پیر شدن

بعضی وقتها اولین فکری که بعد از دیدن یه پسر به ذهنم می رسه اینه که اوه چه تیکه ای! یا چه خوش تیپه پدرسگ! تازگیها فهمیدم دارم پیر می شم چون دومین فکری که به ذهنم می رسه اینه که باید ده سالی جوونتر از من باشه! خیلی حال آدم گرفته می‌شه.

راستی نوشته‌ی قسمت درباره رو عوض کردم. بخوانید غرهایتان را همین حالا بزنید، پس فردا دیگر وقت نداریم جوابتان را بدهیم. (از اثرات نگاه کردن باغ مظفر)

7 دیدگاه

  1. مجید گفت،

    ژانویه 16, 2009 در 2:03 ب.ظ

    ما مخلصیم!D:

  2. سروش گفت،

    ژانویه 16, 2009 در 9:32 ب.ظ

    هییی جوونییییی

  3. احسون گفت،

    ژانویه 16, 2009 در 10:16 ب.ظ

    ظاهرآ این لکچر ما هم به خنسی خورده ها!هر وقت اومدم بنویسمش یه داستانی پیش اومد.همین الانم مدت مدیدیه که این صفحه رو باز کردم و تا میام بنویسم یه سنگی پیش پام میافته.حالا این دفعه که ظاهرآ تا اینجاش خوب پیش رفته…و اما آن داستان شکار:حقیقتش اینه که اول تصمیم گرفتم یه پست راجع به این مساله تو بلاگم بزنم,ولی نمی دونم چرا حس وبلاگ نویسی نیست امشب(به هر حال شایدم یه روزی اومدم و از اینجا دزدیدمش و یه پست از توش در آوردم):

    این قضیه به قول آقامون خمینی کبیر! “ابعاد مختلفه ای دارد”

    1_ببین یه کسی عین خودت اینجا هست که سرم غر بزنه از این بابت…و اون کسی نیست جز ننجون خودم یا به بیان محترمانه تر مامی…این مامی جون بنده عضو کاملآ رسمیه سازمان صلح سبزه و به شکلی باور نکردنی ضد شکار و خشونت و جونور دوست طوریکه حتی از دیدن این سوسک های سرگین غلطان(امیدوارم بدونی چی هست,هر چند بعید می دونم اونورا سرگینی پیدا بشه تا احیانآ سوسکی هم بخواد قلش بده)هم احساس شادی و شعفی وصف نشدنی می کنه.پس خود ناگفته پیداست چه رنجی از داشتن دسته گلی چون من میبره(یا می کشه).جنگ و گریز های من و مامی تقریبآ بعد از مناقشه چند ده ساله “هند و پاکستان” طولانی ترین غایله تاریخ معاصر لقب گرفته و نظریه پردازان تنها مرگ یکی از طرفین رو پایان بخش این قضیه می دونن…

    2_تو یه بخشی از این رفتار پر خطر من(همون شکار منظورمه)عامل ژنتیک و وراثت نقش مهمی داره:پدر بزرگ من جز شکارچیان معروف و به نام زمان خودش بوده و متاسفانه(یا از یه منظر خوشبختانه)این ارث کذاییش در کل خاندان عریض و طویلش فقط به من رسید…چه میشه کرد…منم که حساس,مگه میتونم روی پدر بزرگ خدا بیامرزمو زمین بندازم و به میراثش پشت کنم؟

    3_حقیقت اینه که من خیلی در بند کشتن جک و جوونور نیستم و بیشتر با تیر اندازی حال میکنم تا شکار.ولی چون امکانات تیر اندازی به عنوان یه ورزش تو ایران خیلی محدوده لاجرم مجبورم به سمت حیوونا تیر بندازم و در نتیجه اسمم میشه شکارچی…نه حالا گذشته از شوخی اینجا آدم مجبوره واسه تیر اندازی جز شکارچیا به حساب بیاد و جواز و پروانه شکار بگیره تا بتونه تفنگ رو با خودش ببره بیرون…در غیر این صورت همراه داشتن تفنگ بدون پروانه شکار غیر قانونیه و عمرآ به جای پروانه,سکینه و صغری و اقدس که هیچی,حتی ماندانا و شقایق و مهتاب رو هم قبول نمیکنن.حالا احتمالآ این سوال واست پیش میاد که اگر یه مامور قانون بدون پروانه تو رو ببینه خواب چی میشه مثلآ؟خب اون مامور طبق یه قاعده همیشگی “اول میکنه(از ریشه کندن…سوء تفاهم نشه)بعد میشمره” که امیدوارم داستان “اول کندن و بعد شمردن” رو بدونی چیه,چون به دلیل دوز بالای بی ادبیش قابل ذکر در اینجا نیست.خب حالا این کندن و شمردن ینی چی؟ینی اول میگیرتت(البته بلا نسبت سگ)و تا جایی که میخوری کتکت میزنه و بعد ازت اعتراف میگیره که قصد ترور آیت الله فلان یا توطئه برای کودتا و براندازی نظام رو داشتی و سه_چهار باری اعدامت میکنه و بعدش ازت میپرسه که آقا راستی اومده بودی تیر اندازی؟

    4_حالا من اگر شیطون بره تو جلدم و سالی و ماهی یه بار طرف یه حیوونی تیری شلیک کنم مطمئن باش اون حیوون به راسته حیوانات “گوگولی مگولی سانان” تعلق نداره و مثلآ یه خرگوش دم پنبه ای سفید و تمیز و تپلی با پاپیون صورتی روی گوشاش نیست…بلکه یه گراز غول پیکر با وزنی حدود 150 کیلو گرم و قدرت 200 اسب بخار و شتاب صفر تا صد کیلومتر/ساعت 5 ثانیه است.

    5_نکته دیگه اینه که شکار(البته از نوع اصولی و جوانمردانش)به شدت با روحیات فمینیستی تو جوره از این جهت که همیشه برای شکار,حیوانات “نر” بدبخت به دلیل کم اهمیت تر بودنشون تو چرخه تولید مثل هدف گلوله واقع میشن و ماده ها از گزند و آسیب در امانن.(باز بگو شکار بده)

    6_ا…بابا عجب رویی داریا,هنوزم چشت دنبال اینه که من یه چیز دیگه هم نوشته باشم اینجا؟بس نبود همون 5تا؟
    .
    منم جای مفت گیر آوردم خودمو جر و واجر کردم انقد نوشتما…شانس آوردم طناب مفت گیرم نیومد والا خودمو دار میزدم باهاش.

  4. ژانویه 16, 2009 در 10:24 ب.ظ

    :d جالب بود ايول

  5. inmanam گفت،

    ژانویه 17, 2009 در 1:28 ق.ظ

    خیلی بامزه و صمیمی مینویسید.
    تبریک میگم

  6. Him گفت،

    ژانویه 18, 2009 در 3:02 ق.ظ

    لوووووووووول……….پس شماها هم با دیدن ما ، میگید اوه چه تیکه ای!! خوبه پس! جای امیدواری هست .
    ——–
    البته ما دقیقا نمیگیم اوه چه تیکه ای! یک چیز مشابهش رو میگیم که زشته! نمیشه نوشت! اینجا خانوداده رد میشه! لول!
    ———-
    خوب دیگه ! اینجوریاس! دخترها پیر میشند ، پسرها جا افتاده! :دی! حسودیت بشه!

    خانومچه: البته من نمی‌دونم بقیه دخترها چی می‌گن ولی من اینجوری می‌گم. آهان، دوست افغانم می‌گه «مقبوله!» یعنی طرف خوشگله. من عاشق این مقبول گفتنشم.
    شماها هم پیر می‌شین، منتها شما خودتون رو گول می‌زنین.

  7. konj گفت،

    ژانویه 25, 2009 در 4:42 ب.ظ

    ها ها ها.. عجب حس مشترکی..اندکی هم غم انگیزه..ولی خوب همیشه کسانی هم هستند که جیگرن..تیکه ان و چندسالی هم از خودمون بزرگ ترن..البته قبلش قر زده شده اند


فرستادن دیدگاه