وقتی یک دختر ایرانی و یک پسر آلمانی می نشینند و خاطرات دوران کودکیشان را با هم مرور می کنند، ممکن است چه اتفاقی بیفتد؟
ممکن است از پدربزرگهایشان حرف بزنند. از دو مردی که هم سن و سال بوده اند ولی کیلومترها با هم فاصله داشته اند و قرار نبوده هرگز با هم ارتباطی داشته باشند. یکی از آنها از یک جنگ جهانی جان سالم به در برده، دیگری از یک کودتا، یک انقلاب و جنگی دیگر که گرچه جهانی نبوده ولی زندگی و دنیای او را زیر و رو کرده. یکی کارگر بوده، دیگری معلم. در یک شب این دو که سالهاست برای همیشه رفته اند در کلمات، صدا، خنده ها و اشکهای نوه هایشان به هم می رسند. آنها مثل هم بوده اند: قلبی بزرگ داشتند.
دلم برای پدربزرگ تنگ شده…

eksir گفت،
جولای 22, 2008 در 2:51 ب.ظ
الهی … دلم کباب شد
دوشیزه شین گفت،
جولای 24, 2008 در 6:36 ق.ظ
خیلی قشنگ این مطلب را نوشتی.