امروز فکر کردم که آدم متعصبی شده ام. یکی از بچه ها داشت از سفرش با خانواده اش به مصر حرف می زد و می گفت که دلش می خواسته بره قاهره رو هم ببینه ولی چون هیچکدوم از اعضای خانواده حاضر نشدند باهاش برن، نرفته. حرصم گرفته بود. با خشمی فرو خورده پرسیدم: چرا خودت نرفتی؟ گفت: می ترسیدم تنهایی برم.
بعدا که راجع بهش فکر کردم دیدم احتمالا اگر خودم هم جای اون بودم تنهایی در مصر سفر نمی رفتم. بعد به این نتیجه رسیدم که دلیل خشمم به اون بیچاره اینه که ناتوانیهای خودم و وابستگیم به دیگران و مستقل نبودنم رو بهم نشون داده. در اون دختر خودم رو دیدیم و خصلتهایی رو که ازشون بدم میاد ولی در خودم وجود دارند.
ادای فمینیست بودن درآوردن آسونه، عمل کردن بهش سخته.

محمد کاظم همتی گفت،
آوریل 24, 2008 روی 3:16 ب.ظ
سلام /کوتاه مختصر مفید این شناسنامه وب شماست منتظر دیدار شما هستم قوم آریایی