ژوئن 30, 2008 روی 2:57 ب.ظ (بدون دسته بندی)
به شدت در کف این گیجی آقای دوست پسر مانده ام که با پدر و مادرش قرار گذاشته و با اینکه آنها گفته اند مهمان دارند باز ایشون دوزاریشون نیفتاده که روز مذکور تولد مادر محترمشونه!
بعد در کف این پدر و مادر محترم دوست پسر عزیز مانده ام که برای شام ما رو دعوت کرده اند ولی حرفی از تولد نزده اند. خوب بابا دارین می بینین پسرتون خنگه، نه ببخشید گیجه، خوب یک کلمه بگین تولده!
ولی از همه بیشتر در کف شانس خفن خودم مانده ام که از همه جا بی خبر بودم ولی یکهو سخاوتمندیم به طرز عجیبی عود کرده بود و چند عدد گز (توجه! چند عدد مترادف چند بسته نیست) درجه یک اهدایی دختردایی جان را (که اینقدر خوشگل بودند که بعد چند ماه هنوزم دلم نمیومد بازشون کنم و بخورم ) در زرورق پیچیده و روبان بندی کرده و توی دلم گفتم: «یک کم خودشیرینی کن.» و اینگونه از آبروریزی حتمی نجات یافتم.
۱ دیدگاه
ژوئن 27, 2008 روی 1:07 ب.ظ (غرزدنها)
لعنت به هر چی مادر شوهر بالقوه ی با سلیقه! کادوپیچی منو به مرز جنون می رسونه!
یک نظر بنویسید
ژوئن 26, 2008 روی 6:59 ب.ظ (غرزدنها)
واقعا که تحصیلات شعور نمیاره! همکارم (مرد) اومده می گه دکمه های بلوزت رو ببند. پروفسور فلانی (این هم مرد) الان داشت به سارا (از دانشجوهای سابق) می گفت دیگه دانشجوها (منظورش دختر ها بوده) اصلا به وضع لباسشون توجه نمی کنند. سینه و شکمشونو میندازن بیرون و میان دانشگاه!
وای که چقدر حرص خوردم. گفتم مرتیکه احمق غلط کرده! به اون چه؟ مگه اینجا ایرانه؟؟؟ بره خدا رو شکر کنه که بلوزمو در نمیارم!
منو باش که از وقتی پا به سن گذاشتم و تو دانشگاه کار می کنم کلی رعایت لباس پوشیدنم رو می کنم. اگر دو سال پیش بود با همون تاپ رکابی اومده بودم دانشگاه. امروز ولی چون دو سال پیش نیست روش یه بلوز پوشیدم ولی دکمه هاشو کامل نبستم. حالا شاید دوسانت از شکمم معلوم بود.
حالا نگین بابا تو هم دلت خوشه! ما اینجا طرح امنیت اجتماعی داریم تو حرص می خوری که بهت گفتن دکمه تو ببند؟ به خدا حرص داره! مرتیکه الاغ پاش لب گوره ولی چشمش این چس مثقال شیکم منو می بینه!!!
اما چنان گرد و خاکی کردم که همکار بدبختم فکر کنم پشیمون شد که حرف زده.
یک نظر بنویسید
ژوئن 25, 2008 روی 5:38 ب.ظ (کم حرفی)
چه حالی میده تازه دوش گرفته باشی و لوسیون گرون قیمتی رو که دوست پسر سابق ولنتاین بهت هدیه داده بود بمالی به بدنت و منتظر اومدن دوست پسر جون بشی.
تا کنون 4 نظر داده شده
ژوئن 25, 2008 روی 8:50 ق.ظ (بدون دسته بندی)
چند سال پیش ایران که بودم یکی از اقوام که می خواست ازم تعریف کنه حرفی زد که مضمونش این میشد که تو با این پدر و مادر و خانواده خر تو خر و زندگی و سرنوشتی که داشتی، چه خوب از آب در اومدی. خلاصه یعنی تو هم باید خل و چل میشدی، چه خوب که نشدی. اون موقع درست نفهمیدم. اون فامیلمون اشتباه می کرد. الان می فهمم که من هم کم قاطی ندارم!
وای امان از این روش ایرانی دلداری دادن: «سخت نگیر!» یا «از این چیزها همه جا هست، تو هر خانواده ای می بینی.» یا «حتما قاطی کرده! تو دلش چیز دیگه ایه.» نمیشه فقط بگین «آره، راست می گی، خیلی سخته.»؟ این روزها یک جوری باهام رفتار شده انگار من الکی یه چیزی رو بزرگ کی کنم. بابا درد داره! دونستن اینکه بدبختی همه جا هست هم نه درد منو کم می کنه نه خوشحالم می کنه. ببخشید!
من فعلا عزادارم. پدر من خودش رو کشت. یعنی پدر واقعیم اون پدری رو که من توی ذهنم برای خودم ساخته بودم کشت. چه بهتر! وقتش بود که از عالم رویا بیرون بیام، به واقعیت زندگیم نگاه کنم و بزرگ بشم.
زنده ام.
۱ دیدگاه
ژوئن 16, 2008 روی 12:14 ق.ظ (غم و غصه)
یک هفته است که یک جنازه ی متحرکم. اصلا دلم نمی خواهد از تخت بیرون بیام یا کسی را ببینم. فقط مثل یک ماشین هر روز رفتم سرکار یا هر جایی که باید می رفتم. اون قسمت از مغزم و افکارم را که مزاحم بوده اند خاموش کردم و کار کردم. تا کی میشه اینجوری ادامه داد نمیدونم. یک سایه ی سیاه بزرگ افتاده روی زندگیم. خیلی مسخره است که آدم همیشه یادش می ره که چطور زندگی در یک لحظه زیر و رو میشه. صد بار هم دیده باشه باز هم یادش می ره. حالا من در حال فرارم. فرار از خودم ، از زندگیم و از گذشته ام. ولی خوب می دونم که نمیشه. راستی چطوری میشه که اونهایی که باید از همه به آدم نزدیکتر باشند راحت تیشه رو برمی دارند و صاف می کوبند تو ریشه ی آدم؟ نمی فهمند که دارند به ریشه ی خودشون تیشه میزنند؟
ای کاش وقتی بچه بودم یک نفر بهم یاد داده بود همیشه مودب و مهربان نباشم. ای کاش بلد بودم داد بزنم و بگم کسی حق نداره با من اینجوری رفتار کنه. بگم نه! بگم من هستم! من وجود دارم! چرا منو خط زدید و حذف کردید؟
من هستم! سالهاست که هستم. کسی نمی تونه منو حذف کنه!
تا کنون 2 نظر داده شده
ژوئن 9, 2008 روی 3:22 ب.ظ (بدون دسته بندی)
دیروز اولین بازی تیم ملی فوتبال آلمان در جام ملتهای اروپا ۲۰۰۸ بود و اولین حریف آنها لهستان. در دقیقه ی بیستم بازی لوکاس پودولسکی (Lukas Podolski) بازیکن ۲۳ ساله تیم آلمان اولین گل را به دروازه ی لهستان زد. ولی نه اظهار شادمانی کرد و نه بالا و پایین پرید. حتی لبخندی هم نزد. فقط برای یک لحظه دستش را روی سینه اش گذاشت و بعد صورتش را پشت دستهایش پنهان کرد. من مات و مبهوت مانده بودم که این دیگر چه جورش است؟ گوینده ی آلمانی معما را حل کرد: لوکاس پودولسکی متولد لهستان است. وقتی دو ساله بوده پدر و مادرش به آلمان مهاجرت می کنند و او در شهر برگهایم (Bergheim) در نزدیکی کلن بزرگ شده است.
اشک در چشمهایم جمع شده بود. حتی تصور فشار روحی که بر این بازیکن جوان می رفت سخت بود. سرنوشت انگار می خواست که گل دوم را هم در نیمه ی دوم او راهی دروازه ی لهستان کند. این بار هم دستش را روی قلبش گذاشت. آیا با هر گلی که می زد تیری هم در قلب لهستانیش فرو می رفت؟
این سرنوشت خیلی از خانواده های مهاجر و فرزندان آنهاست. از سویی عشق وطن و از سویی پذیرفتن وطن جدید. و وجود همیشگی این سوال: «من متعلق به کجا هستم؟» این دنیای جدیدیست که باید بپذیریم. دیگر فقط محل تولد و وطن پدر و مادر ملیت انسانها را تعیین نمی کنند. می توان حتی پرسید:«آیا ملیت هنوز مفهومی دارد؟»
تا کنون 5 نظر داده شده
ژوئن 3, 2008 روی 2:52 ب.ظ (بدون دسته بندی)
پدر گرامی توجهم را به کتابی جلب کرد با عنوان «عروسی خون» که خدا را شکر فقط در ۳۰۰ نسخه و در آلمان چاپ شده. مجموعه شعریست اثر «شاعری» افغان به نام فضل سهیلی. خودتان یک نمونه از اشعار ایشان را بخوانید و قضاوت کنید. (دستم بشکنه و کچل شم اگر یک کلمه شو اینور اونور کرده باشم!)
خانه دوست کجاست
ایستادم سری راه
ایستادم و مکثی کردم
آنگاه دمی چند
رهگذر آمد و پرسیدم ازو
خانه دوست کجاست
رهگذر مکثی کرد و انگشت بدندان بفشرد
و چند لحظه ای بعد سویم دید
او بمن گفت
و به انگشت نشانی هم داد
بعد از آن سوخته درخت
کوره راهیست پر از موج خیال
از مرز تاریکی آن می گذری
بعد از آن آهسته آهسته
به سمت کوچه ای بی دالان می پیچی
پیش آن چشمه ای خشکیده آب
می ایستی
بعد از آن
از سمت دیگر
صدای خش خش پای می شنوی
و می بینی کهن مردی را
پشتاره به پشت
از او می پرسی
خانه ای دوست کجاست
او همی گوید با تو
تا همین لحظه ای زود
خانه دوست نیافتم که کجاست.
******************************
نمونه های دیگری هم هست مثل «آب را گل نکنید» و «زندگی چیست» یا «من از مرگ نهراسیدم» (بله، احمد شاملو و فریدون مشیری هم بی نصیب نمانده اند!) که امیدوارم بنده را از تایپ آنها معاف کنید و خودتان را از عذاب خواندنشان خلاص.
این حکایت را شنیده اید که مردی می رود خیاط که کت شلوارش را بگیرد. آن را می پوشد و نگاهی می کند و به خیاط می گوید: «ک. و.ن شما درد نکنه!» خیاط تعجب می کند و می گوید: «همه می گن دست شما درد نکنه!» مرد جواب می دهد: « آخه شما ریدی به این کت شلوار!»
حالا پدر من منتظر است یک روز این آقای فضل سهیلی (که عکسش هم پشت جلد کتاب است) را گیر بیاورد و به او بگوید: «کو .ن شما درد نکنه!»
پ.ن. ما را بالاترینی کردند. نظرات را می خواندم و دیدم یک نفر به تیتر این پست معترض است. ظریف بینانه به نکته ی خوبی اشاره کرده. و من این انتقاد را قبول می کنم. من خودم هیچ علاقه ای به برابر کردن اشخاص و اشتباهاتشان با ملیتشان ندارم. (حتی پست بعدیم نشان میدهد که اصلا اعتقاد چندانی به ملیت ندارم.) شخصا هم علاقه ی خاصی به افغانستان و مردمش دارم. دلیل انتخاب این تیتر این بود که قسمتهایی از شعر به دری است، مثلا همان خط اول:« ایستادم سری راه». یعنی یک تفاوت بارز آن با اشعار سهراب. از این گذشته در انتخاب تیتر تحریک کنجکاوی خواننده هم مهم است. به هر حال متاسفم که بی دقتی کرده ام.
تا کنون 8 نظر داده شده