صادقانه

من نمی دونم چه حکایتیه که کرم نوشتن در بدترین وقت به سراغم می آید. امروز برادر جان یک عدد روان نویس ماه به من هدیه کرد (یعنی یک جورایی خودم هدیه اش کردم!) و بنده الان به جای رسیدن به آن هزار و یک کاری که روی سرم ریخته دارم با روان نویس نو روی کاغذ پست بعدی وبلاگم را می نویسم! این یعنی از اون شاهکارها که فقط از من بر میاد: چرک نویس برای وبلاگ!!!

عرضم به حضورتون که مادر بنده بالاخره رضایت دادند تشریف بیارن سر خونه زندگیشون. (منظورم خونه زندگی خودشه ها! فکرهای بد به سرتون نزنه که مثلا رفته باشه سر خونه زندگی بابام! خدا به دور!) خلاصه این یعنی بنده که همچین بفهمی نفهمی جول و پلاسم را منزل ایشون پخش کرده بودم و از موهبات الهی مثل ماشین لباسشویی و ظرفشویی، تلویزیون و تخت گل و گشاد برخوردار شده بودم مجبور شدم برگردم سر خونه زندگی کوچولو موچولو و خانومچه ای خودم. حالا من موندم و یک خروار کتاب که نمی دونم کجا جاشون بدم (چون کتابخونه ام دیگه جا نداره) دو تا ساک که باید باز بشن و مقادیر متنابهی سوغاتی.

خونه ام را با اینکه کوچیکه دوستش دارم. توش آرامش دارم. ولی خوب دلم می خواهد یک روز یک خانه ی واقعی داشته باشم، نه فقط یک اتاق. خانه ای که حیاط داشته باشه و بتونم روی چمنهاش که از قطره های بارون خیسن راه برم، پا برهنه راه برم. یا در یک روز آفتابی تابستان یک کتاب بردارم و روی چمنها دراز بکشم و کتابم را بخوانم. دلم می خواهد یک آشپزخانه ی بزرگ داشته باشه که بتونم مهمونهای زیادی رو دعوت کنم. دلم می خواهد یک سگ داشته باشم که شبها از صدای آب خوردنش و تلق و تلق کاسه ی فلزی آبش روی موزاییک زمین بیدار شم. و صبح که تازه بیدار شدم و دارم در تختم جا به جا می شوم سگم بدود دم تخت و با لیسیدن صورتم بگوید:« آخ جون! بالاخره بیدار شدی؟ یالا منو ببر بیرون جیش کنم!» یا حداقل یک گربه داشته باشم که شب بیاید تو تخت و روی پاهایم ولو شود و من از ترس اینکه بیدارش کنم تمام شب جم نخورم و بد خواب شم. خوب فوقش روز بعد از خستگی جنازه ام، عوضش یک احساس کم نظیر را تجربه کرده ام: نفس کشیدن یک موجود کوچولوی پشمالوی گرم و نرم که از تمام دنیا و جاهای قشنگ و امن و دنجش پاهای تو را انتخاب کرده و تو گرمای بدنش را حس می کنی و نفسهای مرتبش را. حالا شاید هم کمی پنجه هایش را فرو کرد توی پایت. چه باک؟

آره! من همچین خانه ای می خواهم. با یک عالمه قفسه ی کتاب که مجبور نباشم کتابها را روی هم زیر تخت یا روی زمین بچینم. می خواهم کتابهایم جلوی چشمم باشند. تمییز و مرتب و قشنگ در یک کتابخانه. می خواهم هر کس آمد به خانه ام کتابهایم را نگاه کند و فکر کند: «به! بابا! این خانومچه چه آدم کتاب خونده و روشنفکریه!» و من به روی خودم نیارم که بیشتر کتابها را نخوانده ام چون وقتم را به دیدن سریالهای تلویزیونی تلف کرده ام. هنر که می کنم حواسم هست بیرون که می روم کتابی توی کیفم باشه که توی قطار یا اتوبوس بخونم. به شرط اینکه کلفت و سنگین نباشه که از کت و کول بیفتم. اصولا کتابهای کلفتتر از سیصد صفحه پیش من شانس خوبی برای خوانده شدن ندارند. توی قطار و اتوبوس هم باید شانس بیاری که از این تینیجرهای پرروی آلمانی (منظورم حتما آلمانی الاصل نیست، ممکنه اصل و نسبشون ایرانی باشه یا ترک یا هرچی، مهم اینه که اینجا بزرگ شدن و اینجایین) که خدا را هم بنده نیستند اون نزیکیها نباشند و صدای آهنگ گوشخراشی که از توی موبایل یا حتی گوشی ام پی تری پلیر توی گوششان در می آید نگذارد یک کلمه هم بفهمی که اصلا داری چی می خونی.

مسنها هم یک جور دیگر توی اعصاب می روند. چند روز پیش دوتا خانم ۵۰-۶۰ ساله حدود نیم ساعت راجع به شیشه پاک کردن حرف می زدند و درد دل می کردند. فقط آخر حرفهاشون دو کلمه حرف حساب زدند و آنهم اینکه زمان چقدر زود می گذرد و این عمر ماست که دارد تند و تند می گذرد.

بدن بنده هم در راستای گذر عمر و جهش به سوی پیری تصمیم به انقلاب گرفته و مدتیست که نقاط مختلفش در زمانهای مختلف روز و به دلایل نامعلومی درد می گیرند! مثلا پا درد که باعث شده خیلی به مادر گرامی شباهت پیدا کنم. مخصوصا که امروز متوجه شدم دقیقا مثل ایشون هنگام احساس درد عضلات صورتم را منقبض می کنم و لبهایم را گاز می گیرم تا آخ و واخی از خودم بروز ندهم و بعد نفس عمیقی می کشم. خوب شاید این عکس العمل میلیونها انسان درد دار باشد ولی این شباهت من رو به فکر فرو برد. چون قبلا همیشه فکر می کردم که مادر جان چقدر ادا و اصول و ناز دارند و خودشان را لوس می کنند. حالا خودم بدتر! امروز با هم بیرون بودیم و ایشون تقریبا از من تندتر راه می رفتند، در حالیکه من همیشه به خاطر تند پا بودنم معروف بوده ام و حتی آقایون بارها با تعجب به من گفته اند که چقدر تند راه می روم.

خلاصه باید یادم باشد اینها را بعدا به دخترم یا پسرم بگویم، اگر روزی او هم (مثل قبلا های من به مادرم) به من بگوید:«مامان تندتر بیا! خسته شدم! می خوام زودتر برسم خونه!» خیلی می ترسم. می ترسم روزی بچه ام یا بچه هایم را همانقدر کسل و عصبی بکنم که مادرم مرا خسته و کسل و عصبی می کند. گرچه از این هم می ترسم که اصلا بچه ای در کار نباشد، ولی آن حکایت دیگریست.

نمی دانم تقصیر کیست یا اصلا کسی مقصر است؟ فقط می دانم که بعد از دو سه ساعتی بودن با مادرم با احساس خفگی بیرون آمدم. از اینکه باید کوچکترین چیزها را به مادرم یاد بدهم عاجز می شوم. انگار که کودکی باشد ولی نیست! از شنیدن «بلد نیستم » و «یادم رفته» خسته شده ام. حتی عوض کردن کانال تلویزیون را هم از من می خواهد! موقع بیرون آمدن گفتم: « اینقدر نگو نمی توانم. بلد نیستم!» گفت : «آخه باید یکی یادم بده؟!» می خواستم بگویم:« مگر من خودم یاد نگرفتم؟ تمام زندگی را خودم یاد گرفتم. تو که چیزی به من یاد ندادی!» ولی گفتم: «سعی کن! یاد می گیری!»

در عمق وجودم خشم عجیبی نسبت به پدر و مادرم دارم. می دانم چرا ولی نمی دانم چرا تمام نمی شود. هرچه گریه کردم، هرچه فریاد زدم، هر چه خواستم ببخشم که تمام شود، باز هم تمام نشد. باز می بینم هست. سرک می کشد و تنم را به لرزه در می آورد. بعد چاره ای ندارم جز اینکه به اتاقکم پناه بیاورم و در تنهایی خودم باشم.

پرسشهایی که دنیا را تکان میدهند…

به نظر شما آدم از نظر روحی روانی در چه وضعیه که بعد از دوش گرفتن متوجه میشه تمام مدت عینکش به چشمش بوده؟

پیرترین وبلاگنویس دنیا

پیرترین وبلاگنویس دنیا در سن ۱۰۸ سالگی مرد.

نه گفتن را به بچه ها یاد بدهیم

در رادیو برنامه ای شنیدم راجع به سو استفاده ی جنسی از کودکان. متاسفانه در اینجا زیاد اتفاق میفته ولی نمی تونم با ایران مقایسه کنم، چون در ایران جزو تابوهاست و مسلما آمار درستی در این مورد وجود نداره.

خیلی از این سو استفاده ها در خانواده اتفاق میفته. یعنی ممکنه کودک توسط یک فرد خانواده مثلا عمو، دایی یا حتی پدرش مورد سو استفاده یا تجاوز قرار بگیره. نکته ای که در برنامه راجع بهش صحبت شد و به نظر من مهمه اینه: افرادی که می خواهند با کودک ارتباط جنسی برقرار کنند بار اول یا دوم به او تجاوز نمی کنند، بلکه کم کم سعی می کنند به کودک نزدیک شوند. مثلا دفعات اول فقط کودک را لمس می کنند یا او را مجبور به لمس آلت جنسی خودشان می کنند. ولی تجربه نشان داده که کودکانی که اعتماد به نفس بالایی دارند و همان ابتدا نه می گویند، کمتر قربانی سو استفاده و تجاوز می شوند.

در این برنامه خانمی هم حضور داشت که نویسنده ی کتابهای کودکان بود. او در کتابهایش کودکان را تشویق می کند که نه بگویند. همه ی ما حتما در کودکی این تجربه را داشته ایم: دوست مادرمان یا یک فامیل دور به خانه مان آمده. با دیدن ما گل از گلش شکفته و گفته: «وای چه دختر نازی!» یا «چه پسر آقایی!» و پشتش این جمله ی وحشتناک: «بیا به خاله یه بوس بده!» ما پشت دامن مادرمان قایم شده ایم ولی ناگهان مادر ما را به جلو هول داده و گفته: « خجالت نکش. به خاله یه بوس بده! دختر/پسر خوبی باش!» مسلما من نمی خوام ادعا کنم که این سو استفاده ی جنسی محسوب میشه ولی مشکل اینجاست که کودک رو به کاری که نمی خواهد بکند وادار می کنند و اگر نه بگوید کار بدی کرده و مودب نبوده! این دقیقا نکته ای بود که خانم نویسنده بهش تاکید داشت. این کار باعث ضعف اعتماد به نفس کودک میشه و بهش یاد میده که احساسات درونی خودش رو خفه کنه و هر چی که بهش گفته شد انجام بده.

این برنامه من رو یاد اتفاقی انداخت که برای خودم در ۱۰ـ۱۱ سالگی پیش اومد. یکی از پسرهای فامیل که اون موقع ۱۸ـ۱۹ ساله بود به دلایلی چند هفته خونه ی ما مهمون بود. یک روز بعد از نهار همه در حال چرت زدن بودند و او داشت با من ورق بازی می کرد. بعد رفت طبقه ی بالا و وقتی اومد گفت: « ساعتم رو تو حموم جا گذاشتم، میاری؟» من هم که دختر خوب و حرف گوش کنی بودم رفتم بالا. ولی قبل از اونکه از حموم بیام بیرون دیدم پسره جلوم وایستاده. همون موقع احساس بدی بهم دست داد. خیلی راحت بهم گفت: «اونجاتو نشونم بده.» من شوکه شده بودم، تمام تنم یخ کرده بود و می لرزید ولی ایستاده بودم و نمی تونستم تکون بخورم. گفت:«چاقو دارما.» من فقط گفتم:«بگذار برم وگرنه جیغ می زنم مامانم میاد» بعد از چند لحظه از سر راهم کنار رفت. من بدو بدو رفتم پایین و بغل دست مامانم خوابیدم. نمی دونم چند ماه طول کشید تا این جریان رو برای مامانم تعریف کردم. همون موقع هم داشتم از خجالت می مردم.

اون روز بخیر گذشت ولی خدا می دونه چقدر از این بدترها اتفاقها میفته، حتی بغل گوش مادرها.

من هیچوقت به هیچ بچه ای نمی گم بیا بوس بده. اگر هم زمانی خودم بچه داشته باشم حتما بهش یاد می گم که بگه نه!

ما و پدربزرگها

وقتی یک دختر ایرانی و یک پسر آلمانی می نشینند و خاطرات دوران کودکیشان را با هم مرور می کنند، ممکن است چه اتفاقی بیفتد؟

ممکن است از پدربزرگهایشان حرف بزنند. از دو مردی که هم سن و سال بوده اند ولی کیلومترها با هم فاصله داشته اند و قرار نبوده هرگز با هم ارتباطی داشته باشند. یکی از آنها از یک جنگ جهانی جان سالم به در برده، دیگری از یک کودتا، یک انقلاب و جنگی دیگر که گرچه جهانی نبوده ولی زندگی و دنیای او را زیر و رو کرده. یکی کارگر بوده، دیگری معلم. در یک شب این دو که سالهاست برای همیشه رفته اند در کلمات، صدا، خنده ها و اشکهای نوه هایشان به هم می رسند. آنها مثل هم بوده اند: قلبی بزرگ داشتند.

دلم برای پدربزرگ تنگ شده…

صدای آمریکا

از وقتی به خاطر مصاحبه های احمد باطبی مجبور شدم صدای آمریکا نگاه کنم یک سوال برام پیش اومده: یعنی تو آمریکا دوره ای کلاسی چیزی برای مجری تلویزیون شدن نیست؟ اینها اصلا انگار قبل از مصاحبه خودشون رو آماده نمی کنن! میان میشینن اونجا هرچی سر زبونشون اومد میگن! یکی نیست به این آقای بهارلو بگه آخه آدم حسابی، رشید بودن هیکل باطبی چه ربطی به دستگیرشدن یا نشدنش داره! حالا بگذریم که اصولا به قد میگن رشید نه به هیکل! هر سوالی هم که می خواد بپرسه نیم ساعت باید فکر کنه، بعد یک ساعت داستان بگه و آخر سر هم معلوم نمیشه اصلا چی پرسید! کلا هم از اینکه مخاطب رو خر فرض می کنن متنفرم! مثلا خودش اسم ده نمکی رو می کشه وسط وقتی باطبی داره جواب می ده می پره وسط حرفش و با یک لحنی که انگار از همه جا بی خبره و از گفته های باطبی متحیر شده می پرسه: «همین ده نمکی فیلمساز؟» خوب اگر بگین بیننده گان محترم، برای اطلاع شما و منور شدن مغزتون و برای اینکه گول روباه مکار رو نخورین، ما یادآوری می کنیم که این ده نمکی چماق به دست لباس شخصی همون ده نمکی یه که فیلم میسازه و شما نگاه می کنید و می خندید و حالشو می برید، سنگینتر نیست؟ فکر می کنین ما نمی دونیم که شما می دونین که ده نمکی کیه؟

اینجا بعد عمری آفتاب شده، اونوقت من احمق نشستم تو خونه و ور دل این لپ تاپ لعنتی و حرص می خورم. دیوانگی که شاخ و دم نداره!

روش آلمانیها برای شناسایی ایرانیها

با آقای دوست پسر می خواستیم بریم نوشابه بخریم. گفت: “بیا بریم از فلان مغازه بگیریم. فکر کنم صاحبش ایرانیه.” گفتم: “از کجا می دونی؟” گفت: “دفعه ی پیش که اونجا خرید کردم وقتی می خواستم پول بدم خانومه سرش گرم کاری بود، دیر متوجه شد که من پول رو گرفتم طرفش. وقتی پول رو می گرفت معذرتخواهی کرد. پرسیدم برای چی؟ جواب داد چون پول رو فوری ازتون نگرفتم و معطل شدید.” آقای دوست پسر یاد من افتاده بود که هی الکی برای هر چیز کوچکی عذرخواهی می کنم و حدس زده بود که خانومه ایرانیه. خوب این یکی از تفاوتهای فرهنگیه. ما همیشه در احساس گناهیم و اینها همیشه اول به خودشون فکر می کنن بعد به بقیه و احساس گناهی هم ندارن.

خلاصه اون روز رفتیم مغازه ای که می گفت. خانومه قیافه و لهجه اش داد می زدند که ایرانیه. من به فارسی ازش پرسیدم و کلی خوشحال شد. حتی دست داد و خودش رو معرفی کرد. خیلی از ایرانیهای اینجا هموطنان رو اصلا تحویل نمی گیرند ولی این خانوم خیلی خاکی و صمیمی بود. تا که فهمید دوست جون ایرانی نیست (از وقتی با منه کسی دیگه باور نمی کنه آلمانی باشه! ایرانیها که فوری سلام و علیک تحویلش میدن. جام اروپا هم که بود بعضیها فکر می کردند ما اسپانیایی هستیم!)، دیگه فارسی حرف نزد که اونم بفهمه. خیلی خوشم اومد. کلی باهامون گپ زد، بعد هم معلوم شد کافی شاپ بغلی هم مال ایناست. خانومه انگار حس مادریش گل کرده بود، می گفت اگر غذای ایرانی خواستین قبلش زنگ بزنین من براتون آماده می کنم! خلاصه حسابی بهمون حال داد. خوشم میاد که دوست جون کم کم داره فرهنگ ما دستش میاد و خوب البته خیلی هم حال می کنه.

پ.ن. : مثل اینکه بدجوری سوتفاهم شده درباره ی این جریان معذرتخواهی. من منظورم معذرتخواهی از نوع تعارف ایرانیش بود نه معذرتخواهی جدی به عنوان طلب بخشش. خوب ما توی فرهنگمون تعارفهای اغراق آمیز زیاد داریم ولی خودمون هم می دونیم تعارفه ولی این خارجیها گیج میشن چون همچین چیزی ندارند. خلاصه من به هیچ عنوان منظورم این نبود که من مطیع و حرف گوش کن هستم. ضمنا مردهایی که اعتماد به نفس سالمی دارند هیچوقت آرزوی زن مطیع ندارند.

دو دوست هم لطف کردند و در قسمت نظرات شلاق قضاوتشون رو نثار بنده کردند که از شدت مودب بودنشون نتونستم نظرشون رو منتشر کنم. فقط می خوام بگم، اگر کسی ذره ای از عشق بو برده باشه می دونه که عشق نه زمان و مکان میشناسه نه ملیت و زبان. البته مسلما من از این نوع آدمها با اون ادبیات انتظار درک این موضوع رو ندارم.

پ.ن.۲: واویلا! الان قسمت نظرات بالاترین رو خوندم. در عمرم این همه سوتفاهم یکجا ندیده بودم! بعضی حس حقارت بنده رو در برابر آلمانیها تجزیه تحلیل کردن! من فقط یک اتفاق روزمره رو تعریف کردم که توش یک تفاوت فرهنگی مشخص میشه (یا من فکر می کردم مشخص میشه!) من نه گفتم معذرتخواهی فروشنده بده نه گفتم این خوبه که ما رو با اسپانیاییها اشتباه می گیرند! چرا طرف مثبت قضیه رو نمی بینید: آلمانیها ایرانیها رو مودب و مهربان می دانند!

پ.ن.۳: خفه شدم اینقدر که توضیح دادم. به خدا من اصلا عضو بالاترین هم نیستم. یک نفر تازگیها به من لطف پیدا کرده مطالب منو می فرسته بالاترین!

روشهای مجاهدین و سادگی اروپاییها

بعد از خواندن این پست و اینجا یادم اومد که چند وقت پیش منهم می خواستم درباره ی این موضوع بنویسم.

چند وقت پیش یک دانشجوی آلمانی که من اصلا نمی شناختمش یک دفعه و بی مقدمه رو کرد به من و پرسید:«تو ایرانی هستی؟» گفتم:«آره.» گفت:«تو هم شنبه می ری پاریس برای تظاهرات؟» من هاج و واج مونده بودم. پرسیدم:«چه تظاهراتی؟» گفت:«تظاهرات اوپوزیسون ضد جمهوری اسلامی.» جلوی خنده ام رو گرفتم و گفتم:«آخه از طرف چه گروهی؟ ما هزار جور اوپوزیسیون داریم.» گفت:«نمی دونم. جلوی غذاخوری دانشگاه وایستادن. عکس اعدامیهای ایرانی دستشونه. با من حرف زدن و منهم فکر کردم من که تا حالا پاریس نرفتم. یه تیر و دو نشون!» گفتم:«تظاهراتی که پاریس باشه بهش میخوره مال مجاهدین باشه. زنهاشون روسری داشتن؟» گفت:«آره.» منهم یک سخنرانی حسابی در مورد سازمان مجاهدین خلق براش کردم که کفش برید. خلاصه کلی تشکر کرد و رفت. منهم کیف کردم که تونستم بچه ی مردم رو به راه راست هدایت کنم.

این اروپاییها تا اسم مخالف جمهوری اسلامی می شنوند خرکیف می شن دیگه به بقیه اش کاری ندارن. حالا اگر حرف پاریس هم باشه و دانشجوی علاف بیکار آلمانی که دیگه واویلا…

بی خوابی و جنون

خوب به سلامتی از شدت فکرهای جورواجور نمی تونم بخوابم. ساعت سه و نیم صبحه. اون دوساعتی هم که مثلا خوابیدم هر یک ربع از خواب پریدم و هزار جور خواب بد دیدم. خوب حقم بود. کسی که روز اول هفته به جای دانشگاه رفتن بنشیند تو خونه و تمام روز اینترنت بازی و وب گردی کند و به قول دوستم کله اش هوا نخورد، عاقبتش هم همینه. این آلمانیها یک عادت خوبی که دارند علاقه ی شدیدشون به هوای آزاد و طبیعت است. از هر سر که بگیریشون بالاخره اون سرش قدم زنان توی یک پارکی، جنگلی یا دم رودخونه ای پیدا میشه. حالا منو ولم کنن تا ابدالدهر از چهاردیواریم بیرون نمیام که نمیام. بعد هم قاطی می کنم مثل الان.

خدابه داد برسد که امروز جه جوری می خوام برم سر کار! حالا خوبه که ساعت کارمون رو کم کردند. هان، اینو براتون بگم: چند وقت پیش یک بخشنامه از طرف دانشگاه اومد که حقوقتون رو زیاد کردیم، اونم ساعتی ۵۰ سنت. اول تو دلم گفتم اینها هم خوشن! حالا مثلا ۵۰ سنت به کجا میرسه؟ بعد دیدم خوب ما که انتظار نداشتیم. اینم بالاخره چند یورویی میشه در ماه. یک سینما میشه باهاش رفت و یک شامی هم خورد. دمشون گرم! هنوز یک ماه نشده بود که دانشکده دبه در آورد که حقوق شما رو زیاد کردن ولی بودجه ی ما رو که بیشتر نکردن! اینجوری ما بودجه مون نمی رسه، قراردادتون باید ساعتش کم بشه! خلاصه همون چند یوروی ناقابل هم میسر نشد!

خیر سرم می خواستم این تحقیق لامصب خاک گرفته رو تموم کنم. دریغ از یک کلمه! حالم از هرچی درس و دانشگاه بهم می خوره. لعنت به خانواده ی آکادمیک. مگر جرات داری بگی من نمی خوام درس بخونم؟ جاتون خالی یکبار ۱۶ سالم که بود گفتم من اصلا نمی خوام برم دانشگاه! وای که چه محشر کبرایی به پا شد. آخرش هم من نفهمیدم که این پدر مادرا خوشبختی بچه هاشونو می خوان یا می خوان یک عروسک کوکی داشته باشن؟ من یکی که دیگه اصلا نمی دونم چی از زندگی می خوام. ترس برم داشته بد جوری. فکر اینکه دختر، آخه تا کی دانشجو؟ تصمیمتو بگیر! چه جوری می خوای زندگی کنی؟ چه جوری پول دربیاری؟ کی می خوای بچه دار شی؟ (آخرش هم نفهمیدم چرا همه می خوان بچه دار شن ولی خودمم یکیشون! احتمالا به دلیل همون عروسک کوکی که قبلا کفتم!) خلاصه بدجوری قاطی کردم.

بعدم خیلی تنها شدم. باباجونم که کشک، مامان جونم که ماست، خواهر برادر که بدتر از من درگیر. دوست هم که چه عرض کنم. آخه اونا چه گناهی کردن؟ هی بری براشون روضه بخونی که چی؟ تازه اونام بیشترشون اینجا نیستن. ولی کلا اینم از مشکلات منه که همیشه نمی تونم درد دلمو بگم. هی میریزم تو خودم. هی میریزم تو خودم. بعد یک روز (یا یک شب!) منفجر میشم. آقای دوست پسر پریروزا یک چیزی گفت که بدجوری منو به فکر انداخت. گفت: «تو با خشمت چیکار می کنی؟ من نگرانتم.» راست می گه. تنها کسی که من می تونم جلوش خشمم رو بریزم بیرون مامانمه. عین آب خوردن سرش داد میزنم. البته اونم خوب بلده خون آدمو به جوش بیاره. ولی با هیچکس دیگه نمی تونم عصبانیتم رو نشون بدم. مثلا این آقای دوست پسر کف کرده که چه جوری ما بعد این همه مدت یک بار هم دعوامون نشده. خوب من می دونم چرا. چون من حتی وقتی حرص می خورم از دستش، ته دلم حق رو به اون میدم و به خودم می گم: «خفه شو! زر زیادی نزن!» خلاصه خوب بلدم به خودم ظلم کنم. ولی آخرش اینه که یک روز کلا قاطی می کنم و همه چیو تموم می کنم و طرف بدبخت هم نمی فهمه چی شد و از کجا خورد. بعد افسرده میشه و من عذاب وجدان می گیرم و بعد من افسرده میشم.

به نظر شما بهتره برم و سعی کنم یکی دو ساعت بخوابم یا ولش کنم و بیخیال خواب شم؟ می گم جدی جدی تیمارستانی شدما! همچین دارم حرف می زنم انگار یکی جلوم نشسته. حالا خوبه سالی ماهی یکبار هم کسی راهشو به اینجا گم نمی کنه.

خوب من برم که کمتر دری وری بگم بهتره. یک چیزی کوفت کنم، شاید سنگین بشم، خوابم ببره!!!

وبلاگ‌نویسی و مجازات اعدام!

مصاحبه دویچه وله:

گزارشگران بدون مرز در اطلاعیه‌ای، مجازات اعدام برای تخلفات اینترنتی را نگران کننده و ترسناک خوانده است. سخن از طرحی است که روز ۱۲ تیرماه در جلسه علنی مجلس به تصویب رسید. این لایحه، برای تاسیس و دایر کردن وبلاگ و سایت‌های مروج فساد و فحشا و الحاد، مجازات اعدام را پیشنهاد می‌کند.

رضا معینی، همکار بخش فارسی گزارشگران بدون مرز در گفتگو با دویچه‌وله، این طرح را تلاش دیگری برای تحدید هرچه بیشتر آزادی بیان در ایران می‌داند.

دویچه وله: اطلاعاتی از داخل کشور و وبلاگ‌نویس‌ها دارید که خودشان این طرح را چگونه ارزیابی می‌کنند؟

رضا معینی: واقعیت این است که جو رعب و وحشت به راه افتاده است. در روزهای گذشته مباحثی در این زمینه شده اما چون متاسفانه اطلاع‌رسانی در ایران همیشه با محدودیت همراه بوده، این بحث آنچنان که باید مورد توجه قرار نگرفته است.

منظور من این بود که شما به دلیل حرفه‌ خود، احیانا از وبلاگ‌نویس‌ها تحلیل یا شکایتی شنیده‌اید؟

بله! در این طرح قانونی که هنوز تصویب نشده، مشخص نیست دایر کردن وبلاگ و وبسایت مروج فساد و الحاد چه معنا دارد و این وحشت را برخی وبلاگ نویس‌ها با ما در میان گذاشته‌اند.

بحث واقعا جدی گرفته شده؟

بله، چون در مجلس شورای اسلامی مطرح شده! اطلاعیه ما هم برای این است که اگر کسانی فکر می‌کنند جدی نیست، آن را جدی بگیرند. مسئله این است که یکسری مفاهیم قابل تعمیم در قوانین جمهوری اسلامی همیشه بوده است. اما این قانون، سایر قوانین را زیر پا گذاشته است. از یک طرف تعاریف را مبهم‌تر و از طرف دیگر، مجازات‌ها را شدیدتر کرده است. ما نگرانیم که فردا به دلایل مختلف، روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان را متهم به محاربه و ارتداد کرده و سپس با اتکاء به این قانون، آنها را اعدام کنند.

معمولا نویسندگان وبلاگ‌هایی که مطالب سیاسی‌تر و تندتر می‌نویسند، نام مستعار دارند و هویت خود را فاش نمی‌کنند. در مورد وبلاگ یا وبسایت‌های به اصطلاح “فاسد” هم، به نظر می‌رسد همینطور باشد. اینجا یک پارادوکس وجود دارد. چگونه می‌‌‌خواهند افراد را شناسایی کنند؟

رضا معینی، همکار بخش فارسی گزارشگران بدون مرز: رضا معینی، همکار بخش فارسی گزارشگران بدون مرز

تاکنون اکثر وبلاگ نویسانی که دستگیر شده‌اند، کسانی بوده‌اند که با اسم و مشخصات واقعی می‌نوشته‌اند. برخی را هم که نام مستعار داشته‌اند، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی توانسته با توجه به امکانات خاص خود، شناسایی کند. ما پرونده‌هایی در این زمینه داشته‌ایم. در ضمن ما در تالارهای گفت‌وگوی اینترنتی هم مواردی داشتیم که تشویق به جرم شده. مثلا در این تالارها، ماموران وزارت اطلاعات صحبت کرده‌ و برخی را ترغیب کرده‌اند تا حرفهایی بزنند. بعد همین صحبت‌ها را به عنوان مدرک جرم علیه آنها مورد استفاده قرار داده‌اند. بحث بر سر مقابله با تخلفات اینترنتی نیست که ما نیز به آن معتقدیم. بحث بر سر بهانه‌هایی است که اینگونه قوانین با تعاریف مبهم، ایجاد می‌کنند. ما از تخلف در اینترنت دفاع نمی‌کنیم. سازمان گزارشگران بدون مرز خواستار این است که به دشمنان آزادی بیان در اینترنت اجازه داده نشود که آزادی این فضا را مورد تهدید قرار دهند.

با بسته شدن نشریات و محدودیت هرچه بیشتر برای رسانه‌ها در ایران، وبلاگ نویسی حالت یک رسانه جایگزین را پیدا کرده. آیا این نیز تلاشی است برای محدود کردن چنین آلترناتیوی؟

دقیقا ما همین را می‌گوییم. از زمان به قدرت رسیدن آقای احمدی‌نژاد، هر روز عرصه آزادی بیان تنگ‌‌تر شده. بسیاری رو به اینترنت آورده‌اند و حال، این عرصه را هم می‌خواهند بگیرند. ما در ایران قانونی در رابطه با ایتنرنت نداریم. این قانون که اینک در مجلس به عنوان قانون رسانه‌ها در حال بررسی است، ابهامات بسیاری دارد. تعمیم قانون مطبوعات به عرصه اینترنت نگران کننده است.

مصاحبه‌گر: مهیندخت مصباح

نوشته ی نیک آهنگ کوثر را هم بخوانید.

« مطلب‌های قدیمی‌تر