من نمی دونم چه حکایتیه که کرم نوشتن در بدترین وقت به سراغم می آید. امروز برادر جان یک عدد روان نویس ماه به من هدیه کرد (یعنی یک جورایی خودم هدیه اش کردم!) و بنده الان به جای رسیدن به آن هزار و یک کاری که روی سرم ریخته دارم با روان نویس نو روی کاغذ پست بعدی وبلاگم را می نویسم! این یعنی از اون شاهکارها که فقط از من بر میاد: چرک نویس برای وبلاگ!!!
عرضم به حضورتون که مادر بنده بالاخره رضایت دادند تشریف بیارن سر خونه زندگیشون. (منظورم خونه زندگی خودشه ها! فکرهای بد به سرتون نزنه که مثلا رفته باشه سر خونه زندگی بابام! خدا به دور!) خلاصه این یعنی بنده که همچین بفهمی نفهمی جول و پلاسم را منزل ایشون پخش کرده بودم و از موهبات الهی مثل ماشین لباسشویی و ظرفشویی، تلویزیون و تخت گل و گشاد برخوردار شده بودم مجبور شدم برگردم سر خونه زندگی کوچولو موچولو و خانومچه ای خودم. حالا من موندم و یک خروار کتاب که نمی دونم کجا جاشون بدم (چون کتابخونه ام دیگه جا نداره) دو تا ساک که باید باز بشن و مقادیر متنابهی سوغاتی.
خونه ام را با اینکه کوچیکه دوستش دارم. توش آرامش دارم. ولی خوب دلم می خواهد یک روز یک خانه ی واقعی داشته باشم، نه فقط یک اتاق. خانه ای که حیاط داشته باشه و بتونم روی چمنهاش که از قطره های بارون خیسن راه برم، پا برهنه راه برم. یا در یک روز آفتابی تابستان یک کتاب بردارم و روی چمنها دراز بکشم و کتابم را بخوانم. دلم می خواهد یک آشپزخانه ی بزرگ داشته باشه که بتونم مهمونهای زیادی رو دعوت کنم. دلم می خواهد یک سگ داشته باشم که شبها از صدای آب خوردنش و تلق و تلق کاسه ی فلزی آبش روی موزاییک زمین بیدار شم. و صبح که تازه بیدار شدم و دارم در تختم جا به جا می شوم سگم بدود دم تخت و با لیسیدن صورتم بگوید:« آخ جون! بالاخره بیدار شدی؟ یالا منو ببر بیرون جیش کنم!» یا حداقل یک گربه داشته باشم که شب بیاید تو تخت و روی پاهایم ولو شود و من از ترس اینکه بیدارش کنم تمام شب جم نخورم و بد خواب شم. خوب فوقش روز بعد از خستگی جنازه ام، عوضش یک احساس کم نظیر را تجربه کرده ام: نفس کشیدن یک موجود کوچولوی پشمالوی گرم و نرم که از تمام دنیا و جاهای قشنگ و امن و دنجش پاهای تو را انتخاب کرده و تو گرمای بدنش را حس می کنی و نفسهای مرتبش را. حالا شاید هم کمی پنجه هایش را فرو کرد توی پایت. چه باک؟
آره! من همچین خانه ای می خواهم. با یک عالمه قفسه ی کتاب که مجبور نباشم کتابها را روی هم زیر تخت یا روی زمین بچینم. می خواهم کتابهایم جلوی چشمم باشند. تمییز و مرتب و قشنگ در یک کتابخانه. می خواهم هر کس آمد به خانه ام کتابهایم را نگاه کند و فکر کند: «به! بابا! این خانومچه چه آدم کتاب خونده و روشنفکریه!» و من به روی خودم نیارم که بیشتر کتابها را نخوانده ام چون وقتم را به دیدن سریالهای تلویزیونی تلف کرده ام. هنر که می کنم حواسم هست بیرون که می روم کتابی توی کیفم باشه که توی قطار یا اتوبوس بخونم. به شرط اینکه کلفت و سنگین نباشه که از کت و کول بیفتم. اصولا کتابهای کلفتتر از سیصد صفحه پیش من شانس خوبی برای خوانده شدن ندارند. توی قطار و اتوبوس هم باید شانس بیاری که از این تینیجرهای پرروی آلمانی (منظورم حتما آلمانی الاصل نیست، ممکنه اصل و نسبشون ایرانی باشه یا ترک یا هرچی، مهم اینه که اینجا بزرگ شدن و اینجایین) که خدا را هم بنده نیستند اون نزیکیها نباشند و صدای آهنگ گوشخراشی که از توی موبایل یا حتی گوشی ام پی تری پلیر توی گوششان در می آید نگذارد یک کلمه هم بفهمی که اصلا داری چی می خونی.
مسنها هم یک جور دیگر توی اعصاب می روند. چند روز پیش دوتا خانم ۵۰-۶۰ ساله حدود نیم ساعت راجع به شیشه پاک کردن حرف می زدند و درد دل می کردند. فقط آخر حرفهاشون دو کلمه حرف حساب زدند و آنهم اینکه زمان چقدر زود می گذرد و این عمر ماست که دارد تند و تند می گذرد.
بدن بنده هم در راستای گذر عمر و جهش به سوی پیری تصمیم به انقلاب گرفته و مدتیست که نقاط مختلفش در زمانهای مختلف روز و به دلایل نامعلومی درد می گیرند! مثلا پا درد که باعث شده خیلی به مادر گرامی شباهت پیدا کنم. مخصوصا که امروز متوجه شدم دقیقا مثل ایشون هنگام احساس درد عضلات صورتم را منقبض می کنم و لبهایم را گاز می گیرم تا آخ و واخی از خودم بروز ندهم و بعد نفس عمیقی می کشم. خوب شاید این عکس العمل میلیونها انسان درد دار باشد ولی این شباهت من رو به فکر فرو برد. چون قبلا همیشه فکر می کردم که مادر جان چقدر ادا و اصول و ناز دارند و خودشان را لوس می کنند. حالا خودم بدتر! امروز با هم بیرون بودیم و ایشون تقریبا از من تندتر راه می رفتند، در حالیکه من همیشه به خاطر تند پا بودنم معروف بوده ام و حتی آقایون بارها با تعجب به من گفته اند که چقدر تند راه می روم.
خلاصه باید یادم باشد اینها را بعدا به دخترم یا پسرم بگویم، اگر روزی او هم (مثل قبلا های من به مادرم) به من بگوید:«مامان تندتر بیا! خسته شدم! می خوام زودتر برسم خونه!» خیلی می ترسم. می ترسم روزی بچه ام یا بچه هایم را همانقدر کسل و عصبی بکنم که مادرم مرا خسته و کسل و عصبی می کند. گرچه از این هم می ترسم که اصلا بچه ای در کار نباشد، ولی آن حکایت دیگریست.
نمی دانم تقصیر کیست یا اصلا کسی مقصر است؟ فقط می دانم که بعد از دو سه ساعتی بودن با مادرم با احساس خفگی بیرون آمدم. از اینکه باید کوچکترین چیزها را به مادرم یاد بدهم عاجز می شوم. انگار که کودکی باشد ولی نیست! از شنیدن «بلد نیستم » و «یادم رفته» خسته شده ام. حتی عوض کردن کانال تلویزیون را هم از من می خواهد! موقع بیرون آمدن گفتم: « اینقدر نگو نمی توانم. بلد نیستم!» گفت : «آخه باید یکی یادم بده؟!» می خواستم بگویم:« مگر من خودم یاد نگرفتم؟ تمام زندگی را خودم یاد گرفتم. تو که چیزی به من یاد ندادی!» ولی گفتم: «سعی کن! یاد می گیری!»
در عمق وجودم خشم عجیبی نسبت به پدر و مادرم دارم. می دانم چرا ولی نمی دانم چرا تمام نمی شود. هرچه گریه کردم، هرچه فریاد زدم، هر چه خواستم ببخشم که تمام شود، باز هم تمام نشد. باز می بینم هست. سرک می کشد و تنم را به لرزه در می آورد. بعد چاره ای ندارم جز اینکه به اتاقکم پناه بیاورم و در تنهایی خودم باشم.

علی گفت،
آگوست 1, 2008 در 12:56 ق.ظ
فکر کنم دلت خیلی پر بود
تمام این چیزایی رو که گفتی راحت میشه باهاشون کنار اومدااا
دلبستگي گفت،
آگوست 1, 2008 در 11:27 ق.ظ
يك بچه تپل مپل رو به سگ و گربه ترجيح نميدي؟! با حس زن بودنت مبارزه ميكني خانومچه(چشمك)
ساده و صميمي مي نويسي آدم لذت ميبره
خانومچه: نه من غلط بکنم با حس زن بودنم مبارزه کنم! توی متن هم فکر می کنم مشخص بود که دلم بچه هم می خواد ولی خوب اون فقط دست من نیست که! ولی سگ و گربه رو مطمئنم می تونم بخرم.
ممنونم از لطف و توجهت