ساخته است. درجه توجه و اعتناي دولت ‏به حقوق و نيازهاي طبيعي جمعيت جوان کشور با نرخ افزايش اين جمعيت رابطه معکوس دارد. نمي شود ‏دگرگوني در چهره چارشنبه سوري را که يک مراسم آييني و ملي بود پر از لطافت به چهره اي که پر از خشونت ‏و ترس شده است آسان گرفت و از آن آسان گذشت. قرار نبود اجراي يک مراسم ملي شيشه هاي خانه مردم را ‏بشکند، سالخوردگان را بيمار کند، مادران را بترساند و جايي براي ديگر آيين هاي شادي بخش در مراسم چارشنبه ‏سوري باقي نگذارد. ‏

آيا روند تحولات تاريخي در 30 سال اخير چنان بوده که رفتار افراطي و واکنشي از سوي جوانان را پاسخگوي ‏برخورد افراطي حکومت با جوانان ساخته است؟ شگفت انگيز نيست اگر در فضايي که در آن فرصت ها براي ‏تخليه انرژي مثبت جواني بسي تنگ شده است، چهره لطيف آييني چارشنبه سوري به چهره اي خطرناک و مزاحم ‏تحول يافته باشد. چارشنبه سوري نه تنها بچه ها و جوان ها و رهگذران را با خطر مواجه مي سازد که حکومت ‏هم از آن احساس خطر مي کند تا جايي که روزها پيش از چارشنبه سوري به بسيج مأموران براي کنترل آن مي ‏پردازد. ‏

تبديل اين آيين لطيف سنتي و ملي به يک حرکت واکنشي و خشن پيامي را انتشار مي دهد. کساني که بايد پيام را ‏دريافت کنند از آن عاجز مانده اند. اما به اندازه کافي دلايل و مدارک در دست است که حقوق و نيازهاي طبيعي ‏نوجوانان و جوانان را ارج نمي نهند. براي اوقات فراغت آنها به گونه اي که آينده ساز باشد کاري نمي کنند. ‏دختران را از فرصت هاي ورزشي محروم نگاه داشته اند. محروميت اقتصادي چنان است که دست کم سه ميليون ‏و نيم کودک و نوجوان ايراني در سال تحصيلي جاري در مقطع دبستان و راهنمايي نام نويسي نکرده اند. نهادهاي ‏دولتي پاسخگوي اين پرسش نيستند که اين کودکان و نوجوانان ترک تحصيل کرده در کجا زندگي مي کنند و جذب ‏کدام يک از کارهاي سياه براي سير کردن شکم خود و خانواده شده اند. شگفت انگيز نيست اگر در نتيجه بي ‏اعتنايي دولت به انرژي مثبت نوجوانان و جوانان آنها يک شب در سال را تبديل کنند به فرصتي براي فرياد ‏کشيدن. فريادي که به صورت ظاهر فرياد شادماني است. اما انگيزه فرياد اعتراض است و تن دادن به بازي انتقام ‏جويانه با مأموران و لذت بردن از آن خشم و استيصال که در چهره مأموران موج مي زند.‏

اين رفتار واکنشي و اعتراضي که به بهانه برگزاري يک آيين ملي صورت مي پذيرد در سال هاي اول انقلاب ‏پاسخي بود به آن دسته از روحانيون که مي خواستند بساط چارشنبه سوري و نوروز و سيزده به در را در هم ‏بريزند. اما اينک که هجوم و حمله به جمعيت جوان کشور به صورت هاي گوناگون افزايش يافته است برگزاري ‏ماجراجويانه چارشنبه سوري از سوي نوجوانان وجوانان ايراني هشداري است به مديران کشور که: ‏

ما هستيم.

افسردگی شب عید

هر کار می کنم برای عید شوق و ذوق داشته باشم نمی شه. جای خالی مامانم کاملا محسوسه. یک عالمه کار ریخته سرم. کارهایی که البته خودم برای خودم درست کردم که حال و هوای عید بیاد ولی فعلا فقط فشار و استرسش رو احساس می کنم. وسط این هیری ویری لوله ی آب یکی از طبقه های بالا ترکیده و حالا دیوار حموم رو کندن که لوله هارو عوض کنن. خونه رو خاک برداشته. این خیلی رفته رو اعصابم. حالا خدا رو شکر که هر روز باید برم سر کار و نیستم که ببینم از صبح تا عصر کارگر تو خونه است.

گندمهایی که گذاشته بودم برای سبزه گندیدن! سبزه درست کردن یادم رفته! به موقع از تو آب درشون نیاوردم. حالا دوباره گندم گذاشتم ولی تا پنجشنبه سبز نمیشه که!
امروز ۲ یورو دادم یک ظرف پلاستیکی گرفتم که دو تا قاشق سمنو توش بود. با خودم فکر کردم اگر مامانم اینجا بود با این پول گندم خریده بودیم و یک قابلمه به چه بزرگی سمنو پخته بودیم. تازه کلی هم گفته بودیم و خندیده بودیم و دو هفته هم سمنو می خوردیم و حالشو می بردیم.

خلاصه حسابی حالم گرفته است.

به نظر شما موفق می شم دوست پسر جون رو پنجشنبه ساعت ۶ بیدار کنم؟ این واقعا براش سواله که ما ساعت ۱۰ دقیقه به ۷ (که اینجا سال تحویل می شه) دقیقا چیکار باید بکنیم. و من خودم هم نمی دونم می خوام چه خاکی به سرم بریزم. حالا اگر تلویزیون فارسی زبان داشتم باز یه چیزی. ولی اینجوری بدون هیچی؟!

وای! حالم داره بهم می خوره!

الان سی ان ان داشت می گفت ۱۳ درصد آمریکاییها فکر می کنن باراک اوباما مسلمونه. اومدم بگم عجب خنگایی، یاد این انتخابات درخشان خودمون افتادم و تصمیم گرفتم خفه خون بگیرم.

ولی نه! الان که بیشتر فکر کردم دیدم اونها اگر بخوان به هر منبع و اخباری دسترسی دارند. در حالیکه ما گرفتار سانسور و فیلترینگ و … هستیم و صدا و سیما هم که قربون عمه ام بره با این خبرگزاری بیطرفانه اش!!! پس همون که اول گفتم: عجب خنگایین این آمریکاییها!

تعصب؟

امروز فکر کردم که آدم متعصبی شده ام. یکی از بچه ها داشت از سفرش با خانواده اش به مصر حرف می زد و می گفت که دلش می خواسته بره قاهره رو هم ببینه ولی چون هیچکدوم از اعضای خانواده حاضر نشدند باهاش برن، نرفته. حرصم گرفته بود. با خشمی فرو خورده پرسیدم: چرا خودت نرفتی؟ گفت: می ترسیدم تنهایی برم.

بعدا که راجع بهش فکر کردم دیدم احتمالا اگر خودم هم جای اون بودم تنهایی در مصر سفر نمی رفتم. بعد به این نتیجه رسیدم که دلیل خشمم به اون بیچاره اینه که ناتوانیهای خودم و وابستگیم به دیگران و مستقل نبودنم رو بهم نشون داده. در اون دختر خودم رو دیدیم و خصلتهایی رو که ازشون بدم میاد ولی در خودم وجود دارند.

ادای فمینیست بودن درآوردن آسونه، عمل کردن بهش سخته.

آخر هفته با آقای دوست پسر و داستانهایش

۱. شنبه که روز زن بود با دوست پسر جان قرار داشتم. توی قطار همدیگرو دیدیم. بهش می گم نمی خوای به من تبریک بگی؟ می گه: چی رو؟ می گم: امروز چه روزیه؟ یک خورده فکر می کنه و می گه: سالگرد دوستیمون نیست! میگم: هشت مارسه! روز جهانی زن!

موقع پیاده شدن یک نگاهی به کوله پشتیم میندازه و می گه: حالا که روز زنه خودت کوله پشتیتو میاری دیگه!

۲. تعریف می کرد که پدربزرگش بعد از جنگ جهانی دوم کامیونی درست کرده بوده از قطعات مختلف ماشینها و کامیونهایی که مال ارتش آمریکا بوده ولی چون خراب شده بودند آمریکاییها اونها رو توی جنگلی (که نزدیک محل زندگی پدربزرگش بوده) رها کرده بودند. با این کامیون تنهایی یک شرکت حمل و نقل راه میندازه و گذران زندگی می کنه. این داستانهای زندگی در زمان جنگ همیشه برای من جالب بودند.

ضمنا تعریف می کرد که همیشه پدربزرگ و مادربزرگش می گفتند: «آفریقاییها اومدند و ما رو از دست نازیها نجات دادند.» یا «آفریقاییها که اومدند جنگ تموم شد.» حالا نگو که اینها سربازهای سیاه پوست آمریکایی را دیده بودند و فکر می کردند آنها آفریقاییند! دوست پسر بیچاره ی من تا تقریبا۱۰ سالگی و تا وقتی که توی مدرسه یاد می گیره که آمریکایی ها آمدند و نازیها را شکست دادند، فکر می کرده آفریقاییها جنگ را تمام کرده بودند.

داستان دیگر اینکه پدربزرگش بعد از جنگ آنقدر از اسلحه بدش میومده که حتی حاضر نبوده یک تفنگ شکاری داشته باشه. ولی از طرف دیگر باید برای سیر کردن شکم خانواده یک کاری می کرده. برای همین با ماشین می رفته شکار خرگوش و خرگوشها رو زیر می گرفته!!!!!

۳. هر وقت از خانواده اش و خونه شون (که خود پدربزرگش ساختتش و الان پدر و مادرش توش زندگی می کنند و احتمالا در آینده هم به او خواهد رسید) حرف می زنه، ناخودآگاه بغض گلوم رو می گیره و اشک تو چشام جمع می شه. به شدت حسودیم میشه که هر وقت بخواد می تونه بره توی اتاق زیر شیروونی خونه ای که توش بزرگ شده و اسباب بازیهاشو از توی کارتنها دربیاره ، نگاه کنه و غرق در خاطرات دوران کودکیش بشه. خونه ای که من توش بزرگ شدم دیگه وجود نداره…

تعریف می کرد که هر شنبه در رادیو برنامه ی موسیقی چارتز (جدول آهنگهای محبوب) رو گوش می کرده و بعد می رفته پیش پدرش که در حالیکه ماشین می شسته به برنامه ی گزارش فوتبال رادیو هم گوش می داده. یکشنبه ها عمه اش با بچه هاش میومدند و عصر یکشنبه با اونها خونه ی مادربزرگ کیک می خوردند.

اینها رو که تعریف می کنه حسرتم برای داشتن خانواده بیشتر می شه. دلم می سوزه که من هیچوقت یک خانواده ی عادی نداشتم. کودکی من هم قشنگیهای زیادی داشت ولی به هیچ وجه «عادی» نبود. من حسرت یک زندگی کاملا نرمال رو دارم. عادی عادی! بدون هیچ نکته ی عجیب و غریبی…

جایزه ی روز زن

امروز بابام اومد پیشم. یک فنجان و یک خودکار هم به مناسبت روز زن بهم هدیه داد. بعد هم جاتون خالی چلوکباب مهمونم کرد. خیلی حال کردم.

امروز خیلی به ایران و زن بودن در ایران فکر کردم. اینجور وقتها عذاب وجدان می گیرم. میدونم که احمقانه است و عذاب وجدان من کمکی به کسی نمی کنه ولی دست خودم نیست.

پ.ن. امروز گندم خریدم گذاشتم برای سبزه ی عید  ( :

نصایح حکیمانه

۱. هیچوقت با استادتان نریزید رو هم!

۲. اگر ۱ نشد، سعی کنید استاد مورد نظر ایرانی نباشد.

۳. اگر ۱و ۲ به هیچ عنوان نشد، حداقل برای استادتان (که حالا دوست پسرتان هم هست) تعریف نکنید که چقدر کشته مرده بین دانشجوهای دختر دارد.

۴. اگر ۱ و ۲ و ۳ نشد، پس معلوم میشه شما هم یک خری هستید مثل من! حالا اگر خود سعدی شیرازی هم از قبر دربیاد و یک ترنجستان هم در نصیحت شما بنویسد، باز هم آدم نمی شوید که نمی شوید.

روز جهانی زن مبارک

آدم شدی…؟ نع

آخرین سروده سیمین بهبهانی/11 اسفند 1386

آدم شدي؟ نشدي، نع‎!‎
بس کن ز هرزه دويدن
تا آن بهشت خيالي
درجا زدن، نرسيدن‎!‎هرجا که معرکه ديدي
رفتي وجامه دريدي
حاشا کرامت برگي
پوشاي جامه دريدن‎!‎

تا آستانه پيري
جان کنده اي که نميري
يک دم بمير! که سخت است‏
زهرمدام چشيدن

رامت نکرده سواري
برگرده زخم که داري
اي اسب فاخر ميدان
حيف از تو بار کشيدن‎!‎

‎ ‎آدم شدم، نشدم، نع‎!‎
چون گوسفند به مرتع
خواندم ترانه “بع بع‎ “‎
کردم نشاط چريدن‎….‎

ازگله گرگ بسي خورد‏
وزمانده دزد بسي برد‏
من گرم دنبه تکاني
ديدم چنان که نديدن

قصاب مي رسد ازراه‏
درمشت تيغه ي خون خواه‏
من سرنهاده به درگاه
آماده بهربريدن

کو آن نماد دليري
آن شيردرخورشيري
خورشيد از پس پشتش
برکرده سر به دميدن؟

شيطان شدن خوشم آيد
آتش مزاج که بايد
برخاک سجده نکردن
غيراز خدا نگزيدن

منبع: مدرسه فمينستي

اعتماد به نفس

وای! عجب اعتماد به نفسی دارند این آلمانیها! یکی از استادها در حالیکه داشت می رفت بیرون به یکی از دانشجوها گفت:«راستی، مرسی از کمکت در مورد فلان چیز. ولی من تصمیم گرفتم فلان کنم و بهمان کنم. عجب قدرت خلاقیتی دارم من! چه نعمتی!»

شوخی نمی کردها! کاملا جدی! جالب اینکه از این استادای جوون پاره وقت درپیتیه! حالا ما اگر آپلو هم هوا کرده باشیم، رومون نمیشه از خودمون تعریف کنیم.

جاه طلبی

امروز به مشاورم می گفتم: «اگر من یک کمی جاه طلب بودم تا حالا درسم رو تموم کرده بودم.» جواب داد:«اگر یک کم کمتر جاه طلب بودی تا حالا درست تموم شده بود!» چشام چهار تا شد! گفت: «علت اینکه درست تموم نمیشه اینه که می خوای همه ی کارات بی عیب و نقص باشه.» دیدم راست می گه. با اینکه هر روز می بینم چه خنگهایی دارند از دانشکده مون فارغ التحصیل می شن، انگار خودم را لایق فارغ التحصیل شدن نمی بینم! هنوز احساس بیسوادی می کنم. نه، احساس نمی کنم، هستم! ولی کی گفته آدم تو دانشگاه با سواد میشه؟

مهم فقط تموم کردنشه. می خوام تموم شه! بیسواد یا باسواد دیگه برام مهم نیست!

« داده های پیشین