آخر هفته با آقای دوست پسر و داستانهایش

۱. شنبه که روز زن بود با دوست پسر جان قرار داشتم. توی قطار همدیگرو دیدیم. بهش می گم نمی خوای به من تبریک بگی؟ می گه: چی رو؟ می گم: امروز چه روزیه؟ یک خورده فکر می کنه و می گه: سالگرد دوستیمون نیست! میگم: هشت مارسه! روز جهانی زن!

موقع پیاده شدن یک نگاهی به کوله پشتیم میندازه و می گه: حالا که روز زنه خودت کوله پشتیتو میاری دیگه!

۲. تعریف می کرد که پدربزرگش بعد از جنگ جهانی دوم کامیونی درست کرده بوده از قطعات مختلف ماشینها و کامیونهایی که مال ارتش آمریکا بوده ولی چون خراب شده بودند آمریکاییها اونها رو توی جنگلی (که نزدیک محل زندگی پدربزرگش بوده) رها کرده بودند. با این کامیون تنهایی یک شرکت حمل و نقل راه میندازه و گذران زندگی می کنه. این داستانهای زندگی در زمان جنگ همیشه برای من جالب بودند.

ضمنا تعریف می کرد که همیشه پدربزرگ و مادربزرگش می گفتند: «آفریقاییها اومدند و ما رو از دست نازیها نجات دادند.» یا «آفریقاییها که اومدند جنگ تموم شد.» حالا نگو که اینها سربازهای سیاه پوست آمریکایی را دیده بودند و فکر می کردند آنها آفریقاییند! دوست پسر بیچاره ی من تا تقریبا۱۰ سالگی و تا وقتی که توی مدرسه یاد می گیره که آمریکایی ها آمدند و نازیها را شکست دادند، فکر می کرده آفریقاییها جنگ را تمام کرده بودند.

داستان دیگر اینکه پدربزرگش بعد از جنگ آنقدر از اسلحه بدش میومده که حتی حاضر نبوده یک تفنگ شکاری داشته باشه. ولی از طرف دیگر باید برای سیر کردن شکم خانواده یک کاری می کرده. برای همین با ماشین می رفته شکار خرگوش و خرگوشها رو زیر می گرفته!!!!!

۳. هر وقت از خانواده اش و خونه شون (که خود پدربزرگش ساختتش و الان پدر و مادرش توش زندگی می کنند و احتمالا در آینده هم به او خواهد رسید) حرف می زنه، ناخودآگاه بغض گلوم رو می گیره و اشک تو چشام جمع می شه. به شدت حسودیم میشه که هر وقت بخواد می تونه بره توی اتاق زیر شیروونی خونه ای که توش بزرگ شده و اسباب بازیهاشو از توی کارتنها دربیاره ، نگاه کنه و غرق در خاطرات دوران کودکیش بشه. خونه ای که من توش بزرگ شدم دیگه وجود نداره…

تعریف می کرد که هر شنبه در رادیو برنامه ی موسیقی چارتز (جدول آهنگهای محبوب) رو گوش می کرده و بعد می رفته پیش پدرش که در حالیکه ماشین می شسته به برنامه ی گزارش فوتبال رادیو هم گوش می داده. یکشنبه ها عمه اش با بچه هاش میومدند و عصر یکشنبه با اونها خونه ی مادربزرگ کیک می خوردند.

اینها رو که تعریف می کنه حسرتم برای داشتن خانواده بیشتر می شه. دلم می سوزه که من هیچوقت یک خانواده ی عادی نداشتم. کودکی من هم قشنگیهای زیادی داشت ولی به هیچ وجه «عادی» نبود. من حسرت یک زندگی کاملا نرمال رو دارم. عادی عادی! بدون هیچ نکته ی عجیب و غریبی…

۱ دیدگاه

  1. سروش گفت،

    جولای 22, 2008 در 2:03 ب.ظ

    معمولا در این مواقع به خودم میگم اصلا همینه که هست.


فرستادن دیدگاه