بهمن نیرومند، پدری در غربت

هفته ی پیش اتفاقی خبر دار شدم که بهمن نیرومند در دانشگاه شهری نزدیک ما برنامه ی سخنرانی دارد. خوشحال شدم و شال و کلاه کردم برای سفر. بعضی از نوشته هایش را خوانده بودم مخصوصا Iran Report گزارش ماهانه ای که درباره ی ایران به زبان آلمانی منتشر می کند.

ناصر غیاثی او را در رادیو زمانه اینطور معرفی می کند:

دکتر بهمن نیرومند، نویسنده، مترجم و روزنامه‌نگار، متولد ۱۳۱۵تهران است. او پس از خاتمه تحصیلات در آلمان در رشته‌های ادبیات، فلسفه و ایران‌شناسی در دانشگاه تهران در رشته ادبیات تطبیقی به تدریس مشغول شد. نیرومند تاکنون ۱۵ کتاب به زبان آلمانی درباره‌ی ایران، خاورمیانه و زندگی درآلمان نوشته و تعدادی از آثار ادبی فارسی را به آلمانی ترجمه کرده است، ازجمله بوف کور و ۱۰ اثر دیگر از صادق هدایت، آثاری از محمود دولت‌آبادی، غلامحسین ساعدی، صمد بهرنگی و نیز اشعاری از احمد شاملو. از نیرومند مقالات بسیاری در روزنامه‌ها و مجلات آلمان، ازجمله “دی تسایت” و “شپیگل” منتشر شده است. او اکنون در آلمان زندگی و به عنوان نویسنده، مترجم و روزنامه‌نگار کار می‌کند.

و اما توضیحات خانومچه: بهمن نیرومند را در سن 14 سالگی برای تحصیل به آلمان می فرستند. سال 1960 بعد از گرفتن دکترا به ایران برمی گردد و در دانشگاه تهران تدریس می کند ولی پنج سال بعد مجبور به ترک ایران می شود. بعد از انقلاب در سال 1979 دوباره به ایران برمی گردد و بعد از فقط سه سال باز مجبور به ترک وطن می شود. یعنی 50 سال از 72 سالش را در آلمان گذرانده.

ای کاش بودید و می دید! یک ساعت و نیم بدون کوچکترین یادداشتی درباره ی وضع خاورمیانه و ایران صحبت کرد. جامع ولی کوتاه تمام مسائل سیاسی منطقه و ارتباطشان به ایران و سیاستهای ایران را تحلیل کرد. چه ایرانی و چه آلمانی همه سراپا گوش بودند. از سیاست هسته ای گرفته تا جنبش زنان و کمپین یک میلیون امضا و وبلاگهای فارسی درباره ی همه توضیح داد. اگر سرایدار دانشگاه نیامده بود که سالن را خالی کند و درها را ببندد، می شد ساعتها به حرفهای دکتر نیرومند گوش کرد.

بعد از سخنرانی منهم خودم را چپاندم قاطی دانشجوهایی که با آقای نیرومند می رفتند کافی شاپ. بیشتر شان ایرانیهای بزرگ شده ی آلمان بودند. توی کافی شاپ یکی از آنها از آقای نیرومند پرسید:«دلتون می خواد برگردین ایران؟ دلتون تنگ شده؟» و خودش اضافه کرد:«شاید سوال احمقانه ای باشه.» توی دلم گفتم:«شاید نداره!» و به بهمن نیرومند نگاه کردم. احساس کردم غم را توی چشمهاش میبینم. همون غمی که همیشه توی چشمهای پدرم هم هست. گفت:«خوب معلومه!» ولی صدایش دیگر آن صدای محکم سخنرانی نبود. انگار شکسته بود.

بیشتر ما دانشجوها حرف می زدیم. او آرام گوش می کرد و گه گاهی نظری میداد. چند تا از ما شماره تلفن و آدرس ایمیل به هم دادیم. بهمن نیرومند که ما را نگاه می کرد گفت:«شما باید با هم در ارتباط باشید. همیشه ارتباطتان را حفظ کنید.» در آن لحظه احساس کردم او پدرم است، پدر ماست. پدری که نگران است ارتباط فرزندانش بعد از او قطع شود و آنها همدیگر را گم کنند.

حالا مگه چی می شه؟ یا بهت تجاوز می کنه یا می کشتت!

الان ساعت نزدیک دو بعد از نصفه شبه. از سر شب که کتاب «سهم من» نوشته ی پرینوش صنیعی رو شروع کردم نتونستم زمین بگذارمش.بیشتر از ۲۰۰ صفحه اش رو خوندم. عجب کششی داره! واقعا من غبطه می خورم به نویسنده هایی که چنین آثاری خلق می کنند.

فقط یک مشکل دارم فعلا: فردا صبح باید برم سرکار و هیچ اثری از خواب در خودم نمی بینم. تازه بدتر اینکه انگار تمام در و تخته های این خونه صدا میدن! من نمی دونم این سر و صداها از کجا میان ولی چند دقیقه پیش دیگه قلبم داشت میومد تو حلقومم از بس مطمئن شده بودنم که دزدی چیزی اومده. بعد اومدم خیر سرم خودم رو آروم کنم، به خودم گفتم: «فرض کن یکی تو خونه باشه، حالا مگه چی می شه؟ یا بهت تجاوز می کنه یا می کشتت!» نمی دونم چرا آروم نشدم! خلاصه موبایلم رو روشن کردم که اگر کسی بود به پلیس زنگ بزنم. بعد هم پاشدم و همه ی چراغها رو روشن کردم. روانی شدم؟

ایده

هیچ متوجه شده اید که بهترین فکرها توی توالت به سراغ آدم می آیند؟