امروز غمگینم.
مامان برام دسته گل گرفته. منو نمی شناسه. نمی دونه دسته گل دوست ندارم. گل چیدن دوست ندارم. گل با ریشه هم خشک میشه تا چه برسه به گل چیده.
دو سال گذشت. دو سال از رفتن گل خانواده ی ما گذشت. خانم گل فروش گلهای عروسی رو خیلی قشنگ درست کرده بود. هفته ی بعد باورش نمی شد که باید برای عزای عروس گل درست کنه. آره، گل خانواده ی ما پژمرد.
مثل یک داستان تراژیک می مونه؟ آره، خیلی تراژیکه ولی داستان نیست. حقیقت تلخ زندگی ماست.
همه به من میگن سخت نگیر. چرا نمی فهمین؟ من سخت نمی گیرم، زندگی سخت گرفته!

سروش گفت،
سپتامبر 8, 2008 در 3:53 ب.ظ.
امیدوارم زندگی به کامت بشه
RahiL گفت،
سپتامبر 11, 2008 در 5:48 ق.ظ.
حق داری. زندگی سخت گرفته براتون. امیدوارم روزهای آسون گرفتن خیلی زود فرا برسه. می دونی تو همچین لحظاتی شاید فکر کردن به همون بیگ و بنگ و عدم و … آرامش دهنده ترین کار باشه. واقعاً آدم چی می دونه. هر کدوم از ما ممکنه لحظه بعد بسادگی نباشیم. زندگی سخت گرفته، تو سخت ترش نگیر.
RahiL گفت،
سپتامبر 11, 2008 در 5:49 ق.ظ.
بیگ و بنگ = بیگ – بنگ (اشاره به همون پستی بود که نوشته بودم..)