twitter.com

خانومچه از این به بعد اینجا هم جیک جیکی خواهد کرد. شما هم اگر دوست داشتید بیاین با هم جیک جیک کنیم.

رنجنامه‌ی کریسمس

الهی شکر که کریسمس امسال هم گذشت و ما فعلا زنده‌ایم. نه من با ماهیتابه تو سر دوست‌پسر جان زدم، نه او بشقاب به طرف من پرت کرد و نه مادرشوهر بالقوه چاقو در شکم ما فرو برد.

فقط همکار آقای دوست‌پسر یک ویروسی را که انگار خیلی هم اجتماعی و اهل رفت و آمد و لنگر انداختن است به ایشون هدیه کردند و ایشون هم به من تقدیم کردند ویروس جان را و اینچنین شد که ما دو روز مانده به کریسمس خانه نشین شدیم. تمام تعطیلات در تخت گذشت به جز اون قسمتی که بنده با دو تا پلوور پشمی  و یک پالتو و شال و کلاه تو قطار نشستم و رفتم شهر دوست جان.

از اونجایی که شانس در خونه‌ی ما رو نمی‌زنه که هیچی از بغل دستش هم رد نمی‌شه، درست در همان شب اول کریسمس که بیماری هم در اوج خودش بود و ویروسها حسابی پارتی گرفته بودند و حال می‌کردند، شوفاژ هم به سلامتی از کار افتاد و ما تا صبح حسابی لرزیدیم. صبح هم که با پلوور و شلوار بلندم  زیر سه تا لحاف  عرق می‌ریختم  جرات نمی‌کردم لباسمو کم کنم، هنوز دوزاریم نیفتاده بود که شوفاژ دوباره به کار افتاده!

یک نفر به من بگوید که من زیادی فکر می‌کنم یا همه‌ی مادرشوهرهای دنیا کرم دارند؟ پارسال مشکی تنمان بود فرمودند من مشکی دوست ندارم ولی خوب مدرنه همه‌‌ی جوونها مشکی می‌پوشند. امسال بنفش پوشیدیم فرمودند من بنفش دوست ندارم ولی خوب مدرنه…

ولی بنفش دوست دارند یا ندارند را بیخیال، دمشان گرم والدین محترم آقای دوست‌پسر به ما دو عدد بلیط قطار رفت و برگشت هدیه دادند با تاریخ و مقصد نامعلوم، یعنی هر جای آلمان که بخواهیم می‌توانیم برویم. خودش کلی عشق و حاله در این دوران بی‌پولی که حالا حالاها سفری در دسترس نیست. بحران اقتصادی که فقط جهانی نیست به جیب بنده هم مدتهاست که رسیده.

این خانه‌ی والدین محترم رفتن یک مکافاتی هم دارد به اسم خوردن یا بهتر بگویم لمباندن. هنوز از راه نرسیده نهار. هنوز نهار از گلو پایین نرفته دسر که همیشه پودینگ است با مقدار متنابهی خامه. بعد از دسر من رسما در حال ترکیدن هستم. هنوز دو ساعت نگذشته قهوه و کیک. آنهم یک کیک خامه‌ای چرب و چیلی که دستپخت مادرشوهر است و شدیدا خوشمزه. بعد از قهوه و کیک من رسما حالت تهوع دارم. بعد ناگهان سلسله‌ی لمباندن برای مدتی طولانییییییییییییی قطع می‌شود. بابا صد رحمت به خونه‌های خودمون که همیشه یک ظرف میوه رو میزش هست. دردسرتون ندم که شب ساعت هشت من دیگه از شدت گرسنگی حالت تهوع داشتم! ولی والدین عزیز داشتند با خیال راحت عکسهای سالگرد پنجاه سالگی ازدواج همسایه‌هاشون رو به من نشون می‌دادند و برام توضیح می‌دادند که غذای مراسم چی بود! نمی‌دونم خود پدرسوخته‌اش کجا بود. آقای دوست‌پسر رو می‌گم، الان که فکر می‌کنم می‌گم لابد رفته بود توی آشپزخونه داشت یواشکی ته سیب‌زمینیهای ظهر رو درمی‌آورد!

دیگر عرضم به حضورتان که هوا اینجا زمهریر است. از در خونه هم که بیرون می‌ری هی چشمت به این پیرزنهای آلمانی می‌افته که پالتوی پوست تنشونه و بدتر حالت بد می‌شه. بدبخت حیوانات از دست ما آدمها چی می‌کشن.

مخلص شما خانومچه.

آقایون مرض دارین؟

آخه وقتی می‌خواهید با یکی به هم بزنید، مجبورید بهش بگید بودن با تو برای من عذاب بود، من روزی هزار بار خودم رو لعنت می‌کردم، گاهی آرزو می‌کردم تو می‌مردی؟

آخه این رسم انسانیته که با زنتون که بهترین سالهای زندگیش رو با شما گذرونده یا بهتر بگم به پای شما ریخته اینجوری رفتار کنید؟

من عصبانیم. به شدت عصبانیم. مخصوصا که فکر می‌کردم این مرد رو می‌شناسم و دوستمه. آقای ا.ر. ل.پ مریضی؟

گرچه می‌دونم که آینده‌ی اون خانوم روشن خواهد بود و شاید این بهترین اتفاقی بود که بعد از سالها در زندگیش افتاد. ولی باز هم عصبانیم. امروز فهمیدم که دوستی را از دست داده‌ام.

آلمانی باهوش

با یکی از دوستهای آلمانیم در محوطه‌ی جلوی دانشگاه راه می‌رفتم و حرف شوخی و طنز بود. من  داشتم می‌گفتم که بعضی شرایط آنقدر سخت و وحشتناکند که تنها راه کنار آمدن با آنها طنز‌سیاه است. یک‌دفعه پسری که جلومون راه می‌رفت برگشت و از من پرسید: «شما ایرانی هستید؟» من دهنم باز مونده بود. هنوز هم یادش می‌افتم دهنم باز می‌مونه. اگر هم به حساب تعریف از خود نمی‌گذارید بگم که من لهجه‌ی اونجوری تابلو ندارم که طرف از روی لهجه‌ام فهمیده باشه من کجاییم. بعد معلوم شد که دوستهای ایرانی داره و به اوضاع ایران آشناست. تازه امسال عید هم می‌خواد بره شیراز و اصفهان!

کلاهبرداری استعداد می‌خواد جانم!

به ما نیومده زرنگ‌بازی دربیاریم. رفته بودم یک مغازه‌ی زنجیره‌ای بزرگ جنسی را که نمی‌خواستم عوض کنم. در مغازه‌های بزرگ این کار را خیلی راحت و بدون هیچ سوالی انجام می‌دهند. فقط خانومه یک رسید گذاشت جلوم که چی پس دادم و چی گرفتم و من باید اسم و آدرسم را می‌نوشتم و تعویض را تایید می‌کردم. تو دلم گفتم به اینها چه که من کیم و آدرسم کجاست. یک اسم و آدرس الکی می‌دم. تا اسم و آدرس قلابی را بنویسم و به آخر برگه برسم جریان یادم رفته بود و با امضای خودم امضا کردم! یعنی آخر ضایع!

جانا سخن از زبان ما می‌گویی

این نوشته‌ی لوا را حتما بخوانید. حرفی دیگر برای گفتن نمی‌ماند.

درد

درد و درد و درد…

وقتی درد جزئی از سرنوشتت بود، وقتی درد جزئی از وجودت شد، یک روز به خودت میای و می‌بینی دیگه نه به فکر درمانشی نه به فکر فرار ازش. فقط می خوای یاد بگیری که باهاش زندگی کنی. قبول کردی که هست. فقط باید باهاش کنار بیای. فقط همینقدر که شب وقتی تنهایی و افتادی رو تخت، توی دلت آشوبه و یک سنگ سنگین داره قلبت رو له می‌کنه و یک طناب انگار انداخته‌اند دور حلقت، آره دقیقا در همین حالت تصویر خودت رو که مجسم می‌کنی، هیکل برهنه‌ات رو که می بینی که داره از طبقه‌ی سی‌ام پرواز می‌کنه به سمت زمین، باد رو که لای موهای سیاهت حس می‌کنی و ذرات بارون رو روی پوستت و بعد خونی که روی زمین پاشیده… آره دقیقا همین حالا…همین قدر که  وقتی خودت رو دیدی روی زمین با چشمهای باز بی‌حرکت بگی نه! من هستم! من به هیچ‌جایی نمی‌رم. من پرواز نمی‌کنم. اونوقت یک قطره اشک قل می‌خوره و می‌افته رو بالش و تو وقتی به سی سال دیگه فکر می‌کنی می‌دونی که این درد هنوز خواهد بود. جاش توی قلب تو گرم و نرمه. همونجا می‌مونه.

شاید یه روزی یاد گرفتم دوستش داشته باشم، این دردی رو که انگار شده هویتم.

بابا ولش کنید بدبختو!

اصلا هیچکس به فکر دوست‌دختر خارجی حسین درخشان هست؟ فارسی که بلد نیست، اصلا می‌دونه چه بلایی سر حسینش اومده؟ یک وقت فکر نکنه حسین دچار سندروم دکتر محمودی (شوهر بتی محمودی که معرف حضورتون هست هنوز؟) شده و تا که پاش به ایران رسیده جنتلمنگی یادش رفته یا فک و فامیلاش دختر خاله رو دارن بهش قالب می‌کنن.

حالا شما هی سنگ خواهر و مادر حسین رو به سینه بزنین. کی به فکر اون طفلکه که تک و تنها افتاده اون گوشه‌ی دنیا؟ به نظر من یه وبسایت بسازیم برای حمایت از دوست دخترش.

هموطنان عزیز، لطفا بیشعور نباشید

یا به قول خانم الیزه نکنید آقاجان، نکنید!

وقتی تشریف می‌برید کنسرت اینقدر وراجی نکنید. گیریم هم درباره‌ی کنسرت، خواننده، اشعار و غیره باشد. نکنید آقا جان نکنید! دو دقیقه دندان روی جگر بگذارید که هم خودتان بفهمید آن جلو روی سن چه خبر است هم آن بدبختهایی که اطراف شما نشسته‌اند. اصلا اگر می‌خواهید حرف بزنید چرا می‌روید کنسرت؟ تشریف ببرید کافی‌شاپ یک قهوه کوفت… ا…نوش جان کنید و ور…ا…سخنوری بفرمایید، ارزانتر هم می‌شود.

بگذارید یک رازی را برای شما فاش کنم: اینکه کلی به خودتان زحمت می‌دهید و به حنجره‌ی محترمتان فشار می‌آورید و پچ‌پچ می‌کنید به هیچ دردی نمی‌خورد. شما چه بلند حرف بزنید چه پچ‌پچ کنید ریده‌اید به اعصاب اطرافیان! اگر دیدید کسانی که در ردیف جلو نشسته‌اند هی برمی‌گردند شما را نگاه می‌کنند فکر نکنید اینها سرشان به جایی خورده، قاطی دارند یا دچار نابینایی ناگهانی شده‌اند و نمی‌دانند سن کدام طرف است. نه آقا جان نه! اینها فقط اعصابشان گه‌مالی شده و دلشان می‌خواهد دستهایشان را حلقه کنند دور گردن شما و در حالیکه حلقومتان را فشار می‌دهند، شما را به جلو و عقب تکان دهند و فریاد بزنند:«خفه می‌شی یا نه؟ الاغ! می‌خوام به موسیقی گوش بدم! عنتر! زر نزن دیگه! گوساله!» (از حیوانات محترم پوزش می‌طلبم، قصد توهین نداشتم. ولی گاهی باید با مردم به زبان خودشان حرف زد.) ولی متاسفانه احترام به موسیقی و حضار اجازه نمی‌دهد که این افراد حساب شما را برسند و حقتان را کف دستتان بگذارند. پس لطفا خودتان خفه شید و به موسیقی گوش دهید که وقتی موقع دست زدن شد و خواستید ژست روشنفکری بگیرید و فریاد «براوو»تان سالن را به لرزه انداخت، مردم پیش خودشان نگویند:«زهرمار! تو اصلا گوش دادی که حالا داری می‌گی براوو؟»

حالا چون امروز خیلی سرحالم یک راز دیگه هم بهتوk می‌گم: اون سگ مصب که اسمش موبایله بالاش یک دکمه داره که با اون می‌شه خاموشش کرد! باورتون می‌شه؟ اصلا لازم نیست چون موبایل دارید هر لحظه و هرجا که هستید در دسترس باشید! شما رئیس‌جمهور نیستید. حتی وزیر هم نیستید. دنیا زیر آب نمی‌رود اگر اون سگ‌مصب را یک ساعت خاموش کنید. باور کنید منفجر هم نمی‌شود! نه دنیا، نه موبایلتان! خاموشش کنید و بگذارید برای یکبار، فقط برای یکبار هم که شده من یک کنسرت ببینم بدون اینکه وسطش دیم‌دیری‌دیم یا لای‌لا‌لای یا بام‌بودی‌بام‌بام اون سگ‌مصب بلند بشه.

شما را به خدا بیشعور نباشید.