مامانم شلهزرد درست کرده بوده، یک کاسه داده به خانم همسایهاش که آلمانیه، یک کاسه هم به یک آقای ایرانی از همین دور و بریها. خانم آلمانی کاسه را که پس میداده کلی بهبه و چهچه کرده مخصوصا به خاطر زعفران. زعفران برای آلمانیها خیلی باارزشه و همیشه از دیدن اینکه ما زرت و زورت توی هر غذایی زعفران میریزیم تعجب میکنند. از اون طرف آقای ایرانی به یکی از دوستان مشترک گفته فلانی برام فرنی آورده. جلق الخالق!!!
نامهای از هرمان هسه
ژانویه 30, 2009 روی 7:14 ب.ظ (فلسفی, کتاب, کمی تا قسمتی سیاسی)
مدتیست که راجع به زندگی هرمان هسه مطالعه میکنم و به شدت تحت تاثیر زندگی و تفکر این نویسندهی بزرگ آلمانی ـ سوئیسی قرار گرفتهام. امروز یکی از نامههای او را میخواندم و احساس کردم این نامه میتوانست دربارهی ما و ایران امروز باشد. تصمیم گرفتم قسمتی از آن را ترجمه کنم. هسه در ۲۶ آگوست ۱۹۳۲ به آرتور شتل (Arthur Stoll) نوشته:
اوضاع آلمان، نه فقط از نظر سیاسی و اقتصادی، بلکه خیلی بیشتر از نظر اخلاقی و عقلانی زندگی و کار را برای من سخت میکند. به نظر میرسد این ملت کاملا در تاریکی فرو رفته است. سرشار از خصوصیات عالی و ناتوان در به کار بردن عاقلانه و انسانی آنها. من دورهای طولانی از جنگهای داخلی را پیشبینی میکنم… هیتلر هرچقدر هم که بد و نادان به نظر میرسد، شاید هنوز بدترین نباشد. از همهی اینها چشمپوشی کردن و حفظ یک فضای معنوی [برای خودم] که در آن کار مفید و نگاه مفید به مسائل ممکن باشد، برایم مشکل است، ولی[این فضا] باید باشد. بنیان کار من است. گاهی آدم خسته میشود و فکر میکند:«کار کردن چقدر زیبا میبود و آدم چه کار قشنگی میتوانست انجام بدهد اگر روز به روز به سهچهارم نیروهای خود، فقط برای غلبه به وزن سربمانند ضدمعنوی و ضدانسانی که زمانهمان به دوشمان میگذارد، نیاز نداشت.» اما در اصل این فکر اشتباه است. آدم نباید در برابر این احساسات سست شود. میتوان دید چه تاثیر فلجکنندهای بر نسل جوان میگذارد، که تر و تازگی معنوی و کارآیی آنها اینطور کم است. ما نباید سست شویم، بلکه باید به کار ادامه دهیم، البته نه منطبق با خواستههای تودهها، بلکه باید درست همین حالا توقعات را از خود و از خواننده بالا برد، فرقی نمیکند که آدم با این کار نقش یک قهرمان را بازی میکند یا نقش دن کیشوت را!
اگر تا حالا نمیدانستید چرا گیاهخواری خوب است
ژانویه 29, 2009 روی 6:16 ب.ظ (حیوانات, زنانه, غذا, کم حرفی)
ببخشید من امروز انقدر مزاحم میشم ولی جون من این ویدئو رو نگاه کنید.
بازی بازی!
ژانویه 29, 2009 روی 4:58 ب.ظ (کم حرفی)
بالاخره نمردیم و یک نفر ما رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرد. داشتم عقدهای میشدم! جیران عزیز، من گاهی از پشت این میز تحریر درهم برهم مینویسم که همونطوری که میبینی جمع و جورش نکردم و به محض دریافت فرمان از طرف تو دوربین رو دست گرفته و فرمانت را لبیک گفته و به وظیفهی شرعی خودم عمل کردم.

گاهی هم روی تخت میشینم و لپتاپ رو میگذارم روی میز بالای تختم.

بازدهی محبت
ژانویه 29, 2009 روی 2:55 ب.ظ (حیوانات, کم حرفی)
اخبار علمی رادیو میگفت محققان انگلیسی طی تحقیقاتی در گاوداریهای انگلیس کشف کردن که گاوهایی که صاحبانشون بهشون اسم دادند در سال ۲۵۸ لیتر بیشتر از گاوهایی که اسم ندارند شیر میدهند.
منبع به زبان آلمانی
حالا باز فحش که میخواین بدین بگین گاو!
ما و حیوانات
ژانویه 28, 2009 روی 12:38 ق.ظ (حیوانات, غم و غصه)
از سفر که برگشتم خبر ناراحت کنندهای راجع به فروش تولهسگها در تهران خواندم. قلبم به درد اومد. دلم میخواست میتونستم برم ایران و سر همون خیابانی که این بیوجدانها میایستند و مخلوقات بیگناه رو به مرگ محکوم میکنند، بایستم و مردم رو از خریدن سگها منصرف کنم. بعد دیدم که خانم صابری همت کردهاند و با همکاری وبلاگنویسها این صفحه در بالاترین درست شده. خوشحالم که کسانی هستند که به حقوق حیوانات اهمیت میدهند. چند تا خاطره یادم اومد که فکر کردم لازمه بنویسم.
۱. بچه که بودم پسر داییم از یکی از دوستهاش یک بچه گربه گرفته بود. ظاهرا گربهی اونها بچهدار شده بود و اونها نمیتونستن همه رو نگه دارن و بذل و بخشش میکردن. پسردایی بچهگربه رو مخفی کرده بود و بهش غذا میداد ولی بالاخره بعد از چند روز زنداییم گربه رو کشف کرده بود. تا فکری بکنند گربه یکی دو روزی خونهشون بود. زن داییم یک بار میبینه که بچه گربه کلهاش رو برده توی ظرف زیر گلدون و سعی میکنه آب بخوره. براش یه ظرف آب میاره و اونم با ولع همش رو میخوره. بعدا معلوم میشه که پسرداییم به ذهنش نرسیده بود که باید به حیوون بیچاره آب هم بده. چیبهتر از این نشون میده که ما چقدر دور از دنیای حیوانات زندگی میکنیم؟
بچه گربه به خونهی ما منتقل شد، چون ما حیاط داشتیم. در عمرم گربهای به این قشنگی ندیده بودم و دیگر هم ندیدم. سیاه سیاه با لکهای سفید روی سینه. این گربه شده بود زندگی من، خوشی و سرگرمی من. بهترین روزهای کودکیم روزهای بازی و نوازش این بچهگربهی زیبا بودن. گرچه خیلی کم بود. فکر میکنم به یک هفته نرسید که گربهی عزیزم ناپدید شد. اونقدر به این در و اون در زدم که بالاخره مادرم اعتراف کرد که دوست نداشته من با گربه بازی کنم و میترسیده من مریض بشم، برای همین به یکی از فامیلها گفته گربه رو ببره و جایی گم و گور کنه که دیگه نتونه برگرده. بیشتر از ۲۰ سال گذشته ولی من هرگز نخواهم فهمید که مادرم چطور تونست چنین ظلمی در حق من و اون حیوون دوستداشتنی بکنه.
۲. پدربزرگم تعریف میکرد که وقتی شهرستان زندگی میکردند سگی به خونهشون پناه میاره. الان دقیقا یادم نیست که چرا و چهجوری ولی اون سگ میشه سگ خونهی پدربزرگ و مادربزرگم. ظاهرا اونقدر بزرگ و آروم بوده که داییها و مادرم روی پشتش سوار میشدن و ازش سواری میگرفتند و اونقدر ترسناک بوده که هیچ غریبهای جرات نزدیک شدن به خونه رو نداشته. سگ با غرش و پارس کردنش اعلام میکرده که این خونه حریم خانوادهی منه و من نمیگذارم کسی بهشون نزدیک بشه. اگر مهمون میومده پدربزرگم میرفته دم در باغ و با مهمون میومده تو.
پدربزرگم به تهران منتقل میشه و سگ رو میگذاره همونجا و به یکی از همسایهها میگه بهش غذا بده. سگ بیچاره که فهمیده بوده اینها دارن میرن مسافت زیادی رو دنبال ماشین میدود. همسایه نامه میداده که سگ از وقتی شما رفتین لب به غذا نزده. آخرش هم میمیره. همیشه پدربزرگ وقتی این داستان رو تعریف میکرد میگفت:«سگ باوفاترین مخلوقاته. سگ به انسان شرف داره!» ومن همیشه با ناراحتی میپرسیدم:«چرا با خودتون نیاوردینش؟» میگفتن نمیشد. الان که فکر میکنم میبینم مثل اینه که آدم اسبابکشی کنه و بچهاش رو ول کنه توی خونهی خالی و به همسایه بگه روزی یکبار بهش غذا بده. الان که فکر میکنم میبینم حداقل وقتی نامهی همسایه رسیده پدربزرگم باید میفهمید و برمیگشت.
۳. راهنمایی میرفتم که سر راه مدرسه یک سگ بزرگ قهوهای که گوش و دم نداشت سر راهم سبز شد. خیلی ترسناک بود. من تنها بودم و خیابان خالی از هر بنیبشری. دلم میخواست فرار کنم ولی ترسیدم بدتر سگ رو تحریک کنم. در حالیکه قلبم به شدت میزد از کنار سگ گذشتم. چند روزی همین طور گذشت و من ترسم ریخته بود. موضوع داغ مدرسه سگ گوشبریده بود و من دلم برایش میسوخت و همش به این فکر بودم که کی گوشهاش رو بریده و چرا؟ یک روز استخوانهای باقیماندهی غذا رو برای سگ بردم. تا چند قدمی بهش نزدیک شدم و کیسه پلاستیک را باز کردم و روی زمین گذاشتم. دور شدم و نگاه کردم. او استخوانها را خورد و من شاد و خندان به مدرسه رفتم. از اون به بعد پدربزرگ میرفت و از قصاب محل آشغال گوشت و استخوان میگرفت و من برای سگ میبردم. از اینکه این کار رو میکرد خیلی خوشحال و ممنون بودم. در مدرسه هم به اینکه من از سگ نمیترسم و به او غذا هم میدهم میبالیدم. این ماجرا هم طولی نکشید. سگ ناپدید شد. میگفتند همسایهها به شهرداری خبر دادهاند و آنها هم مسمومش کردهاند.
۴. دوستپسرم مدتی در خانهای زندگی میکرده که سگ داشتهاند. او که اوایل از سگ میترسیده (ناگفته نماند که مادرش از سگ میترسد و این ترس را منتقل کرده بوده) کم کم با سگ آشنا و اخت میشه. یک بار که قرار بوده بره مسافرت بعد از بستن ساک و وسایل و دم رفتن کفشهاش رو پیدا نمیکنه. بعد از اینکه نیم ساعت دنبال کفشهاش خونه رو زیر و رو میکنن، متوجه میشه که سگه تمام این مدت توی سبدش نشسته و تکون نمیخوره. وقتی سگ رو صدا میکنه و میگه کفشهای منو تو برداشتی؟ سگ زوزهای میکشه ولی بازهم از جاش بلند نمیشه. بالاخره از توی سبد بلندش میکنند و کفشها رو از زیرش درمیارن! حالا کی میگه حیوانات احساس ندارن؟
۵. خانوادهی یکی از دوستان سگشون رو از انجمن حمایت از حیوانات گرفتن. این سگ رو پلیس از صاحب قبلیش گرفته بوده، چون اونها با حیواناتشون بد رفتاری میکردن، سگها رو در جای کوچک نگه میداشتن و بهشون به اندازهی کافی غذا نمیدادن. این سگ آلمانی اونقدر روح دوستانه و پاکی داره که هنوز هم اعتمادش به انسانها رو از دست نداده. غریبه و آشنا هم نمیشناسه. به هرکسی باید سلام کنه. اولین بار که من دیدمش نیم ساعت طول کشید تا پارسها و بالا و پایینپریدنهای شادیش کمی آروم بگیرند. با اینکه صاحبش تمام مدت سعی میکرد سفت نگهش داره و آرومش کنه بالاخره پرید روی سینهام و با لیسی که به صورتم زد گفت: «سلام! من لانا هستم. تو کی هستی؟ منو میبری بیرون؟ باهام توپبازی میکنی؟» جالبی ماجرا اینه که لانا فکر میکنه دنیا دور اون میچرخه. اگر سردت باشه و ژاکت بپوشی بدو بدو میاد و تو رو با انتظار زیاد نگاه میکنه که یعنی: «داری آماده میشی که منو ببری بیرون. زود باش دیگه!»
۶. یکی از دوستان آقای دوستپسر توی غذاخوری شرکتشون شنیده که یکی از همکارها داره تعریف میکنه که توی مزرعهشون وقتی گربهها بچهدار میشن بچهها رو پرت میکنه به دیوار و کلک قضیه رو میکنه و خودش رو از شرشون نجات میده. این خانم دوست ما که این حرفها رو میشنوه خیلی عصبانی میشه و میگه:«من اگر جای تو بودم شرمم میشد همچین حرفی بزنم.» مردک پرروبازی درمیاره و این هم میگه:«من به پلیس خبر میدم.» در جا زنگ میزنه به پلیس و اطلاع میده. شب از طرف پلیس بهش زنگ میزنن و تشکر میکنن و می گن که به جز گربهها دو تا سگ و یک گاو و اسب رو هم بردن. سگها توی قفس بودن که طبق قوانین آلمان ممنوعه. اونهای دیگه رو الان یادم نیست چرا بردن ولی وضع اونها هم خوب نبوده. با خودم فکر میکنم آیا من حاضر بودم به خاطر گربهها با همکارم دربیفتم؟
حمایت از حقوق حیوانات در قانون اساسی آلمان ذکر شده است.
پ.ن. تا حالا شنیدین کسی بگه «چون حقوق کودکان واجبتره بهتره وقتمون رو صرف حقوق زنان نکنیم؟» یا «در آفریقا دارن از گشنگی میمیرن شما به فکر آزادی بیان هستین؟» همونطوری که اینها دلایل خوبی نیستند، این هم که «حقوق انسانها در ایران پایمال میشه، حالا ما بریم دنبال حقوق حیوانات؟» برای من دلیل قابل قبولی نیست. یکی از بزرگترین اشتباهات ما انسانها اینه که فکر میکنیم از حیوانات بهتر و مهمتر هستیم. چرا؟
این را هم فراموش نکنیم که انسانها میتوانند از حقوقشان دفاع کنند (حتی اگر فقط در تئوری اینطور باشد.) ولی حیوانات نمیتوانند، نه در تئوری و نه در واقعیت.
غلط کردم!
ژانویه 27, 2009 روی 11:14 ب.ظ (غذا, غرزدنها)
دوستان عزیز من واقعا شرمندهام. آخه به ذهنم هم نمیرسید که یک هتل چهار ستاره در آلمان ممکنه اینترنت نداشته باشه! با خوشخیالی لپتاپم رو به سفر علمی بردم. تنها کامپیوتر هتل هم خراب بود و فرستاده بودند برای تعمیر. این یعنی شانس کچل!
جریان سفر هم همین سمینار دانشگاه بود که قبلا تعریف کرده بودم. پاراگراف سوم رو بخونید بسه، وقتتون الکی هدر نمیره.
هتل توی دهی بالای کوه بود. جای قشنگی بود، هتل هم خیلی تمیز و خوب بود. حتی استخر هم داشت. ولی غذاشون مزخرف بود. اگر در یک شهر درست و حسابی بود امکان نداشت بهشون چهار ستاره بدن. بدبختی من دو برابر بود چون گفته بودم گوشت نمیخورم و آشپز هتل ظاهرا در عمرش چیزی راجع به گیاهخواری نشنیده بود. از وقتی برگشتم مثل قحطیزدهها دارم میلمبانم!
ولی به توانایی تطبیق دادن خودم ایمان آوردم. بغل هتل یک کلیسایی بود که زرت و زورت ناقوسش صدا میداد. مخصوصا ساعت هفت صبح یه هفتاد هشتاد باری میزد. روز اول دیگه خوابم نبرد. روز دوم گوشم رو گرفتم و باز خوابم برد. روز سوم اصلا بیدار نشدم.
خلاصه خواستم بگم دفعهی دیگه اگر خواستم برم سفر خبر میدم. عکسها رو هم هروقت خودم دیدم، اگر به درد بخور بودن میگذارم. مخلصیم.
در باب باغ مظفر، مهران مدیری و شیطنتهای نوجوانی خانومچه
ژانویه 18, 2009 روی 1:00 ب.ظ (بدون دسته بندی)
مدتها بعد از پخش سریال پاورچین در ایران، من بعضی از قسمتهاش رو اینجا دیدم. بعد نقطهچین اومد گفتند نقطهچین بامزه نیست. بعد یه زمانی شبهای برره رو میدیدیم و کلی هم به دوستان و فک و فامیل فخر میفروختیم که بعله، فکر نکنید ما پشت کوهیم، ما هم بلدیم بررهای حرف وزنیم! بعد باغ مظفر اومد که همه منتظرش بودن، باز خبر رسید که بامزه نیست. این روزها ما دیگه از سر بدبختی و چون دستمان به هیچ جا بند نبود و کمی تا قسمتی افسرده بودیم، گفتیم حالا یک قسمت نگاه کنیم ببینیم این باغ مظفر چیه و چرا بیمزه است.
یک قسمت؟ نخیر، یک قسمت رسید به ۱۸ قسمت! البته بعد از ازدواج کامران و نازی گفتم دیگه نگاه نمیکنم، ولی نشد. پدرسوختهها خوب بلدن کنجکاوی آدم رو تحریک کنن. من از قسمت اول از همه بیشتر خوشم اومد که اونم به خاطر خانوادهی بردبار بود. خیییییییلی باحال بودن بابا! ضمنا من رسما عاشق هادی کاظمی شدم. ولی این رادش بندهخدا رو چرا این شکلی کردن؟ خلاصه خوشمان آمد در کل ولی خوب وقتی یه چیزی رو هی کش میدن و همهچی تکرار میشه بیمزه میشه دیگه. در قسمت مثلا ۱۷ یا ۱۸ دیگه نمیتونی به کشرفتنهای حیفنون بخندی. یعنی از این نظر فرقی با شبهای برره نداره، اونم انقدر کش دادن تا بیمزه شد. ولی من کشته مردهی این نصیحتهای وسط سریالم که چه میدونم مالیاتتون رو بدین، بنزین هدر ندین و غیره. خوب این فرهنگ مزخرف نصیحت رو مسخره کردن.
موقع دیدن این سریالهای مهران مدیری یاد خاطرهای از دوران مدرسهام افتادم. اون زمان که مهران مدیری و رادش اینا با ساعت خوش معروف شدن یادتونه؟ من اون موقع مدرسه میرفتم و تو اون دوره ما حرفی به جز هنرپیشههای ساعت خوش نداشتیم و هر کدوم از بچههای مدرسه عاشق یکی از اونها بودن. البته به جز من! من عاشق همهشون بودم. یک روز یکی از بچهها تا که وارد مدرسه شد گفت:«بچهها شمارهی مهران مدیری رو گیر آوردم!» ما رو میگی همه هیجانزده شده بودیم، داشتیم کف میکردیم. اون میگفت مهران مدیری به یکی از دوستهاش شماره داده. شماره رو به ما که دوستهای خوبش بودیم داد و گفت به کسی ندیم. الان هر چی فکر میکنم اون موقع میخواستم به مهران مدیری زنگ بزنم چی بگم یادم نمیاد. ولی خوب آدم وقتی شمارهی مهران مدیری رو داره حتما باید زنگ بزنه دیگه! مخصوصا که تینیجر باشی و عقلت هنوز درست رشد نکرده باشه. اتفاقا عصر اون روز تنها شدم و نشستم پای تلفن. قلبم داشت میومد توی دهنم. اون زمان نه تنها دوستپسری نداشتم، حتی تلفنی هم با کسی حرف نزده بودم. خلاصه تازهکار تازهکار! شماره رو گرفتم، اشغال بود. چند بار گرفتم تا آقایی گوشی رو برداشت و من در عالم خودم مطمئن بودم که خودشه! صدا که صدای خودشه! منهم صاف برگشتم گفتم: «آقای مدیری؟» چشمتون روز بد نبینه که طرف منفجر شد و توی گوش من صدای دادش پیچید که: «کی این شماره رو به شما داده؟ چرا اینقدر مزاحم میشین؟» من که دو قدم بیشتر به سکتهام نمونده بود زود قطع کردم. باور کنید دو سال گذشت تا من دوباره مزاحم تلفنی کسی شدم!
الان که فکر میکنم میگم یا مهران مدیری اون زمان جوگیر معروفیتش شده بوده و به یه دختری شماره داده و اینجوری شمارهاش پخش شده و خودش عاصی یا احتمالا اصلا شمارهی یه بنده خدایی بوده که شاید یه نفر باهاش دشمنی داشته. به هر حال دلم واقعا واسه اون طرف میسوزه، چون اگر شماره به دست من و همکلاسیهام رسیده، حتما در بقیه مدرسههای دخترونهی تهران هم پخش شده. حالا شما حساب کنید چند تا خل و دیوونه مثل من به این شماره زنگ زدن.
من رسما از این حرکت شنیعی که کردم ابراز پشیمانی میکنم. از اون آقای محترم حالا چه مدیری یا غیر مدیری طلب پوزش و حلالیت دارم. آقا به خدا بچه بودیم، عقلمون نمیرسید! مخلصیم.
پیر شدن
ژانویه 16, 2009 روی 12:59 ب.ظ (زنانه, کم حرفی)
بعضی وقتها اولین فکری که بعد از دیدن یه پسر به ذهنم می رسه اینه که اوه چه تیکه ای! یا چه خوش تیپه پدرسگ! تازگیها فهمیدم دارم پیر می شم چون دومین فکری که به ذهنم می رسه اینه که باید ده سالی جوونتر از من باشه! خیلی حال آدم گرفته میشه.
راستی نوشتهی قسمت درباره رو عوض کردم. بخوانید غرهایتان را همین حالا بزنید، پس فردا دیگر وقت نداریم جوابتان را بدهیم. (از اثرات نگاه کردن باغ مظفر)




