جایزه

چند وقت پیش نمی‌دونم چی شد که برای آقای دوست‌پسر تعریف کردم که دبستان که می‌رفتیم آرزومون بود کارت آفرین بگیریم. ولی خوب به این آسونیها هم نبود. نمره و معدل خوب می‌خواست یا به هر حال آدم باید یک زحمتی می‌کشید، کار خاصی می‌کرد، خودی نشون می‌داد که کارت آفرین بگیره. تازه کارتها باید جمع می‌شدند تا آدم جایزه بگیره. فکر کنم کلاس دوم دبستان بودم که روز تولد فاطمه (دختر پیامبر مسلمانها) سر صف اعلام کردند که به هرکس که اسمش فاطمه است کارت آفرین می‌دهند. سنم کم بود ولی حس کردن بی‌عدالتی نه سن لازم داره نه تجربه. خیلی حرص خوردم و غمگین شدم. همش به خودم می‌گفتم: «اونها که اسمشون رو خودشون انتخاب نکردن! چرا بهشون کارت می‌دن؟»

امروز داشتیم غذا درست می کردیم. آقای دوست پسر قارچ خورد می‌کرد. گفت: «امروز روز خانومچه هاست. هرکس اسمش خانومچه است یه قارچ گنده جایزه می‌گیره!» و یه قارچ گنده گذاشت دهنم. نمی دونم چرا دلم می‌خواست بزنم زیر گریه…

پ.ن. توصیف احساس اون لحظه خیلی سخته. از کامنتها می فهمم که هیچکس ذره ای از احساس اون لحظه ام رو حس نکرده. و البته چه جوری وقتی حتی خودم نمی‌فهمم در من چه گذشت؟ اون لحظه هم خیلی عاشقانه بود و هم خیلی دردناک. عاشقانه چون حتی تعجب کرده بودم که این داستان یادش مونده و دردناک چون یک بار دیگر باید به این زخمهای کوچک و بزرگی که به وجودم خورده چشم می دوختم.

شرح احوالات

عرضم به حضورتون که ترم شروع شده و فعلا وضعیت «به سرم ریز به برم ریز» می‌باشد. بعد منی که عملا چند ترمه که هیچ غلطی تو دانشگاه نکردم و دریغ از یک واحد و این حرفها (حالا خوبیش اینه که سیستم اینجا واحدی نیست و هر بار مامانم می‌پرسه چند تا واحد مونده می‌گم ما واحد نداریم! ولی خوب خودم که می‌دونم چه خبره) این ترم کلاس برداشتم و کنفرانس باید بدم و تحقیق بنویسم و اینا یه طرف، یه کار دوم هم گرفتم که دخل و خرج یه جورایی به هم بخورن (چند ماهی بود که نمی خوردن به هم!). کار جدید همش من رو یاد چارلی چاپلین در فیلم عصر جدید میندازه. یادتون هی پیچ سفت می کرد؟ البته من با پیچ و مهره سر و کار ندارم ولی کار جدید خیلی یکنواخت و ماشینیه.

حالا وسط چهار روز در هفته کار باید کلاسها رو هم بچپونم و درس هم بخونم و تحقیق هم بنویسم. بعد انگار اینها کم بود که من تصمیم به ورزش کردن گرفتم. اگر شما هم مثل سالهاست ورزش نکردین بهتون شدیدا توصیه می‌کنم. مخصوصا الان که دارم پا به سن میذارم می فهمم چقدر مهمه!!! جلسه اول که خیلی باحال بود. لباس ورزشی که مامان جان برای خودش از ایران آورده بود و نو نو بود دو دره کردم و با کفشهای ورزشی نو احساس ورزشکاری و خیلی مجهز بودن بهم دست داده بود. رسیدم اونجا دیدم ای بابا، این دانشجوها همه یکی یه شلوار ورزشی کهنه و درب و داغون و روش به تی شرت گل و گشاد پوشیدن. لباس من با اون رنگ جیغش تابلو! بعد من که در این همه سال دانشجویی یکبار هم پا تو این سالن ورزشی دانشگاه نگذاشته بودم نه می دونستم سر سالن کجاست و نه تهش. نتیجه این شد که جایی که تمرگیده بودم صاف روبروی مربی محترم بود. آبروریزی تکمییییل! مثلا مربی می گفت دراز بکشین حالا آروم سر و پشتتون رو بلند کنین و بشینین. به نظر ساده میاد؟ بله ولی نباید از دستتون کمک بگیرین. من که با کمک دست و پا هم به زور از جام کنده شدم. خلاصه تمام شاهکارها صاف جلوی چشم مربی. راستی اسم این ورزش پیلاتس است. الان بعد از گذشت چند روز هنوز عضلاتم درد می‌کنن. ولی تصمیم راسخ دارم که ادامه بدم.

دیروز کشف کردیم که این دانشگاه درسته که چند ترمه که داره خون ما رو تو شیشه می‌کنه با این شهریه‌ی هفتصد یورویی ولی یک کارهایی هم می‌کنه. البته اگر آدم مثل من سر کلاسها نره خوب بی‌خبر می‌مونه. دیروز یک کلاسی داشتیم در مورد یکی از کتابهای نامعروف یک نویسنده‌ی معروف. استاد برای همه‌ی دانشجوها خود کتاب و کتاب توضیحات کتاب رو آورده بود. توی کتابها مهر زده بودند که این کتاب از پول شهریه خریداری شده. حالا کتابها هیچی، استاد گرامی توضیح دادند که چون موضوع کلاس فلسفی می‌باشد و ما به یک دوره‌ی فشرده احتیاج داریم که در مورد موضوعات کتاب بحث و تبادل نظر کنیم، ما را برای یک آخر هفته به هتلی در دامان طبیعت یکی از استانهای زیبای آلمان می‌برند و همه‌ی مخارج را دانشگاه می‌دهد و ما فقط باید ۲۵ یوروی ناقابل بپردازیم که به قول استاد خرج آخر هفته‌ها‌ی خودمان بیشتر از این می‌شود. من که هنوزم دهنم باز مونده. گفتم مگه دانشگاه ما رو ببره مسافرت!

غرض از مزاحمت و این پرحرفیها اینکه سر خانومچه بسیار شلوغ می‌باشد. اگر مدتی خبری نبود بدانید و آگاه باشید. مخلصیم.

محبت برادرانه

چند وقت پیش با برادر محترم صحبت قدیمها شد. چه روزگاری داشتیم. من تازه اومده بودم آلمان و او سالها بود که اینجا بود و به کل در یک فاز دیگه. بعد می‌خواست به من کمک کنه که از اون قید و بندهای سنتی آزاد بشم. مثلا چیکار می‌کرد؟ توی سوپرمارکت از سه تا راهرو اونورتر داد می‌زد: «فلانی، نواربهداشتی لازم نداری؟»

به آلمانی هم می‌گفت چون فکر کنم اسم فارسیش رو هنوزم بلد نیست.