كه ايزد در بيابانت دهد باز

چند وقت پيش استادى از دانشگاه يك شهر ديگر ايميل فرستاده بود به دانشگاه ما كه يك استاد ايرانى قرار است به دعوت آنها بيايد آلمان ولى نه آلمانى بلد است و نه انگليسى. (اينهم از آن چيز هاست كه فقط در ايران پيدا ميشود، استادى كه هيچ زبان خارجى بلد نيست!) آنها هم دنبال كسى مى گشتند كه فارسى بلد باشد و اين بنده خدا را از فرودگاه بردارد و ببرد ایستگاه قطار و بفرستدش شهر آنها.

اتفاقا منشی دانشکده مان این ایمیل را به من نشان داد و گفت ببین می توانی کمکی به اینها بکنی یا کسی را برایشان پیدا کنی. نمی دونم اون روز چی خورده بودم و چه مرگم بود که از بس سرحال بودم خودم جواب ایمیل را دادم و داوطلب رفتن به فرودگاه شدم. دقیقا سه تا از استادهای اون دانشگاه تلفنی یا با ایمیل با من تماس گرفتند و از من بابت این کار تشکر کردند.

حالا از صبح کله سحر پاشدن و تاخیر هواپیما و …بگذریم ولی چشمتون روز بد نبینه که من دو ساعت با یک تکه مقوا که اسم استاد محترم رو روش نوشته بودم وایستادم و علف زیر پام سبز شد و آخرین مسافر هم اومد بیرون و من استادی نیافتم. دادم اسمش را از بلندگو اعلام کردند و بازهم خبری نشد. منهم دست از پا درازتر و کلافه برگشتم.

بعدا کاشف به عمل آمد که استاد هموطن گرامی یک فامیلی آشنایی چیزی در شهر ما داشته که اومده دنبالش و با اینکه قبلا بهش اطلاع داده بودند که من میرم دنبالش من رو کاشته و رفته پی عشق و حالش. از تصور اینکه من و مقوای توی دستم رو دیده و به روی مبارک نیاورده واقعا عصبی میشم. استادهای اون دانشگاه که داشتند می مردند از خجالت چون به هر حال خودشون رو مسول علاف شدن من میدونستند!

دیروز یک بسته به دستم رسید از دانشگاه مذکور. بازش کردم و یک کارت تشکر و یک بسته شکلات درجه یک از توش درآوردم. اصلا انتظار نداشتم. خوشحال شده بودم و داشتم پیش خودم می گفتم “ایول! عجب آدمهای باکلاسی!” گوشه ی چیزی از بسته زده بود بیرون. درست که نگاه کردم چشام چهار تا شد. یک اسکناس پنجاه یورویی بود!

نظر بدهید