رنجنامه‌ی کریسمس

الهی شکر که کریسمس امسال هم گذشت و ما فعلا زنده‌ایم. نه من با ماهیتابه تو سر دوست‌پسر جان زدم، نه او بشقاب به طرف من پرت کرد و نه مادرشوهر بالقوه چاقو در شکم ما فرو برد.

فقط همکار آقای دوست‌پسر یک ویروسی را که انگار خیلی هم اجتماعی و اهل رفت و آمد و لنگر انداختن است به ایشون هدیه کردند و ایشون هم به من تقدیم کردند ویروس جان را و اینچنین شد که ما دو روز مانده به کریسمس خانه نشین شدیم. تمام تعطیلات در تخت گذشت به جز اون قسمتی که بنده با دو تا پلوور پشمی  و یک پالتو و شال و کلاه تو قطار نشستم و رفتم شهر دوست جان.

از اونجایی که شانس در خونه‌ی ما رو نمی‌زنه که هیچی از بغل دستش هم رد نمی‌شه، درست در همان شب اول کریسمس که بیماری هم در اوج خودش بود و ویروسها حسابی پارتی گرفته بودند و حال می‌کردند، شوفاژ هم به سلامتی از کار افتاد و ما تا صبح حسابی لرزیدیم. صبح هم که با پلوور و شلوار بلندم  زیر سه تا لحاف  عرق می‌ریختم  جرات نمی‌کردم لباسمو کم کنم، هنوز دوزاریم نیفتاده بود که شوفاژ دوباره به کار افتاده!

یک نفر به من بگوید که من زیادی فکر می‌کنم یا همه‌ی مادرشوهرهای دنیا کرم دارند؟ پارسال مشکی تنمان بود فرمودند من مشکی دوست ندارم ولی خوب مدرنه همه‌‌ی جوونها مشکی می‌پوشند. امسال بنفش پوشیدیم فرمودند من بنفش دوست ندارم ولی خوب مدرنه…

ولی بنفش دوست دارند یا ندارند را بیخیال، دمشان گرم والدین محترم آقای دوست‌پسر به ما دو عدد بلیط قطار رفت و برگشت هدیه دادند با تاریخ و مقصد نامعلوم، یعنی هر جای آلمان که بخواهیم می‌توانیم برویم. خودش کلی عشق و حاله در این دوران بی‌پولی که حالا حالاها سفری در دسترس نیست. بحران اقتصادی که فقط جهانی نیست به جیب بنده هم مدتهاست که رسیده.

این خانه‌ی والدین محترم رفتن یک مکافاتی هم دارد به اسم خوردن یا بهتر بگویم لمباندن. هنوز از راه نرسیده نهار. هنوز نهار از گلو پایین نرفته دسر که همیشه پودینگ است با مقدار متنابهی خامه. بعد از دسر من رسما در حال ترکیدن هستم. هنوز دو ساعت نگذشته قهوه و کیک. آنهم یک کیک خامه‌ای چرب و چیلی که دستپخت مادرشوهر است و شدیدا خوشمزه. بعد از قهوه و کیک من رسما حالت تهوع دارم. بعد ناگهان سلسله‌ی لمباندن برای مدتی طولانییییییییییییی قطع می‌شود. بابا صد رحمت به خونه‌های خودمون که همیشه یک ظرف میوه رو میزش هست. دردسرتون ندم که شب ساعت هشت من دیگه از شدت گرسنگی حالت تهوع داشتم! ولی والدین عزیز داشتند با خیال راحت عکسهای سالگرد پنجاه سالگی ازدواج همسایه‌هاشون رو به من نشون می‌دادند و برام توضیح می‌دادند که غذای مراسم چی بود! نمی‌دونم خود پدرسوخته‌اش کجا بود. آقای دوست‌پسر رو می‌گم، الان که فکر می‌کنم می‌گم لابد رفته بود توی آشپزخونه داشت یواشکی ته سیب‌زمینیهای ظهر رو درمی‌آورد!

دیگر عرضم به حضورتان که هوا اینجا زمهریر است. از در خونه هم که بیرون می‌ری هی چشمت به این پیرزنهای آلمانی می‌افته که پالتوی پوست تنشونه و بدتر حالت بد می‌شه. بدبخت حیوانات از دست ما آدمها چی می‌کشن.

مخلص شما خانومچه.

2 دیدگاه

  1. سروش گفت،

    دسامبر 29, 2008 در 10:31 ب.ظ

    به به , به به
    لذت بردیم از این خاطرات. با اون بلیط هم برین “اوشون فشم” آلمان , قلیون بکشین حالش رو ببرین.
    در مورد خوردن هم میتونید از هر نمونه ی خوردنی مقدار کمتری بلنبانید که اولا از طعم همه ی خوراکی ها لذت ببرید و ثانیا از مرز ترکیدن دور بمونید.

  2. سروش گفت،

    دسامبر 31, 2008 در 11:43 ب.ظ

    پیشنهاد می کنم یه کم تعاملت رو با بقیه ی وبلاگ نویسها بیشتر بخونی که آدمای بیشتری با وبلاگت و نوشته هاش آشنا بشن
    خانومچه: یعنی چی؟


فرستادن دیدگاه