من خواهری داشتم که حیوانات را دوست داشت و گوشت نمی خورد. من خواهری دارم که بهش تلفن نمی زنم چون خجالت می کشم. من مادری دارم که انگار روزی تصمیم گرفته هیچوقت بزرگ نشود و برای همیشه کودکی لجباز بماند. من پدری دارم که وقتی از موفقیتهایم می گویم اشکهایش را پاک می کند و هیچ نمی گوید. من عمویی دارم که هر سال برای تولدم و سال نو پول می فرستد ولی هیچوقت با من حرف نزده و نپرسیده: «حالت چطوره؟» من برادری دارم که تنهاست، نه! یک گربه دارد. من عمه ای دارم که سه سال است با او حرف نزده ام. من یک دایی دارم که نمی خواهد مادرم بداند که عمه اش مرده است. من یک دختر دایی دارم که دلش مثل آب پاک و مثل آینه صاف است.
و من گم شده ام. در دنیایی از خاطرات تلخ و زخمهای قدیمی. جای من کجاست؟

میثم گفت،
آوریل 24, 2008 روی 1:00 ب.ظ
سلام
همه مثل هم هستیم.
شاد باشی.
میثم گفت،
آوریل 24, 2008 روی 1:00 ب.ظ
ااااااااااااااااااااااااااااااا:D
خدت رو شکر.
شد نظر بذارم.
خوفی؟
میثم گفت،
آوریل 24, 2008 روی 1:01 ب.ظ
خدا رو شکر درست است.
EhsaN گفت،
آوریل 25, 2008 روی 9:16 ق.ظ
همه خلاصه یک موقعی به این فکر میافتن که «من دارم کجا میرم؟» و …
امیدوارم که خیلی مثل خوره روحت رو نخوره.
تو هنوز خارجه هستی؟ اینورا نمیآی؟
khanoomche گفت،
آوریل 25, 2008 روی 9:27 ق.ظ
آره دیگه احسان جان،
من از کجا میام؟ دارم به کجا میرم؟ پیاده برم یا با ماشین برم؟
خیالت راحت باشه، دیگه پوست کلفت شدم.
بله، بنده همچنان در ولایت غربت از سرما می لرزم و ادای درس خوندن در میارم و فکر نکنم به این زودیها بتونم بیام ایران. با اینکه خیلی دلم می خواد و دلم تنگ شده.
خوش باشی.
به خانوم بچه ها سلام و ارادت بنده رو ابلاغ بفرمایید
naznazi گفت،
ژوئن 6, 2008 روی 10:01 ب.ظ
سلام عجب خانواده پیچیده ای من خانوادم اینقدر پیچیده نیستند ایشالا زودتر تشریف بیارین
http://naznazi.wordpress.com
زنده ام « خانومچه گفت،
ژوئن 25, 2008 روی 8:50 ق.ظ
[...] کنه حرفی زد که مضمونش این میشد که تو با این پدر و مادر و خانواده خر تو خر و زندگی و سرنوشتی که داشتی، چه خوب از آب در [...]