مدتها بعد از پخش سریال پاورچین در ایران، من بعضی از قسمتهاش رو اینجا دیدم. بعد نقطهچین اومد گفتند نقطهچین بامزه نیست. بعد یه زمانی شبهای برره رو میدیدیم و کلی هم به دوستان و فک و فامیل فخر میفروختیم که بعله، فکر نکنید ما پشت کوهیم، ما هم بلدیم بررهای حرف وزنیم! بعد باغ مظفر اومد که همه منتظرش بودن، باز خبر رسید که بامزه نیست. این روزها ما دیگه از سر بدبختی و چون دستمان به هیچ جا بند نبود و کمی تا قسمتی افسرده بودیم، گفتیم حالا یک قسمت نگاه کنیم ببینیم این باغ مظفر چیه و چرا بیمزه است.
یک قسمت؟ نخیر، یک قسمت رسید به ۱۸ قسمت! البته بعد از ازدواج کامران و نازی گفتم دیگه نگاه نمیکنم، ولی نشد. پدرسوختهها خوب بلدن کنجکاوی آدم رو تحریک کنن. من از قسمت اول از همه بیشتر خوشم اومد که اونم به خاطر خانوادهی بردبار بود. خیییییییلی باحال بودن بابا! ضمنا من رسما عاشق هادی کاظمی شدم. ولی این رادش بندهخدا رو چرا این شکلی کردن؟ خلاصه خوشمان آمد در کل ولی خوب وقتی یه چیزی رو هی کش میدن و همهچی تکرار میشه بیمزه میشه دیگه. در قسمت مثلا ۱۷ یا ۱۸ دیگه نمیتونی به کشرفتنهای حیفنون بخندی. یعنی از این نظر فرقی با شبهای برره نداره، اونم انقدر کش دادن تا بیمزه شد. ولی من کشته مردهی این نصیحتهای وسط سریالم که چه میدونم مالیاتتون رو بدین، بنزین هدر ندین و غیره. خوب این فرهنگ مزخرف نصیحت رو مسخره کردن.
موقع دیدن این سریالهای مهران مدیری یاد خاطرهای از دوران مدرسهام افتادم. اون زمان که مهران مدیری و رادش اینا با ساعت خوش معروف شدن یادتونه؟ من اون موقع مدرسه میرفتم و تو اون دوره ما حرفی به جز هنرپیشههای ساعت خوش نداشتیم و هر کدوم از بچههای مدرسه عاشق یکی از اونها بودن. البته به جز من! من عاشق همهشون بودم. یک روز یکی از بچهها تا که وارد مدرسه شد گفت:«بچهها شمارهی مهران مدیری رو گیر آوردم!» ما رو میگی همه هیجانزده شده بودیم، داشتیم کف میکردیم. اون میگفت مهران مدیری به یکی از دوستهاش شماره داده. شماره رو به ما که دوستهای خوبش بودیم داد و گفت به کسی ندیم. الان هر چی فکر میکنم اون موقع میخواستم به مهران مدیری زنگ بزنم چی بگم یادم نمیاد. ولی خوب آدم وقتی شمارهی مهران مدیری رو داره حتما باید زنگ بزنه دیگه! مخصوصا که تینیجر باشی و عقلت هنوز درست رشد نکرده باشه. اتفاقا عصر اون روز تنها شدم و نشستم پای تلفن. قلبم داشت میومد توی دهنم. اون زمان نه تنها دوستپسری نداشتم، حتی تلفنی هم با کسی حرف نزده بودم. خلاصه تازهکار تازهکار! شماره رو گرفتم، اشغال بود. چند بار گرفتم تا آقایی گوشی رو برداشت و من در عالم خودم مطمئن بودم که خودشه! صدا که صدای خودشه! منهم صاف برگشتم گفتم: «آقای مدیری؟» چشمتون روز بد نبینه که طرف منفجر شد و توی گوش من صدای دادش پیچید که: «کی این شماره رو به شما داده؟ چرا اینقدر مزاحم میشین؟» من که دو قدم بیشتر به سکتهام نمونده بود زود قطع کردم. باور کنید دو سال گذشت تا من دوباره مزاحم تلفنی کسی شدم!
الان که فکر میکنم میگم یا مهران مدیری اون زمان جوگیر معروفیتش شده بوده و به یه دختری شماره داده و اینجوری شمارهاش پخش شده و خودش عاصی یا احتمالا اصلا شمارهی یه بنده خدایی بوده که شاید یه نفر باهاش دشمنی داشته. به هر حال دلم واقعا واسه اون طرف میسوزه، چون اگر شماره به دست من و همکلاسیهام رسیده، حتما در بقیه مدرسههای دخترونهی تهران هم پخش شده. حالا شما حساب کنید چند تا خل و دیوونه مثل من به این شماره زنگ زدن.
من رسما از این حرکت شنیعی که کردم ابراز پشیمانی میکنم. از اون آقای محترم حالا چه مدیری یا غیر مدیری طلب پوزش و حلالیت دارم. آقا به خدا بچه بودیم، عقلمون نمیرسید! مخلصیم.

مجید گفت،
ژانویه 18, 2009 در 1:23 ب.ظ
“ایول…! معنی پشت کوه رو هم فهمیدیمD: ”
(جوان غرب زده)
خانومچه: منظورت از جوان غربزده چی بود؟
احسون گفت،
ژانویه 18, 2009 در 1:47 ب.ظ
آورده اند اندر تفسیر آن کامنت_بلاگم در کامنت دونی پست قبلیت:
هه…بابا خیلی باحالین شماها…یعنی اونا رو جدی گرفتی؟مطابق معمول خزعبلاتی بود اینچنین…در مورد من یه اصل کلی وجود داره:من همیشه دارم شوخی می کنم مگر اینکه خلافش ثابت بشه…بیخیال…به دوست پسر جان هم بگو ما زمین خوردشیم.جدآ من انتقادات کسی رو که گیاه خواری میکنه در مورد شکار دربست میپزیرم…ولی آدمایی که خودشون گوشت میخورن چطور میتونن بیان از درد کشیدن حیوون و کشته اونا به خاطر خودخواهی شکارچیا انتقاد کنن؟مگه نه اینکه اونا خودشون هم مشابه این کارو با یه شکل دیگه انجام میدن؟
بگذریم…این قضیه شکار هم خیلی به درازا کشید دیگه…اومدی ایران با دوئل بین خودمون حل میکنیمش…هه…
و اما جناب مدیری:واقعیت اینه که مهران مدیری یه فرافکنی بزرگ در زمینه طنز بصری ایران انجام داد…تو جایی که هنوز تو بهترین کارای طنز سینما مخاطب باید مثل دهه چهل از افتادن هنرپیشه تو حوض آب بخنده حضور مدیری و اطرافیانش(مخصوصآ برادران قاسم خانی)که با وارد کردن مسایل سیاسی به حوزه کاریشون(اونم با اوضاع و احوالات اینجا و جو خفقان عجیبش)تونستن معناگر طنز واقعی باشن رو باید به فال نیک گرفت…هر چند که این وسط کارهای ضعیفی مثل “باغ مزخرف!!!”هم داشته باشن.
هیچی دیگه.همین…تا بعد.
محمد گفت،
ژانویه 18, 2009 در 2:27 ب.ظ
ولی واقعا پشت کوهید هنوز…
این قسمتهایی رو که میگی اصلا یادم نمیاد….
ولی اون موقع یادمه…میگفتن رادش شمارش رو به دخترای شهرک غرب میفروشه!
خانومچه: چرا پشت کوهم هنوز؟ کاش یه کم توضیح میدادید.
احسون گفت،
ژانویه 18, 2009 در 4:31 ب.ظ
…نه اونکه شما به خاطر همون “حس خوبی” که گفتم حق هرگونه غرغر و اعتراضی رو داری و گردن منم که از مو باریکتره…و اینکه این نیمه گیاهخوار که گفتی ینی چی؟ینی گیاهارو تا نصفشون میخوری؟(یه موجود گرد که داره قهقهه میزنه!!!جدآ اینجا از این شکلکا نداره یا داره و من انقد چلمنم که توانایی استفاده ازشو ندارم؟)
جوون غرب زده گفت،
ژانویه 18, 2009 در 4:38 ب.ظ
خوب شد معنی پشت کوه رو هم فهمیدیم!
جوون غرب زده گفت،
ژانویه 18, 2009 در 4:41 ب.ظ
ئه… این browser خنگ داشت از cache میاورد من comment ها رو نمیدیدم فکر کردم comment ای که فرستادم نیومده یه بار دیگه فرستادم…
جوون غرب زده هم معلومه دیگه… از شما بعیده;)
Him گفت،
ژانویه 18, 2009 در 6:17 ب.ظ
ضمن عرض تشکر!
آره حق با شماست.
ولی مشکل اینه که من اصلا بلد نیستم با کسی ، یک دوستی رو شروع کنم . چه طرف پسر باشه چه دختر. حالا چطوری باید مشکل رو حل کنم! نمیدونم. هنوز که نتونستم.
همینهایی رو هم که میشناسم، اول اونها با من دوست شده اند .. که خب البته دختر نبوده قاطیشون .
—
آره اینجا هم همون ماءالشعیر!!!! …ولی طرفهای شما احتمالا بیشتر هاینکن میخورند. این طرفها بیشتر Bud میخورند ( و میخوریم!)
خوش باشی.
فعلا.
خانومچه: نه اینها هم همون باد می خورن ولی بهش میگن بودوایزر! البته میگن با مال شما فرق داره ولی من بالاخره نفهمیدم چه فرقی داره.
barayeto گفت،
ژانویه 19, 2009 در 8:31 ب.ظ
مر دم از خنده.ببین من هم اون دوره را یادمه…
یه احساسی دارم..من هر شبی که سریال های مهران مدیری را می دیدم احساس تهی بودن میکردم.هر چند که کلی میخندیدم.نمی دونم چرا…یه جور هایی میگفتم این ها این همه نقد دارند میکنند همه چیز را، چجوری است که به خاطر یک نقد کوچکتر از این ا روزنامه را میبندند و دهن ادم را سرویس میکنند وبعد این ها….یک جوری به نظرم تمیز نمیرسند.سرشان به یک جایی بند است که خوشم نمی اید .
اما تیز هزش است این مدیری عجیب تو پرداختن طنز…اون قسمت را که بردبار این ها لباس
خان ها را پوشیده اند یادته؟ عالی بود..یکی از بهترین طنز های عمرم بوده.
مریم گفت،
ژانویه 23, 2009 در 5:43 ب.ظ
مساله ای به نام حجاب
http://hejab-diary.blogfa.com/
احسون گفت،
ژانویه 24, 2009 در 4:20 ب.ظ
کجایی دختر,نیستی؟برا تو که هر یکی دو روزی آپ می کردی این گور و گم شدن هم رکورد بدیه و هم بیشتر از اون نگران کننده…در اسرع وقت منو از احوالاتت با خبر کن “آبجی”…
به قول خودت مخلصیم.
konj گفت،
ژانویه 25, 2009 در 4:40 ب.ظ
منم ساعت خوشیا رو دوست داشتم..اون موقع دوم یا سوم دبیرستان بودم..فکر کنم هم سن باشیم..بزن قدش
konj گفت،
ژانویه 26, 2009 در 7:09 ق.ظ
ای جوووون..رسیدن بخیر..زود باش بنویس ببینم سفر چه خبر بوده..منم عازم سفرم.. منم از آشناییت خوشحالم.. حقیقتش چون احتمالا در حال ترک دیارم نوشته های تو هم دلگرمیه برام و هم راهکار :*
barayeto گفت،
ژانویه 27, 2009 در 1:40 ق.ظ
هی بچه سفری ؟ چرا نمینویسی؟ رفتی خانه مادر و پدر اقای دوست و دارند بهت عکس های عروسی در و همسایه را نشان میدهند؟ چون ا نمیکنی داشتم مطالبت رو تو بلاگفا میخوندم.همینجوری پیش بره کم کم میرم مشق های کلاس اولت رو پیدا میکنم میخونم.خیلی باحاله.خوشم میاد که ادم ها یی رو میبین که اینقدر مثل من میبینند دنیا رو…احتمالا یه جور قرص میخوریم هر دو!!!!