دپرس

ایران رفتن خیلی خوبه. خوش میگذره. منتها اشکال بزرگش اینه که آدم وقتی برمی گرده دپرس میشه.

یه نفر بیاد منو از تو این چاه سیاه دربیاره……………..

در فواید GPS

این پست را تقدیم می کنم به شراگیم عزیز که تازه با وبلاگش آشنا شدم ولی خیلی دوستش دارم. این پستش من رو یاد دوست شدنم با دوست پسر نازنینم انداخت.

ماجرای ما اینجوری بود که سالها بود همدیگر رو می شناختیم و راستش من از همون بار اولی که دیدمش همچین بفهمی نفهمی گلوم پیشش گیر کرده بود. بدبختی اینجا بود که اون زمان آقا دوست دختر داشت و من اصلا هنوز درست آلمانی بلد نبودم که بخواهم مثلا دو کلمه باهاش حرف بزنم! خلاصه ما همینطور سالها دورادور همدیگر رو می شناختیم و سالی یکی دوبار می دیدیم (چون در یک شهر نیستیم) و منهم دیگه کم کم زبونم باز شده بود. البته تایمینگ ما واقعا افتضاح بود چون تمام مدت یا اون دوست دختر داشت یا من دوست پسر. وقتی اون از دوست دخترش جدا می شد من تازه با یک نفر دوست شده بودم و بر عکس. بالاخره امسال تابستان یک سری اتفاقات باعث شدند که ما چند آخر هفته پشت سرهم همدیگر رو ببینیم. اینبار دیگه نه دوست دختری مزاحم بود و نه دوست پسری. این شد که من به صرافت چت کردن افتادم و دو سه ماهی ما تقریبا هر شب می چتیدیم. بعد کم کم «راستی فلان فیلم قراره بیاد رو پرده» یا «فلان نمایشگاه هم باید جالب باشه» شروع شد و من هم اول اصلا به روی خودم نمی آوردم که منظورش چیه. چون اصولا این پسرهای آلمانی می نشینند تا دختره پیشنهاد بده و من اصلا از این موضوع خوشم نمیاد و حال و حوصله اش را هم ندارم که خودم تنهایی ببرم و بدوزم و بپوشم! بالاخره یک روز به حرف اومد که بیا آخر هفته بریم بیرون. خلاصه این شد اولین قرارمون که به نظر من باید در تاریخ به عنوان رکورد طولانی ترین قرار اول ثبت بشه. خوب وقتی طرف داره از یک شهر دیگه میاد نمیشه که قرار یکی دو ساعته باشه!

حالا قبل از اینکه جریان قرار را تعریف کنم یک توضیحی بدم راجع به سرگرمی دوست پسر جونم که مربوط به همون جی پی اس میشه. این سرگرمی یک بازی است مثل جزیره گنج به اسم Geocaching. شما هم بچه بودید می نشستید نقشه ی جزیره ی گنج را بکشید روی کاغذ و بعد هم با بیلچه و شمشیر و تبر پلاستیکی راه بیفتید توی حیاط و دل و روده ی باغچه را دربیاورید؟ آهان! این بازی تقریبا همونه فقط واقعا گنجی در کاره! درسته که ارزش مادی نداره ولی باور کنید وقتی آدم بعد از یکی دوساعت پیاده روی در یک جنگل یا پارک زیر یک تخته سنگ که وسط چند تا بوته است، یک قوطی پلاستیکی پیدا میکنه که توش یک مشت خرت و پرته احساس فوق العاده ایه! وقتی آدم اسم خودشو توی دفترچه یادداشت می نویسه، دوباره می گذاردش تو قوطی و قایمش می کنه و بعد دور و بر خودشو نگاه می کنه کلی احساس جیمز باندی بهش دست میده. حالا اگر حسابی کنجکاو شده اید این صفحه را بخوانید که بازی را به فارسی توضیح داده. شاید شما هم خواستید بازی کنید و رفتید از شراگیم جان یک عدد جی پی اس خریدید. شاید اصلا خواستید خودتان چیزی را جایی قایم کنید تا دیگران با جی پی اس شان پیداش کنند!

واما ماجرای قرار اول ما: اول بنده رفتم دنبال ایشون در ایستگاه قطار. حدود دو بعد از ظهر. هوا خوب بود و ما دو سه ساعتی پیاده روی کردیم و از اون چس مثقال طبیعتی که در شهر پیدا میشه لذت بردیم. ایشون گفتند که من جی پی اس ام و آدرس چند تا cache (همون گنج پنهان) رو آوردم که اگر حوصله داشتی بریم پیداشون کنیم. من که خیر سرم کلی تیپ زده بودم و دامن و چکمه و این حرفها دیدم حوصله ی تپه نوردی و گل و شل و بوته و خار و جک و جونور رو ندارم، گفتم نه! (حالا نگین این که تا حالا داشت تعریف می کرد که احساسش فلانه و بهمانه! آره بابا، هست ولی نه برای قرار اول!!!) بعد هم رفتیم غذا خوردیم که نفهمیدم شام بود یا نهار چون حدود ساعت پنج بود. اونجا تصمیم گرفتیم بریم سینما. فیلمی که می خواستیم ببینیم سانسش ده شب بود. پس ما از فرصت استفاده کردیم و رفتیم یک کافه ی عربی و با قلیون و چایی از خودمون پذیرایی کردیم. (جاتون خالی که ببینید از پسر مردم چه قلیون کشی ساختم!) بعد از سینما من دیگه دل تو دلم نبود که نکنه این الان بگه: «خوب مرسی، خیلی خوش گذشت. من دیگه باید برم سوار قطار شم و برگردم شهرم.» خوشبختانه گفت:«حوصله داری هنوز بریم یک جایی چیزی بخوریم؟» خلاصه جای شما خالی رفتیم یک کافی شاپ و اینقدر نشستیم و حرف زدیم که بالاخره اومدند گفتند پاشین برین، ما می خوایم بریم سر خونه زندگیمون. خوب ساعت دو، دو و نیم بعد از نصفه شب بود، حق داشتند ببندند بیچاره ها!

حالا من مونده بودم که چیکار کنم. خوب نمی شد بچه ی مردم رو اون وقت شب تک و تنها تو شهر غریب ول کنم و برم خونه، می شد؟ روم هم نمی شد بگم بیا بریم خونه ی من. آخه چی فکر می کرد؟؟؟ بنابراین گفتم بیا بریم Geocaching ! اون هم که ظاهرا علاقه ای به خونه رفتن نداشت قبول کرد. منتها من اول اومدم خونه و لباس گرم پوشیدم، مجهزات (دو تا شیشه آبجو و پسته) برداشتم و راه افتادیم. تا برسیم به اون پارکی که cache یعنی همون گنجمون توش پنهان بود دیگه شده بود سه، سه و نیم. اون شب من برای اولین بار در عمرم روباه دیدم! و برای چندمین بار در عمرم مجبور شدم در پارک جیش کنم!

بالاخره توی اون تاریکی و سکوت کمی ترسناک با جی پی اس نیمکتی را که گنج باید زیرش بود پیدا کردیم.ولی گنج نبود! نیمکت در ارتفاع نسبتا بلندی بود و ما هم آسمان و ستاره ها را خوب می دیدیم و هم شهر را. خیلی قشنگ بود. دیگه هر دومون ساکت شده بودیم. می دونستیم که الان یک اتفاقی میافته. نشسته بودیم روی نیمکت و به منظره نگاه می کردیم. هوا سرد بود و من تقریبا می لرزیدم ولی به روی خودم نمیاوردم. اول دستم رو گرفت و بعد سرش رو گذاشت روی شونه ام. من موهاشو نوازش کردم. او منو بوسید.

از اون موقع تقریبا هر آخر هفته می ریم به جستجوی گنج…

پ.ن. روز بعد دوباره رفتیم به اون پارک و گنجی رو که در تاریکی شب پیدا نکرده بودیم، پیدا کردیم.

ضد حال به توان دو

یعنی وقتی زنگ می زنی به دوست پسر جان و اون می گه: «ببین من الان تو وان هستم. میشه بعدا بهت زنگ بزنم؟»

حالا اگه گفتید چرا به توان دو؟ (چشمک)

چرا؟

من دوستتون دارم. یعنی نمی دونید؟ یعنی نمی فهمید؟ مگه میشه؟ پس چرا حالمو می گیرید؟ چرا به خاطر تو فلانی رو بیشتر دیدی و بهمانی رو بیشتر دوست داری، اون لحظه های کوتاهی رو هم که با هم داریم تیره و تار می کنید؟ به خدا همه تون رو دوست دارم. مگه میشه نخوام باهاتون باشم؟؟؟

چرا؟ چرا عذاب وجدان بهم میدید؟

من همینم. بهتر نمی تونم باشم!

حرفهای احمقانه

پارسال می خواستیم بریم حموم و همدیگرو کیسه بکشیم. من می گفتم اول بریم تو وان پر از آب که چرکهامون خیس بخوره و وقتی کیسه می کشیم خوب بیاد!!! تو مسخره ام می کردی و می خندیدی. بعد چی شد؟ من کلافه شدم و رفتم خونه. دیگه حوصله ی هیچی نداشتم. نه وان ، نه کیسه!

امسال پیش خودم گفته بودم ازت می پرسم، شاید رفتیم حموم. اومدم خونه تون دیدم اصلا دیگه وانی در کار نیست، برش داشتید! دلم سوخت. فرصتی بود که از دست رفته بود و دیگه بر نمیگرده. اینو با دیدن جای خالی وان فهمیدم. احمقم، نه؟

ورودی‌های تازه‌تر »