جییییغ شماره ی ۲

به شدت در کف این گیجی آقای دوست پسر مانده ام که با پدر و مادرش قرار گذاشته و با اینکه آنها گفته اند مهمان دارند باز ایشون دوزاریشون نیفتاده که روز مذکور تولد مادر محترمشونه!

بعد در کف این پدر و مادر محترم دوست پسر عزیز مانده ام که برای شام ما رو دعوت کرده اند ولی حرفی از تولد نزده اند. خوب بابا دارین می بینین پسرتون خنگه، نه ببخشید گیجه، خوب یک کلمه بگین تولده!

ولی از همه بیشتر در کف شانس خفن خودم مانده ام که از همه جا بی خبر بودم ولی یکهو سخاوتمندیم به طرز عجیبی عود کرده بود و چند عدد گز (توجه! چند عدد مترادف چند بسته نیست) درجه یک اهدایی دختردایی جان را (که اینقدر خوشگل بودند که بعد چند ماه هنوزم دلم نمیومد بازشون کنم و بخورم ) در زرورق پیچیده و روبان بندی کرده و توی دلم گفتم: «یک کم خودشیرینی کن.» و اینگونه از آبروریزی حتمی نجات یافتم.

۱ دیدگاه

  1. ژوئن 30, 2008 در 9:31 ب.ظ

    یک لطفی کن… بعضی از پستهات رو یک کاری کن به ایران نرسه… همون آلمان و برو بچ اونجا بخونند… میشه به نظرت؟!

    خانومچه: خدا رو شکر من هیچکس رو مجبور نکردم این وبلاگ رو بخونه


فرستادن دیدگاه