کتاب اومد، جونمی کتاب!

بسته ی کتاب از ایران رسید. خیییییییییلی خوشحالم. چند وقت بود خوراک نداشتم و حوصله ی شروع یک کتاب آلمانی را هم نداشتم.

از همه بیشتر کتاب تاج خار مسیح علی نژاد خوشحالم کرد. جدید نیست، چاپ سال ۸۴ است ولی من که طبق معمول از دنیا عقبم! توی راه اداره ی گمرک تا خونه ۳۴ صفحه اش را هم خوندم. روان و دلنشین نوشته و داستان تلخ اخراجش از مجلس هفتم را با طنزی شیرین بیان کرده. ضمنا بالاخره فهمیدم چرا اسمش مسیح است. همیشه از این اسم در تعجب بودم.

كه ايزد در بيابانت دهد باز

چند وقت پيش استادى از دانشگاه يك شهر ديگر ايميل فرستاده بود به دانشگاه ما كه يك استاد ايرانى قرار است به دعوت آنها بيايد آلمان ولى نه آلمانى بلد است و نه انگليسى. (اينهم از آن چيز هاست كه فقط در ايران پيدا ميشود، استادى كه هيچ زبان خارجى بلد نيست!) آنها هم دنبال كسى مى گشتند كه فارسى بلد باشد و اين بنده خدا را از فرودگاه بردارد و ببرد ایستگاه قطار و بفرستدش شهر آنها.

اتفاقا منشی دانشکده مان این ایمیل را به من نشان داد و گفت ببین می توانی کمکی به اینها بکنی یا کسی را برایشان پیدا کنی. نمی دونم اون روز چی خورده بودم و چه مرگم بود که از بس سرحال بودم خودم جواب ایمیل را دادم و داوطلب رفتن به فرودگاه شدم. دقیقا سه تا از استادهای اون دانشگاه تلفنی یا با ایمیل با من تماس گرفتند و از من بابت این کار تشکر کردند.

حالا از صبح کله سحر پاشدن و تاخیر هواپیما و …بگذریم ولی چشمتون روز بد نبینه که من دو ساعت با یک تکه مقوا که اسم استاد محترم رو روش نوشته بودم وایستادم و علف زیر پام سبز شد و آخرین مسافر هم اومد بیرون و من استادی نیافتم. دادم اسمش را از بلندگو اعلام کردند و بازهم خبری نشد. منهم دست از پا درازتر و کلافه برگشتم.

بعدا کاشف به عمل آمد که استاد هموطن گرامی یک فامیلی آشنایی چیزی در شهر ما داشته که اومده دنبالش و با اینکه قبلا بهش اطلاع داده بودند که من میرم دنبالش من رو کاشته و رفته پی عشق و حالش. از تصور اینکه من و مقوای توی دستم رو دیده و به روی مبارک نیاورده واقعا عصبی میشم. استادهای اون دانشگاه که داشتند می مردند از خجالت چون به هر حال خودشون رو مسول علاف شدن من میدونستند!

دیروز یک بسته به دستم رسید از دانشگاه مذکور. بازش کردم و یک کارت تشکر و یک بسته شکلات درجه یک از توش درآوردم. اصلا انتظار نداشتم. خوشحال شده بودم و داشتم پیش خودم می گفتم “ایول! عجب آدمهای باکلاسی!” گوشه ی چیزی از بسته زده بود بیرون. درست که نگاه کردم چشام چهار تا شد. یک اسکناس پنجاه یورویی بود!

مکالمه با آقای دوست پسر

-من اگر بیام ایران می خواهم همه ی قوانین آنجا را رعایت کنم.

-مثلا چی؟

-مثلا الکل نمی خورم.

-تو که مسلمان نیستی که الکل برات ممنوع باشه!

-شایسه! (shit)

خانواده

من خواهری داشتم که حیوانات را دوست داشت و گوشت نمی خورد. من خواهری دارم که بهش تلفن نمی زنم چون خجالت می کشم. من مادری دارم که انگار روزی تصمیم گرفته هیچوقت بزرگ نشود و برای همیشه کودکی لجباز بماند. من پدری دارم که وقتی از موفقیتهایم می گویم اشکهایش را پاک می کند و هیچ نمی گوید. من عمویی دارم که هر سال برای تولدم و سال نو پول می فرستد ولی هیچوقت با من حرف نزده و نپرسیده: «حالت چطوره؟» من برادری دارم که تنهاست، نه! یک گربه دارد. من عمه ای دارم که سه سال است با او حرف نزده ام. من یک دایی دارم که نمی خواهد مادرم بداند که عمه اش مرده است. من یک دختر دایی دارم که دلش مثل آب پاک و مثل آینه صاف است.

و من گم شده ام. در دنیایی از خاطرات تلخ و زخمهای قدیمی. جای من کجاست؟