مدتیست بحث مهاجرت داغ است. شروع ماجرا این پست حامد قدوسی بود و جوابهایی که نوشته شد (من این نوشته ی سایه را خیلی دوست داشتم چون حرف دل من هم بود و این نوشته ی پانته آ را) و حامد قدوسی توضیحاتی را هم البته اضافه کرد و موضوع خیلی هم علمی شد.
من نه می توانم و نه می خواهم موضوع را از دید جامعه شناسی و روانشناسی و غیره تجزیه تحلیل کنم. فقط می خواهم از خودم بگویم. جدای این بحثهای وبلاگی مدتهاست از خودم می پرسم اگر در ایران مانده بودم الان چه می کردم و چه جور زندگی می کردم. و اگر قبل از آمدن می دانستم که چه راه سختی در پیش دارم باز هم می آمدم؟ البته این سوالها خیلی فرضی هستند چون من در آن سن و سال کم (کم برای چنین تصمیم گیری بزرگی) حق انتخاب نداشتم و گرچه از من سوال شد ولی می دانم اگر نه گفته بودم بازهم می آمدیم.
من نه خانواده ی مرفهی دارم که آمده باشد و کار و کاسبی و تجارتی راه انداخته باشد و نه پدر و مادری که جذب جامعه ی آلمان شده و با کار و کوشش زیاد زندگی راحتی برای فرزندانشان فراهم کرده باشند. هرکسی راه خودش را رفته و ما بچه ها هم استثنا نبوده ایم. من از ۱۸ سالگی از هر راه شرافتمندانه ای که شده پول در آورده ام. بچه داری کرده ام، سگ مردم را بیرون برده ام، آشپزی کرده ام، در کافی شاپ کار کرده ام و حتی خانه تمیز کرده ام. اینها را هم می گویم چون معتقدم کار عار ندارد. وقتی من توانستم به دانشگاه راه پیدا کنم دوستانم و دختران فامیل که هم سن و سال من هستند در ایران درسشان را تمام کرده بودند. بعضی ازدواج کرده بودند و سر خانه و زندگی خودشان بودند. ماشین داشتند. (من هنوز گواهینامه هم ندارم!) ولی اینها مهم است؟ من اگر ایران بودم لابد به هر بدبختی از دانشگاه آزاد ده کوره ای لیسانسی می گرفتم و حتما برای دختر «خوب و نجیب و خانواده داری» مثل من خواستگار خوبی هم پیدا می شد و جه بسا که الان دو تا بچه هم داشتم و شاید هم در راهروهای دادگاه خانواده می دویدم. شاید به نظر شما نگاه تلخ بدبینانه ای باشد ولی من با شناختی که از خودم و خانواده ام دارم، می دانم که چیزی در همین مایه ها می شد. حالا شما باور کنید یا نکنید!
حالا سالهاست که در آلمان هستم. زندگی آسانی ندارم ولی روی پاهای خودم ایستاده ام. خانه ای به اسمم نیست ولی اتاقکی دانشجویی دارم که در آن احساس آرامش کنم. شوهر و بچه ندارم ولی کسی را دارم که عاشقم است، عاشق من! تحصیلات دانشگاهیم تمام نشده ولی در خودشناسی تا دکترا رفته ام. من خودم را پیدا کردم. من فهمیدم که می توانم. من فهمیدم که من هم حقی دارم. من یاد گرفتم بگویم نه! من یاد گرفتم که دوست داشتنی هستم. و از همه مهمتر: من یک زنم و از زنانگی لذت می برم! نباید به کسی جواب پس بدهم. نباید خودم را مجبور به کاری کنم که دوست ندارم یا رابطه ای که خوشبختم نمی کند. من می توانم من باشم.
همه ی اینها هدیه ایست که زندگی در اینجا برایم به همراه داشت. نه! هدیه هم نبود، نتیجه ی زحمات خودم است. این فقط داستان من است. نه می گویم که به این چیزها رسیدن در ایران ممکن نیست و نه می گویم هرکس مهاجرت کرد به اینها هم می رسد. فقط می گویم اگر من در آن زمان و موقعیت و با آن ساختار فرهنگی و اجتماعی حاکم بر محیط خانواده و اطرافم در ایران مانده بودم، هرگز اینی نمی شدم که هستم. از این بابت خوشحالم و همه ی سختیها و ضررهای اقتصادی و فشار کار و درس را به جان می خرم تا خودم باشم.

sayeh گفت،
سپتامبر 22, 2008 روی 4:36 ب.ظ
Well written
پانتهآ گفت،
سپتامبر 22, 2008 روی 4:38 ب.ظ
دقيقاً. لابد حامد خان تو رو هم يکی از اون سرنوشتهای سوخته و حرومشده در خارج ميدونه چون اگر ايران بودی مجبور نبودی اين کارهای سخيف و پست رو بکنی و تحصيلاتت هم به قول خودت خيلی وقت پيش تموم شده بود! اما بذار فکر کنه. من و تو که ميدونيم اصل قضيه چيه.
خانومچه: آره، می دونیم
سروش گفت،
سپتامبر 22, 2008 روی 5:36 ب.ظ
ایمان پیدا کردن به مطالبی که در بند چهارم آوردی , ثمره ها ی بسیار بسیار مهم و مفیدی از تجربیات زندگی هستند. قدر بدون
خانومچه: قدر می دونم که اینو نوشتم دیگه
kiwi گفت،
سپتامبر 22, 2008 روی 7:30 ب.ظ
بهت افتخار میکنم.
همین طور پانته آ جان…..
چون دقیقا حرفی رو زدی که به خاطرش جلوی همه ایستادم.
بعضیا لیاقت موندن تو ایرانم ندارن چه برسه به آلمان یا کانادا.
کاوه
حضرت والا مامبوجامبو گفت،
سپتامبر 22, 2008 روی 10:13 ب.ظ
خوشبختی فرمول نداره ! همین که الان احساس آرامش دارین کافی هست.
حالا هر جای دنیا که باشه . آرامش هم به سند خونه و شوهر داشتن (!) نیست که 100%
خودتون بهتر از من میدونید.در ضمن همون چند بند آخر به 100 تا چیز دیگه می ارزه
.
لیلی گفت،
سپتامبر 23, 2008 روی 3:33 ب.ظ
چه خوب که اینارو میگین تا یکی مثل من که تو ایرانم و دارم خودمو به آب و آتیش میزنم تا از اینجا فرار کنم بدونه اونطرف چه خبره. بذار بهت بگم که دلم میخواد برم فقط بخاطر همین چیزا. زندگی مگه مسابقه است یا یه تیبل زمان بندی شده که توش سال و ماه فارغ التحصیلی و شوهر و بچه دار شدن فیکس شده باشه؟ گند بزنن به این طرز فکر ایرانی. اگه تو ایران بودن کسی شده بودن؟ کسی یعنی چی؟ دنبال چی هستیم ما؟
این کجاش بده که آدم باید زحمت بکشه واسه زندگی خودش؟ اصلا مگه همینجا این همه آدم نمیدون و آخر سر هم هر سال بیشتر تو تامین اجاره خونه و چه و چه میمونن؟ اصلا مگه زندگی فقط نون و آبه؟ بدیهی ترین حقوق انسانیت رو هم نداری.
اینا البته خطاب به تو نبود. ببخش که از تریبون تو استفاده کردم. اینا رو که خودت خیلی بهتر گفتی. من خسته شدم! چقدر آدم بشنوه که خارج از ایران مدینه فاضله نیست! بابا ما هیچی جز یه زندگی آروم نمی خوایم.
مرسی از نوشته ات
لیلی گفت،
سپتامبر 23, 2008 روی 3:36 ب.ظ
حالا میبینم تو یه حالت جوگرفتگی و عصبانیت چقدر قاطی پاتی حرف زدم! منظورمو گرفتی؟ میخواستم بگم حرف دلمو زدی. همین!!
خانومچه: آره عزیزم گرفتم. اصلا هم قاطی پاطی نبودن حرفهات. از لطفت ممنونم. امیدوارم به اون جایی که دوست داری برسی.
konj گفت،
ژانویه 25, 2009 روی 4:27 ب.ظ
خوب من هم تلاش می کنم از ایران برم..نه برای این چیزایی که گفتی تو آلمان بهش رسیدی که اینجا من هم بهش رسیدم..برای کشف یه دنیای جدید..تجربه جدید..برای اینکه 32 سال زندگی تو یه مکان رو کافی می دونم و دوست دارم در چند جای مختلف رو امتحان کنم..عاشق تجربه کردم و ارتباط با آدمهای جدید..عشق رو هم تجربه کردم همینجا..من وقتی کوچولو بودم تحت تاثیر کارتون مارکوپلو و جاده ابریشم برای اینکه جهانگرد بشم از خونه زدم بیرون..ترسیدم نیم ساعت نشده برگشتم..الان نمی ترسم اما اشتیاقم برای دیدن دنیای دیگه بیشتر شده..در نهایت هم بر می گردم ایران..مهاجرت تجربه اییه که فقط نصیب آدمای شجاع می شه..