یک هفته است که یک جنازه ی متحرکم. اصلا دلم نمی خواهد از تخت بیرون بیام یا کسی را ببینم. فقط مثل یک ماشین هر روز رفتم سرکار یا هر جایی که باید می رفتم. اون قسمت از مغزم و افکارم را که مزاحم بوده اند خاموش کردم و کار کردم. تا کی میشه اینجوری ادامه داد نمیدونم. یک سایه ی سیاه بزرگ افتاده روی زندگیم. خیلی مسخره است که آدم همیشه یادش می ره که چطور زندگی در یک لحظه زیر و رو میشه. صد بار هم دیده باشه باز هم یادش می ره. حالا من در حال فرارم. فرار از خودم ، از زندگیم و از گذشته ام. ولی خوب می دونم که نمیشه. راستی چطوری میشه که اونهایی که باید از همه به آدم نزدیکتر باشند راحت تیشه رو برمی دارند و صاف می کوبند تو ریشه ی آدم؟ نمی فهمند که دارند به ریشه ی خودشون تیشه میزنند؟
ای کاش وقتی بچه بودم یک نفر بهم یاد داده بود همیشه مودب و مهربان نباشم. ای کاش بلد بودم داد بزنم و بگم کسی حق نداره با من اینجوری رفتار کنه. بگم نه! بگم من هستم! من وجود دارم! چرا منو خط زدید و حذف کردید؟
من هستم! سالهاست که هستم. کسی نمی تونه منو حذف کنه!

شادافسرده گفت،
ژوئن 20, 2008 در 12:16 ب.ظ
کسی نمیتونه…
برو یک جا که درخت زیاد داشته باشه… پارک خوبه… نیم ساعت برو…
شادافسرده گفت،
ژوئن 21, 2008 در 5:32 ب.ظ
گذشت؟