مزخرفات روزمره

اینهم از آخر هفته‌ی ما: مریض شدم افتادم تو تخت! سرماخوردگی با تمام مخلفاتش! یک هفته منتظری که جمعه بشه و «وقت دیدار یار»، بعد مجبوری زنگ بزنی بگی من نمیام. خوبیش این بود که امروز نرفتم سر کار. ولی حوصله‌ام سر رفته. حس و حال کتاب خوندن ندارم. البته این کتابی که وسطهاشم خیلی خوبه. از خوب هم بهتره. یک خبرنگار آلمانی نوشته به اسم کریستیانه هوفمن که زن سفیر سابق سوئیس در ایرانه. خلاصه چند سال در ایران زندگی کرده و برای فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ (یکی از روزنامه های معتبر آلمان) راجع به ایران نوشته و بعدا هم خاطرات خودش از ایران رو منتشر کرده. کتاب فوق‌العاده جالبیه. من در کف این موندم که این زن چه درک عمیقی از ایران داره. حتی جاهایی که باهاش هم‌عقیده نیستم حداقل می‌بینم که چقدر روی مسائل ایران فکر کرده. ورنداشته الکی چرت و پرت و حرف‌ه‌ای کلیشه‌ای همیشگی رو بنویسه. کاش یه نفر این کتاب رو به فارسی ترجمه می‌کرد.

دستمال کاغذی‌هام تموم شدن، نمی‌دونم چه غلطی بکنم.

از بیکاری نشستم فیلم ایرانی نگاه کردم. برگ برنده با بازی فریبرز عرب‌نیا. بد نبود. یادم رفته بود که یه زمانی چقدر از عرب‌نیا خوشم میومد. البته این لبخند کجکیش امروز هم منو کشت! این فیلم مال کی بوده که توش ریکی مارتین و آهنگهای غیرمجاز داشت؟

چرا آدم حرفهایی می‌زنه که دلش نمی‌خواد؟ کاش این آقای دوست‌پسر به حرف من گوش نده و پاشه بیاد اینجا.

حالا دو روز اینجا آفتاب شده من بدبخت باید بتمرگم تو خونه. دیگه خدا می‌دونه کی رنگ آفتاب ۲۰ درجه رو ببینم.

به حرفم گوش داد :(

پ.ن. قرصهای سردرد آلمانیم رو انداختم دور. شش ماه از تاریخ مصرفشون گذشته بود. بعد یک بسته استامینوفن پیدا کردم. تاریخ نداشت. خوردم.

یک گزارش خانومچه‌ای از کنسرت کیوسک در آلمان

جاتون خالی، واقعا جاتون خالی! کنسرت کیوسک خییییییییلی خوب بود. از اولش تعریف کنم؟ باشه!

اول که رفتم کلی خورد تو ذوقم. سالن کوچکتر از اونی بود که انتظار داشتم و از همه بدتر اینکه میز و صندلی چیده بودند!!! دوستم که قبلا چند بار کنسرتهای مختلفی رو در اون سالن دیده بود، می گفت اولین باره که میز و صندلی گذاشتن. (فقط من بفهمم این کار کدوم بی ذوق کمر خشکی بود خدمتش می رسم! آخه میشه آدم با آهنگهای کیوسک بشینه؟) اولین چیزی که با دیدن میز و صندلیها به ذهنم رسید این بود: با این وضع که نمیشه فحش داد! (چند روز بود آهنگ بی تربیت رو تمرین کرده بودم، نزدیک بود همه ی زحمتهام به باد بره!) خلاصه ما مثل دخترهای خوب نشستیم و هی یواش تو دلمون و بلند به دوستمون غر زدیم.

کم جمعیتی نیومده بودن. تعداد آلمانیها هم به نسبت برنامه های ایرانی زیاد بود. خلاصه مردم داشتند واسه خودشون می پلکیدن که یهو من دیدم آرش سبحانی دوید روی صحنه و پشت سرش هم بقیه که من خنگ نکرده بودم حداقل اسماشون رو تا شب کنسرت یاد بگیرم. نزدیک بود که آرش سبحانی شروع به زدن و خوندن کنه که شهرام احدی ( از دویچه وله یعنی در اصل اون کسی که باعث و بانی این کار خیر شد و دعای من برای همیشه پشت سرشه.) آره می گفتم شهرام احدی پرید و میکروفون رو قاپید و یواشی (من چون جلو بودم شنیدم) به آرش گفت: «بذار من دوکلمه بگم.» و به آلمانی و فارسی خوش آمد گفت و خدا رو شکر مثل اغلب برگزارکننده گان برنامه های ایرانی سخنرانی نکرد برامون.

گروه کیوسک یکی دو تا آهنگ زد و ما هم روی صندلی یک جنبشی به خودمان دادیم و کمی حرکات موزون نشسته کردیم. از آهنگ سوم دیگه طاقت نیاوردم و به دوستم گفتم پاشو بریم که من قر تو کمرم گیر کرده. خلاصه پاشدیم و حرکات موزون ایستاده کردیم. آرش سبحانی خیلی برای من غش و ضعف کرد. نه بابا! خالی بستم! دریغ از یک نیم نگاه! اگر دوست دخترش اینجا رو می خونه: خانوم تبریک می گم!

آرش سبحانی وسط آهنگها چند کلمه ای هم می گفت که واقعا چاشنی کنسرت بود. اول که ابراز خوشحالی کرد که اولین کنسرتشون در اروپا در آلمان بوده و گفت در هر جایی میشه دید که ایرانیهای اونجا تا چه حد با کالچر اونجا قاطی شدن. البته بعد از اونکه ملت فریاد زدن «فرهنگ» کالچرو پس گرفت. خوب ما ایرونیهای آلمان ملت غیوری هستیم و در هر موقعیتی هم باید نشون بدیم که ایرانیتر از طرف مقابلمون هستیم!

بی ربط: برخی از اعضای گروه آبجو از شیشه میل می کردند. من عاشق آبجو از شیشه خوردنم، حالا چه دیگران بخورن چه خودم. اصلا از لیوان مزه نمیده!

مدت زیادی از پاشدن ما نگذشت که بقیه هم به میدان آمدند و حتی بعضی خواستار جمع شدن میزهای مزاحم بودند که به دلیل نامعلومی میسر نبود. احساس کردم که خود گروه هم دل خوشی از میزها نداشتن، شاید افتاده بودن تو رودرواسی با آقای احدی.

آرش از تماشاچیان محترم خواست که اگر دوست دارند همراهی کنن و بخونن و انرژی مصرف کنن خلاصه. ولی دو سه تا آهنگ بعدش گفت: «صداتون خیلی خوبه. ابتکارتون در ساختن شعرهای جدید هم خوبه.» یه آقایی پشت سر من چنان با احساس می خوند که من صدای آرش رو نمی شنیدم! البته وقتی اینو بهش گفتم رفت یه جا دیگه وایساد!

وقتی آرش گفت: «آهنگ بعدی با یه شوخی شروع شد ولی کم کم خیلی جدی شد» فهمیدم که نوبت به بی تربیت رسیده. گفت: «ما چیز مشخصی در نظر نداشتیم. شما هرچی دوست دارین بخونین.» از پشت سر من یه نفر گفت: «آره جون خودت!» جاتون خالی یه سری فحش دادیم عقده هامونو خالی کردیم. در عمرم همچین فحشایی از دهنم در نیومده بود ولی در اون لحظه و توی اون جمعیت اصلا نمی تونستم ساکت بمونم. اگر موقعیتش پیش اومد امتحان کنین. احساس خوبیه.

چند تا آهنگ از آلبوم جدیدشون «باغ وحش جهانی» زدن که من خیلی خوشم اومد. یکیشو به جنبش زنان تقدیم کردن که خیلی قشنگ بود. متنش تو این مایه ها بود که مردم دو دسته ان، یا مثل منن یا اصلا نیستن. حیف که بیشتر یادم نمونده. شرمنده!

دیگه چی شد؟ آهان، من تازه فهمیدم بابک خیاوچی کیه! وااااااااای، گیتاریست نیست که! نابغه است! معجزه میکنه. آرش می گفت پنجه طلایی اغراق نمی کرد. محشر می زد. باز هم بی ربط: گاهی نگاهش به بنده ی حقیر می افتاد. می تونم بگم… فکر کنم ازم متنفر نیست. بعد از کنسرت هم موقع امضا دادن بهم گفت: «خیلی انرژی می دادی!» آخه از بس جیغ زدم و داد زدم و دست زدم و…باز خدا رو شکر یکی فهمید! ضمنا من الان یک سند باحال بودن به امضای بابک خیاوچی دارم. یعنی اگر کسی تا حالا نمی دونست من چقدر باحالم یا می خواد منکر بشه، بهتره دمشو بذاره رو کولش و بره، چون بابک خیاوچی برام نوشت خیلی باحالی! :)

آهنگ عشق سرعت هم حسابی ترکوند. می شد یه مقاله ی جامعه شناسی راجع به همراهی کردن تماشاچیان با این آهنگ نوشت. کلماتی که خیلی داد زده می شد: کیک زرد، فرستادیم فلسطین، پیتزای قرمه سبزی!

خلاصه خیلی شب خوبی بود. بازم میگم جاتون خالی بود. به یادتون بودم، گرچه شما الان باور نمی کنین، ولی بودم.

این گفت و گوی کیوسک با خودش رو هم بخونید. باحاله.

به لطف گروه کیوسک و شب به یادموندنی که به ما هدیه کردند من امروز تمام روز نیشم تا بناگوش باز بود.

از همه‌ی اونهایی که از دیروز تولد یکسالگی خانومچه رو تبریک گفتن ممنونم. خوشحال شدم.

پ.ن. الان دیدم دویچه وله گزارش مفصلی درباره‌ی کنسرت درست کرده

تولدش مبارک!

تازه از سر کار اومدم. وقت هم ندارم باید برم به سر و روم برسم برای کنسرت. ولی دلم نیومد امروز بگذره و من اینو نگم:

خانومچه یک ساله شد. هنوز یک سال نشده که اومدم به این خونه ی وردپرسی. ولی درست یکسال پیش وبلاگنویسی را شروع کردم. از این بابت خوشحالم.بالاخره یک بار شد در عمرم کاری رو با پشتکار انجام بدم. وبلاگستان قسمت هیجان انگیزی از زندگیم شده که خیلی دوستش دارم. وقتی یاد یک سال پیش میفتم که بعد از نوشتن پست اول به صفحه ی کامپیوتر خیره شده بودم و منتظر بودم اتفاقی بیفته خنده ام میگیره. نمی دونم چه انتظاری داشتم. شاید فکر می کردم قراره یه نفر از اون تو بیاد بیرون و به من تبریک بگه!!! به هر حال حالا بعد از یکسال چند تا دوست و آشنای وبلاگی دارم و چند نفری هم گه گاهی حال خانومچه رو می پرسند.

اگر کلیشه ای به نظرتون اومد ببخشید ولی از ته قلب میاد و کاملا صادقانه است: از اینکه خواننده های وبلاگم هستید خوشحالم. از اینکه نظر میدین، سر به سرم میگذارین یا گاهی به شوخی یا جدی با حرفهای ضد زن خونمو به جوش میارین ممنونم.

مهاجرت

مدتیست بحث مهاجرت داغ است. شروع ماجرا این پست حامد قدوسی بود و جوابهایی که نوشته شد (من این نوشته ی سایه را خیلی دوست داشتم چون حرف دل من هم بود و این نوشته ی پانته آ را) و حامد قدوسی توضیحاتی را هم البته اضافه کرد و موضوع خیلی هم علمی شد.

من نه می توانم و نه می خواهم موضوع را از دید جامعه شناسی و روانشناسی و غیره تجزیه تحلیل کنم. فقط می خواهم از خودم بگویم. جدای این بحثهای وبلاگی مدتهاست از خودم می پرسم اگر در ایران مانده بودم الان چه می کردم و چه جور زندگی می کردم. و اگر قبل از آمدن می دانستم که چه راه سختی در پیش دارم باز هم می آمدم؟ البته این سوالها خیلی فرضی هستند چون من در آن سن و سال کم (کم برای چنین تصمیم گیری بزرگی) حق انتخاب نداشتم و گرچه از من سوال شد ولی می دانم اگر نه گفته بودم بازهم می آمدیم.

من نه خانواده ی مرفهی دارم که آمده باشد و کار و کاسبی و تجارتی راه انداخته باشد و نه پدر و مادری که جذب جامعه ی آلمان شده و با کار و کوشش زیاد زندگی راحتی برای فرزندانشان فراهم کرده باشند. هرکسی راه خودش را رفته و ما بچه ها هم استثنا نبوده ایم. من از ۱۸ سالگی از هر راه شرافتمندانه ای که شده پول در آورده ام. بچه داری کرده ام، سگ مردم را بیرون برده ام، آشپزی کرده ام، در کافی شاپ کار کرده ام و حتی خانه تمیز کرده ام. اینها را هم می گویم چون معتقدم کار عار ندارد. وقتی من توانستم به دانشگاه راه پیدا کنم دوستانم و دختران فامیل که هم سن و سال من هستند در ایران درسشان را تمام کرده بودند. بعضی ازدواج کرده بودند و سر خانه و زندگی خودشان بودند. ماشین داشتند. (من هنوز گواهینامه هم ندارم!) ولی اینها مهم است؟ من اگر ایران بودم لابد به هر بدبختی از دانشگاه آزاد ده کوره ای لیسانسی می گرفتم و حتما برای دختر «خوب و نجیب و خانواده داری» مثل من خواستگار خوبی هم پیدا می شد و جه بسا که الان دو تا بچه هم داشتم و شاید هم در راهروهای دادگاه خانواده می دویدم. شاید به نظر شما نگاه تلخ بدبینانه ای باشد ولی من با شناختی که از خودم و خانواده ام دارم، می دانم که چیزی در همین مایه ها می شد. حالا شما باور کنید یا نکنید!

حالا سالهاست که در آلمان هستم. زندگی آسانی ندارم ولی روی پاهای خودم ایستاده ام. خانه ای به اسمم نیست ولی اتاقکی دانشجویی دارم که در آن احساس آرامش کنم. شوهر و بچه ندارم ولی کسی را دارم که عاشقم است، عاشق من! تحصیلات دانشگاهیم تمام نشده ولی در خودشناسی تا دکترا رفته ام. من خودم را پیدا کردم. من فهمیدم که می توانم. من فهمیدم که من هم حقی دارم. من یاد گرفتم بگویم نه! من یاد گرفتم که دوست داشتنی هستم. و از همه مهمتر: من یک زنم و از زنانگی لذت می برم! نباید به کسی جواب پس بدهم. نباید خودم را مجبور به کاری کنم که دوست ندارم یا رابطه ای که خوشبختم نمی کند. من می توانم من باشم.

همه ی اینها هدیه ایست که زندگی در اینجا برایم به همراه داشت. نه! هدیه هم نبود، نتیجه ی زحمات خودم است. این فقط داستان من است. نه می گویم که به این چیزها رسیدن در ایران ممکن نیست و نه می گویم هرکس مهاجرت کرد به اینها هم می رسد. فقط می گویم اگر من در آن زمان و موقعیت و با آن ساختار فرهنگی و اجتماعی حاکم بر محیط خانواده و اطرافم در ایران مانده بودم، هرگز اینی نمی شدم که هستم. از این بابت خوشحالم و همه ی سختیها و ضررهای اقتصادی و فشار کار و درس را به جان می خرم تا خودم باشم.

کیوسک

گروه کیوسک فردا شب کنسرت داره. از شدت هیجان نمی دونم چیکار کنم. بلیط رو خریدم. یادم باشه جا نگذارم. چی بپوشم؟ وااااای! فردا باید برم سر کار. حالا حتما کنسرت باید وسط هفته بود؟ نه داداشی می تونه بیاد نه آقای دوست پسر :(

دیگه کسی این دور و بر نیست که بخواد بیاد کنسرت؟

توصیه نمی شود!

وقتی تنها بندانداز ایرانی شهر ما میره ایران لنگر میندازه، آدم گاهی مجبور میشه با اپی لیدی بیفته به جون موهای صورت! :(

ریزه کاریهای فیلم پرسپولیس

فیلم پرسپولیس که معرف حضورتون هست؟ چند روز پیش دی وی دی این فیلم رو کادو گرفتم. چهار سال پیش که کتابهای مرجان ساتراپی به آلمانی در اومد من فوری گرفتم و خوندمشون و عاشقشون شدم. فیلم پرسپولیس رو هم در سینما دیده بودم. توی این فیلم مثل توی کتابهاش هزار تا ریزه کاری هست که گاهی آدم بعد از مدتها و چندین بار خوندن و دیدن تازه متوجهشون میشه.

مثلا برادرم این نکته رو کشف کرد: در اون قسمت از فیلم که مرجان در اتریش زندگی می کند و با خوندن کتابهای جور واجور سعی در درک فرهنگ غربی داره، می گه: «ولی بعضی چیزها را هرگز درک نخواهم کرد.» و درست در لحظه ای که این جمله گفته میشه ما مردی رو می بینیم که با لباس سنتی جنوب آلمان و قسمتهای کوهستان آلپ اتریش (یه چیزی تو مایه های این لباس) داره آواز سنتی این مناطق رو می خونه. ولی این تنها اون چیزی نیست که مرجان نمی تونه درک کنه. اگر آدم دقیقتر نگاه کنه پشت سر مردی که آواز می خونه در دامنه ی کوهها مردی دستش راستش رو به علامت سلام هیتلری بلند می کنه.

منهم دیشب نکته ی بامزه ای کشف کردم. اون قسمتی که مرجان داره کنکور می ده تصویر رو نگه داشتم و سوالات کنکورش رو خوندم:

قوه ی جاذبه زمین را چه کسی کشف کرد؟

۱.نیوتن

۲. حسن کچل

۳. رازی

۴. بقال

که البته مرجان رازی رو علامت می زنه. واضحه که قوه ی جاذبه رو فقط یه ایرانی می تونه کشف کرده باشد، نه؟

سوال دیگه این بود: به نظر شما سگ بیشتر می ریند یا گربه؟

و یکی از گزینه های سوال «استرالیا در کدام قسمت کره ی زمین قرار دارد؟» این بود: توی کون او!

مایو خریدن در ایران

نصفه شبی یاد خاطره ای افتادم و تنهایی کلی خندیدم. (الان چون من گفتم کلی خندیدم انتظار شما رفت بالا و حتما خواندن این خاطره شما را مایوس می کند چون آنقدرها هم خنده دار نیست که من گفتم. اصلا می خواین بی خیال خوندنش شین؟)

در آخرین سفرم به ایران مامانم گیر داد که بیا بریم استخر و چون من مایو نبرده بودم قرار شد بریم مایو بخریم. مغازه ی لوازم ورزشی کوچولو موچولویی بود که دو جوان خوش رو و خوش برخورد هم فروشنده هاش بودند. من کلا آدم سختگیر و سخت پسندی هستم. از زلم زیمبو و چیزهای اجق وجق بدم میاد. هر مایویی که اینها آوردن من با یک نگاه رد صلاحیت می کردم و ضمنا یک فتوای کلی هم صادر می کردم که دیگه اون مدلیشو نیارن:

-رنگ وارنگ نمی خوام.

-رنگهای جیغ نمی خوام. مشکی یا سورمه ای باشه.

-از این زلم زیمبوهای فلزی بهش آویزون نباشه.

بالاخره یکی آورد که بد نبود و من داشت خوشم میومد که متوجه شدم تو سینه اش ابر داره. (البته مایو که سینه نداره ولی منظورم اون جاییه که باید بیاد رو سینه ی آدم.)

-اینکه ابر داره! ابر دار نمی خوام.

پسره که دیگه عاجز شده بود گفت: «چرا ابردار نمی خوای خانوم؟ همه دنبال ابردارن!» من هم نه گذاشتم و نه ورداشتم و گفتم:

-همه اعتماد به نفس ندارن!

پ.ن. آقا جان، من گفتم اونقدرها هم خنده دار نیست ولی شما هم دیگه اینجوری نزنین تو ذوق آدم!

خوب من قبول می کنم که بعضی چیزها در موقعیت خاص خودش خنده داره و من اصلا نتونستم درست توضیح بدم. آخه اینم باید توضیح می دادم که منظورم این بود که همه به سینه ی خودشون اعتماد به نفس ندارن و برا همین هی ابر می چپونن؟ شاید باید اینم می گفتم که مامانم با این حرف من که اشاره ی مستقیمی بود به عضوی از بدن که آدم راجع بهش نباید حرف بزنه مخصوصا جلوی مرد غریبه، سرخ و سفید شد و تا یک هفته این «آبروریزی» منو برای دوستهام و دخترهای فامیل تعریف می کرد.

خلاصه ببخشید که بامزه نبود. ولی من خیلی خندیدم.

گل

امروز غمگینم.

مامان برام دسته گل گرفته. منو نمی شناسه. نمی دونه دسته گل دوست ندارم. گل چیدن دوست ندارم. گل با ریشه هم خشک میشه تا چه برسه به گل چیده.

دو سال گذشت. دو سال از رفتن گل خانواده ی ما گذشت. خانم گل فروش گلهای عروسی رو خیلی قشنگ درست کرده بود. هفته ی بعد باورش نمی شد که باید برای عزای عروس گل درست کنه. آره، گل خانواده ی ما پژمرد.

مثل یک داستان تراژیک می مونه؟ آره، خیلی تراژیکه ولی داستان نیست. حقیقت تلخ زندگی ماست.

همه به من میگن سخت نگیر. چرا نمی فهمین؟ من سخت نمی گیرم، زندگی سخت گرفته!

روز سردرد

امروز در آلمان روز سردرد اعلام شده! به خدا دارم جدی می گم. صبح تو رادیو داشت می گفت هشت میلیون آلمانی میگرن دارن ولی هنوز این موضوع جا نیفتاده که این یه بیماریه. خیلیها خجالت می کشن بگن سردرد دارن، چون سردرد ایمیج بدی داره، مثل اینکه طرف بخواد بهانه جویی کنه.  مثل داستان کلیشه ای زنهایی که برای فرار از س.ک.س به شوهر یا دوست پسرشون میگن سردرد دارم. خلاصه امروز روز سردرد اعلام شده که میگرن به عنوان یک بیماری در جامعه جا بیفته.

به مناسبت این روز مبارک اینجانب الان ۳-۴ ساعتی هست که سردرد شدیدی گرفتم و بالاخره لحظاتی قبل تسلیم شدم و قرص مسکن را رفتم بالا.

« مطلب‌های قدیمی‌تر