نوامبر 28, 2008 روی 11:16 ق.ظ (کمی تا قسمتی سیاسی)
رادیو الان داشت از به وجود آمدن یک موج راسیستی جدید در امریکا میگفت:
شبی که اوباما برندهی انتخابات شد، یک گروه نئونازی به عدهای جوان سیاهپوست حمله کردند. این به حساب «اتفاقی بودن» گذاشته شد. ولی حالا نشانهها حرف دیگری میزنند. پسر ۱۷ سالهی سیاهپوست مسلمانی که مورد حمله قرار گرفته بود میگوید سفیدپوستهایی که به او حمله کردند در حالیکه با عصبانیت اسم اوباما را میگفتند او را با چوب بیسبال میزدند. موج بزرگی از اعضا جدید به گروه راسیستی کوکلوکسکلان (که خیلیها فکر میکردند دیگر وجود خارجی ندارد) پیوستهاند. کسانی که به اوباما رای دادهاند نامههای تهدیدآمیز دریافت کردهاند. مردم با یک دلار سر زمان ترورشدن اوباما شرط میبندند.(یادم نیست شرطبندی کجا بود.)
البته عدهای هم معتقدند که این یک روند طبیعیست که تا سیاهپوستان به پیروزی و پیشرفتی میرسند گروههای راسیستی به جنب و جوش میافتند. همین کوکلوکس کلان درست بعد از پیروزی شمالیها در جنگ داخلی امریکا به وجود آمد.
به هر حال امیدوارم این موجی زودگذر باشد و اوباما به سرنوشت کندی دچار نشود.
تا کنون 5 نظر داده شده
نوامبر 26, 2008 روی 9:35 ب.ظ (زنانه, غم و غصه, فلسفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
میدانستید که در اندونزی قانون آنتیپورنوگرافی حضور زنان تنها در خیابانها را بعد از ساعت هفت شب ممنوع کرده بود و زنان تنها به اتهام روسپیگری دستگیر میشدند؟ من هیچ اطلاعی راجع به اندونزی نداشتم جز اینکه مسلمانند، ولی امروز کتابی خریدم که ترجمهی داستانهای کوتاهیست که نویسندههای زن اندونزی نوشتهاند. داستانهایی که از زن بودن، سنت، عشق و خیانت میگویند. و مسلما مخالفان زیادی دارند.
امروز به خودمان فکر کردم، به ایران، به وبلاگستان و به زنان. هر روز به این چیزها فکر میکنم ولی امروز قلبم بیشتر به درد آمده بود. خبر اعدام فاطمه پژوه را سر کار خواندم. انتظارش را نداشتم. نمیتوانم باور کنم این بیعدالتی فاحش را. هر روز میخوانم، هر روز عصبانی میشوم، هر روز غمگین میشوم، و باز هم امید دارم. امیدی که هر روز ناامید میشود.
امروز که داستان زنان اندونزی را میشنیدم دیدم که این داستان زنان ایران هم هست. و زنان خیلی کشورهای دیگر. چرا؟ چرا اینقدر از ما میترسند؟
خستهام. خستهام از این مبارزهی بیهوده. شما را نمیگویم. خودم را میگویم. زندگیم توهم یک مبارزه است. من خستهام. من هیچکس نیستم و من هیچ چیز را تغییر نخواهم داد. فقط میخواهم زندگی کنم ولی بلد نیستم. من فقط زندهماندن را یاد گرفتهام.
پ.ن. گفتم که خودم را میگویم. منظورم از مبارزهی بیهوده زندگی خودم بود.
تا کنون 5 نظر داده شده
نوامبر 4, 2008 روی 9:57 ب.ظ (غرزدنها, کم حرفی)
۱. خواب
۲. غذا خوردن
۳. ظرف شستن
۴. گوش کردن به اخبار (البته فقط به خاطر انتخابات حیاتی امریکا)
۵. وبلاگنویسی
۶. تحقیق دربارهی وام دانشجویی در اینترنت و رسیدن به این نتیجه:«وضع درست انقدر خرابه که دولت یه قرون هم بهت نخواهد داد. خاک بر سرت! برو بتمرگ سر درست!»
تا کنون 7 نظر داده شده
نوامبر 2, 2008 روی 11:06 ب.ظ (زنانه, غرزدنها, غم و غصه)
جمعه که آقای دوستپسر اومده بود اینجا هر دو از فشار کار هفته خسته و کوفته بودیم. با وجود این مجبور بودیم بریم خرید چون من تو یخچال هیچی نداشتم و شنبه روز تعطیل بود. تعطیل مذهبی. اینجا هم مثل آمریکا نیست که هر وقت خواستی بری سوپر و خرید کنی. مغازهها ساعت کار دقیقی دارند و روزهای یکشنبه و تعطیل رسمی هم که اصلا نمیشه خرید کرد. وقتی هم یه روز تعطیله مردم روز قبلش مثل اینکه قحطی شده باشه میریزن تو مغازهها. خلاصه کلی حرص خوردیم تا خرید کردیم. آخر شب که درب و داغون میاومدیم خونه دو تا شیشه آبجو گرفتیم که حداقل تلافیش دربیاد. قبل از اینکه برسیم دم در دیدم دو تا خانم روسری به سر با دختر ۱۰-۱۲ سالهای به سمت در میرن. مشخص بود که ایرانین. تیپشون کاملا مجاهدخلقی بود. اونی که میانسال بود در رو باز کرد و رفت تو. خانم دومی پیر بود و با عصا یواش یواش راه میرفت. دخترک که تر و فرز بود زد جلو و رفت تو ولی در رو برای پیرزن نگه نداشت. من از پشت سرش تند اومدم و در رو نگه داشتم. نمی دونم پیرزن ترسید یا اصلا نفهمید که اگر من در رو نگه نداشته بودم پرت شده بود رو زمین (دره از اینهاست که خود به خود بسته میشن اونهم با فشار زیاد!) خلاصه نگاه سرد و خشنی تحویلم داد با اینکه من لبخند زدم. زن میانسال با دخترش دعوا کرد که چرا در رو نگه نداشتی. دوست پسرم من رو نگاه کرد که یعنی «ایرانین؟». همه سوار آسانسور شدیم. شیشههای آبجو دست دوستم بودن. خانومها حرف چایی بخوریم یا نخوریم میزدند که یک دفعه من دیدم پیرزن گفت: «نوش جان!» آقای دوستپسر که اولا نوش جان رو بلده دوما فکر میکنه همهی ایرانیها فرشتههای مهربونی هستن که از آسمون افتادن زمین سوتی داد و یک لبخند بلند بالا تحویل خانم داد! من هنوز دو زاری مکعبیم نیفتاده بود که اونها دیگه مشغول حرف چایی و کوفت و زهرمارشون نیستن و رفتن تو نخ ما. ولی با شنیدن «پسرهای خوشگل و دخترهای خراب» حس کردم که سامتینگ ایز رانگ!!! ولی تا من از شوک شنیدن این حرف دربیام و بخوام فکر کنم که به این پیرزن خرفت چی بگم اونها پیاده شدن!
آقای دوستپسر داشت ذوق میکرد که «دیدی گفت نوش جان!» که با دیدن قیافهی آویزون من فهمید که یه چیزی شده. وقتی براش گفتم حرص خورد که چرا زودتر بهش نگفتم که انگشت اشارهاش رو بگیره طرف پیرزنه و بگه: «کس، کس ، کس…!»
تمام شب این جریان از کلهام بیرون نمیرفت. یعنی حدس زده بود من یا ما ایرانی هستیم و به عمد گفت؟ یا فکر کرده بود ما فارسی نمیفهمیم و به خاطر همین بیواهمه حرف میزد؟ حالا اینها به جهنم! چرا پسرها خوشگلن و دخترها خراب؟ حالا اینکه دوستپسر من خوشگل نیست و من اصلا از مردهای خوشگل خوشم نمیاد هم به کنار، اصلا این دوتا چه ربطی به هم دارند؟ یعنی چون پسرها خوشگلن ما دخترها خراب میشیم؟ یا چون ما آبجو داشتیم من خرابم؟ من نمیفهمم! نمیفهمم. هرچقدر هم که بهم گفت «چه انتظاری داری؟ چه اهمیتی داره که پیرزن روسری به سر مجاهد چی میگه؟» باز هم صداش تو گوشمه.
یادمه توی یکی از پستهام نوشته بودم که برام مهم نیست که زنی مثل من و با طرز فکر من از نظر بقال و قصاب ایران خراب به حساب میاد. هنوز هم مهم نیست ولی اون شب که اون کلمات رو شنیدم فهمیدم که به این سادگیها هم نیست. درسته که عقل من بهم میگه گور باباش ولی قلبم درد میگیره. خشمگین میشم. مخصوصا وقتی این زنستیزی از بدترین نوعش باشه: از طرف یک زن.
تا کی؟ تا کی ما زنها باید خراب و جنده و فاحشه خونده بشیم چون زندگی میکنیم؟
تا کنون 20 نظر داده شده