خبر گردهمایی حزب دموکرات برای حمایت از اوباما را خواندید؟ خانواده ی اوباما سیر تا پیاز زندگی خصوصیشان را برای مردم تعریف کردند. حتی دختر های کوچک اوباما را آوردن روی سن که به تصویر ویدیویی بزرگ پدرشون بگن آی لاو یو و این صحنه به سراسر دنیا بره و جزو اخبار اول بشه. حالا این داستانها چه ربطی به سیاست داره کسی نمی دونه.
حالا هم که از وقتی خانم پیلین کاندید معاونت مک کین شده، باز حرف و حدیثهایی شروع شده که به نظر من ربطی به سیاست نداره. دختر ۱۷ ساله پلین حامله است. به من چه؟!!! دیشب کلی خندیدم وقتی دیدم توی اخبار دارن راجع به این موضوع صحبت می کنن و خانم پلین حتی دختر حامله اش و داماد آینده را آورده جلوی دوربین که دست همدیگرو بگیرن و به همه ی دنیا نشون بدن که این زوج جوان چقدر خوشحال و خوشبختند. آقای مک کین هم آمد و باهاشون چاق سلامتی کرد.
خوب خیلی جالبه که این اتفاق برای حزب جمهوریخواه افتاده که اکثرشون مذهبیهای دو آتیشه و به همین دلیل مخالف س.ک.س قبل از ازدواج، مخالف پیشگیری از حاملگی و مخالف سقط جنین هستند. من که بدم نمیاد یه کم حالشون گرفته شه.
این ویدیوی حال به هم زن رو دیدین:
از دیروز تا حالا هم گندش در اومده که خانم پیلین در یک سخنرانی گفته که جنگ عراق خواسته ی خداست. هرکسی که یه ذره عقل داشته باشه باید بپرسه: تو از کجا می دونی؟ خدا خودش اومد بهت گفت؟
این جمهوری خواهان دیگه شورشو درآوردن! نوشته ی بلوط در این زمینه رو هم بخونین.
از اول سپتامبر خارجیهایی که می خوان آلمانی بشن باید امتحان بدن، امتحانی تستی در مورد آلمان و قوانینش که سوالاتش هم مشخصه و هر کسی می تونه حفظ کنه و کافیه به نصف سوالات جواب درست داد تا قبول شد. ضمنا اگر کسی قبول نشه هر چند بار که بخواد می تونه امتحان بده و محدودیتی نداره. دیشب در تلویزیون برنامه ای بود راجع به این موضوع و کلا راجع به خارجیها و طرز زندگیشون در آلمان و ضمنا برخورد آلمانیها و سیاست آلمان در مورد خارجیها.(لینک برنامه، به آلمانیه ولی عکس مهمانان برنامه هم توش هست).
در این برنامه خانم کلودیا روت که رییس حزب سبزهای آلمان است، آقای میشل فریدمن وکیل و سیاستمداری که یهودیه و چند سالی هم معاون مرکز یهودیان آلمان بوده، آقای کریستیان ولف یکی از استانداران آلمان، خانم ازلم نس آلمانی (اصل ترک) دانشجوی دکترا در رشته ی تعلیم و تربیت و مسؤل روابط عمومی جمعیت زنان مسلمان شمال آلمان و خانم سراپ چیللی (اصل ترک) نویسنده و فعال حقوق زنان و از مخالفان سرسخت روسری، حضور داشتند.
خانم ازلم نس که روسری سر می کنه می خواست راجع به سیاست آلمان و اشتباهاتش بگه و گفت: «ما …» بعد خودش جمله اش رو قطع کرد و گفت: «دارم می گم ما، منظورم آلمانیهاست.» مجری برنامه گفت: «خوب شما آلمانی هستین، مگه نه؟» جواب داد:« من آلمانی هستم و خودمم آلمانی می دونم ولی همیشه طوری رفتار میشه انگار من عضو این جامعه نیستم. یعنی نمی گذارن آدم احساس راحتی کنه.» خانم چیللی بحث روسری رو کشید وسط و اینکه شماها خودتون می خواین جور دیگه ای باشین. فکر می کنین خانم نس چی جواب داد؟ اصلا نیازی نشد که بخواد جوابی بده، چون آقای فریدمن یهودی و خانم روت مسیحی (حالا شاید مسیحی نباشه، من نمی دونم ولی بهر حال اصلش و تربیتش مسیحی بوده) ریختن سر چلیلی که هر کس هر لباسی که می خواد حق داره بپوشه و تا وقتی که روسری رو آزادانه انتخاب کرده و کسی رو هم مجبور نمیکنه که روسری سر کنه، بقیه اش به من و شما ربطی نداره.
اول با خودم فکر کردم این دنیای وارونه است که یه مسیحی و یه یهودی از یه مسلمون در برابر یه مسلمون دیگه دفاع می کنن، اونم دفاع از حق روسری سر کردن! بعد با خودم گفتم به این می گن آزادی! آزاد باش و آزاد فکر کن و به دیگران هم حق آزاد بودن بده. بدون هیچ ملاحظه ی دینی، ملی، نژادی. دین و ملت و نژاد مهم نیست، اخلاق مهمه.
توی اتوبوس نشسته بودم که ۱۵-۲۰ تا بچه ی مهدکودکی ۴-۵ ساله با مربیهاشون سوار شدند. مربیها بچه ها رو اول روی صندلیهای خالی جا دادند و بعد به اون چند تایی که براشون جا نبود گفتند روی سکوی راهروی عقب اتوبوس بنشینند. یکی از دخترهای روی سکو درست پایین صندلی دختر دیگری نشسته بود. این یکی هم بی انصاف هی با کفشش می زد به پشت و شانه ی دختر پایینی و گاهی حتی خم می شد و با دست یک توسری هم بهش می زد. تمام مدت هم صدایش می کرد: «عایشه! عایشه!» نمی دانم چرا عایشه هیچ عکس العملی نشان نمی داد. نه در برابر ضربه های پا و توسری و نه به اسمش. با صورتی مرده و چشمانی مات شل و ول نشسته بود. مربیها جلوتر ایستاده بودند و مشغول گپ زدن بودند و اصلا نمی دیدند آن پشت چه خبر است. بالاخره طاقتم طاق شد. دستم را روی پای دخترک گذاشتم توی چشمهایش نگاه کردم و با صدایی محکم گفتم: «نکن! باشه؟» دخترک که انتظار نداشت با قیافه ای حیرت زده فقط سرش را به علامت تایید تکان داد. ولی ظاهرا از او حیرت زده تر عایشه بود که تا وقتی پیاده شدند با چشمانی گرد به من خیره شده بود. دلم خیلی سوخت. از خودم پرسیدم چرا هیچ عکس العملی نشان نمی داد؟ یعنی برایش عادی است؟ شاید در خانه هم از برادر یا خواهر بزرگتر توسری می خورد. چرا یاد نگرفته از خودش دفاع کند؟ چرا حداقل اعتراضی نمی کرد؟ یعنی در ۴-۵ سالگی یاد گرفته که هر رفتاری را بدون کوچکترین اعتراضی بپذیرد؟