یک گزارش خانومچه‌ای از کنسرت کیوسک در آلمان

جاتون خالی، واقعا جاتون خالی! کنسرت کیوسک خییییییییلی خوب بود. از اولش تعریف کنم؟ باشه!

اول که رفتم کلی خورد تو ذوقم. سالن کوچکتر از اونی بود که انتظار داشتم و از همه بدتر اینکه میز و صندلی چیده بودند!!! دوستم که قبلا چند بار کنسرتهای مختلفی رو در اون سالن دیده بود، می گفت اولین باره که میز و صندلی گذاشتن. (فقط من بفهمم این کار کدوم بی ذوق کمر خشکی بود خدمتش می رسم! آخه میشه آدم با آهنگهای کیوسک بشینه؟) اولین چیزی که با دیدن میز و صندلیها به ذهنم رسید این بود: با این وضع که نمیشه فحش داد! (چند روز بود آهنگ بی تربیت رو تمرین کرده بودم، نزدیک بود همه ی زحمتهام به باد بره!) خلاصه ما مثل دخترهای خوب نشستیم و هی یواش تو دلمون و بلند به دوستمون غر زدیم.

کم جمعیتی نیومده بودن. تعداد آلمانیها هم به نسبت برنامه های ایرانی زیاد بود. خلاصه مردم داشتند واسه خودشون می پلکیدن که یهو من دیدم آرش سبحانی دوید روی صحنه و پشت سرش هم بقیه که من خنگ نکرده بودم حداقل اسماشون رو تا شب کنسرت یاد بگیرم. نزدیک بود که آرش سبحانی شروع به زدن و خوندن کنه که شهرام احدی ( از دویچه وله یعنی در اصل اون کسی که باعث و بانی این کار خیر شد و دعای من برای همیشه پشت سرشه.) آره می گفتم شهرام احدی پرید و میکروفون رو قاپید و یواشی (من چون جلو بودم شنیدم) به آرش گفت: «بذار من دوکلمه بگم.» و به آلمانی و فارسی خوش آمد گفت و خدا رو شکر مثل اغلب برگزارکننده گان برنامه های ایرانی سخنرانی نکرد برامون.

گروه کیوسک یکی دو تا آهنگ زد و ما هم روی صندلی یک جنبشی به خودمان دادیم و کمی حرکات موزون نشسته کردیم. از آهنگ سوم دیگه طاقت نیاوردم و به دوستم گفتم پاشو بریم که من قر تو کمرم گیر کرده. خلاصه پاشدیم و حرکات موزون ایستاده کردیم. آرش سبحانی خیلی برای من غش و ضعف کرد. نه بابا! خالی بستم! دریغ از یک نیم نگاه! اگر دوست دخترش اینجا رو می خونه: خانوم تبریک می گم!

آرش سبحانی وسط آهنگها چند کلمه ای هم می گفت که واقعا چاشنی کنسرت بود. اول که ابراز خوشحالی کرد که اولین کنسرتشون در اروپا در آلمان بوده و گفت در هر جایی میشه دید که ایرانیهای اونجا تا چه حد با کالچر اونجا قاطی شدن. البته بعد از اونکه ملت فریاد زدن «فرهنگ» کالچرو پس گرفت. خوب ما ایرونیهای آلمان ملت غیوری هستیم و در هر موقعیتی هم باید نشون بدیم که ایرانیتر از طرف مقابلمون هستیم!

بی ربط: برخی از اعضای گروه آبجو از شیشه میل می کردند. من عاشق آبجو از شیشه خوردنم، حالا چه دیگران بخورن چه خودم. اصلا از لیوان مزه نمیده!

مدت زیادی از پاشدن ما نگذشت که بقیه هم به میدان آمدند و حتی بعضی خواستار جمع شدن میزهای مزاحم بودند که به دلیل نامعلومی میسر نبود. احساس کردم که خود گروه هم دل خوشی از میزها نداشتن، شاید افتاده بودن تو رودرواسی با آقای احدی.

آرش از تماشاچیان محترم خواست که اگر دوست دارند همراهی کنن و بخونن و انرژی مصرف کنن خلاصه. ولی دو سه تا آهنگ بعدش گفت: «صداتون خیلی خوبه. ابتکارتون در ساختن شعرهای جدید هم خوبه.» یه آقایی پشت سر من چنان با احساس می خوند که من صدای آرش رو نمی شنیدم! البته وقتی اینو بهش گفتم رفت یه جا دیگه وایساد!

وقتی آرش گفت: «آهنگ بعدی با یه شوخی شروع شد ولی کم کم خیلی جدی شد» فهمیدم که نوبت به بی تربیت رسیده. گفت: «ما چیز مشخصی در نظر نداشتیم. شما هرچی دوست دارین بخونین.» از پشت سر من یه نفر گفت: «آره جون خودت!» جاتون خالی یه سری فحش دادیم عقده هامونو خالی کردیم. در عمرم همچین فحشایی از دهنم در نیومده بود ولی در اون لحظه و توی اون جمعیت اصلا نمی تونستم ساکت بمونم. اگر موقعیتش پیش اومد امتحان کنین. احساس خوبیه.

چند تا آهنگ از آلبوم جدیدشون «باغ وحش جهانی» زدن که من خیلی خوشم اومد. یکیشو به جنبش زنان تقدیم کردن که خیلی قشنگ بود. متنش تو این مایه ها بود که مردم دو دسته ان، یا مثل منن یا اصلا نیستن. حیف که بیشتر یادم نمونده. شرمنده!

دیگه چی شد؟ آهان، من تازه فهمیدم بابک خیاوچی کیه! وااااااااای، گیتاریست نیست که! نابغه است! معجزه میکنه. آرش می گفت پنجه طلایی اغراق نمی کرد. محشر می زد. باز هم بی ربط: گاهی نگاهش به بنده ی حقیر می افتاد. می تونم بگم… فکر کنم ازم متنفر نیست. بعد از کنسرت هم موقع امضا دادن بهم گفت: «خیلی انرژی می دادی!» آخه از بس جیغ زدم و داد زدم و دست زدم و…باز خدا رو شکر یکی فهمید! ضمنا من الان یک سند باحال بودن به امضای بابک خیاوچی دارم. یعنی اگر کسی تا حالا نمی دونست من چقدر باحالم یا می خواد منکر بشه، بهتره دمشو بذاره رو کولش و بره، چون بابک خیاوچی برام نوشت خیلی باحالی! :)

آهنگ عشق سرعت هم حسابی ترکوند. می شد یه مقاله ی جامعه شناسی راجع به همراهی کردن تماشاچیان با این آهنگ نوشت. کلماتی که خیلی داد زده می شد: کیک زرد، فرستادیم فلسطین، پیتزای قرمه سبزی!

خلاصه خیلی شب خوبی بود. بازم میگم جاتون خالی بود. به یادتون بودم، گرچه شما الان باور نمی کنین، ولی بودم.

این گفت و گوی کیوسک با خودش رو هم بخونید. باحاله.

به لطف گروه کیوسک و شب به یادموندنی که به ما هدیه کردند من امروز تمام روز نیشم تا بناگوش باز بود.

از همه‌ی اونهایی که از دیروز تولد یکسالگی خانومچه رو تبریک گفتن ممنونم. خوشحال شدم.

پ.ن. الان دیدم دویچه وله گزارش مفصلی درباره‌ی کنسرت درست کرده

3 دیدگاه

  1. سروش گفت،

    سپتامبر 25, 2008 در 12:12 ق.ظ

    بلیط که نفرستادین اما با خوندن این پست کمی سعی کردیم فضا رو تصور کنیم
    خانومچه: امیدوارم تونسته باشم یه کمی فضای اون شب رو منتقل کرده باشم

  2. Mr.kaweh گفت،

    سپتامبر 25, 2008 در 8:51 ق.ظ

    درابتدای کنسرت، اگر کسی وارد سالن می شد، با دیدن جمعیت چسبیده به صندلی، شاید گمان می کرد که در این مکان یک فیلم به همراه صدای بلند موسیقی به نمایش گذاشته شده، زیرا که تنها چند دختر و پسر جوان را در کنار سن می شد دید که همراه با آرش سبحانی ترانه های کیوسک را می خواندند.

    اشاره ی دویچه وله به خانومچه !!!!

  3. مهدی گفت،

    دسامبر 18, 2008 در 1:52 ب.ظ

    خیلی باحال تعریف کردی مرسی مرسی مرسی


فرستادن دیدگاه