بالاخره نمردیم و یک نفر ما رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرد. داشتم عقدهای میشدم! جیران عزیز، من گاهی از پشت این میز تحریر درهم برهم مینویسم که همونطوری که میبینی جمع و جورش نکردم و به محض دریافت فرمان از طرف تو دوربین رو دست گرفته و فرمانت را لبیک گفته و به وظیفهی شرعی خودم عمل کردم.

گاهی هم روی تخت میشینم و لپتاپ رو میگذارم روی میز بالای تختم.


konj گفت،
ژانویه 29, 2009 در 5:14 ب.ظ
چقدر برام جالبه که محیط زندگی تو می بینم..تقریبا یه شمه ای از سلیقه ت ، علایقت و اوضاعت میده..از ترمه ها معلومه که سنتی دوست هستی تا حدی..حروسک خرسی هم که دوست داری..اهل موسیقی هم که هستی.از شمعت معلومه اهل دلی..شیکمویی وووو بازم بگم!!!؟
خانومچه: البته اون خرسه سلیقهی من نیست. کادو بود. ولی شکمویی بودنم رو دیگه از کجا فهمیدی؟
konj گفت،
ژانویه 29, 2009 در 5:22 ب.ظ
از اون خوراکی که داخل نایلون ریختی درشم محکم بستی تا دزد نزنه.. اونی که کادو آورده هم خوش سلیقه بوده.. درست گفتم اهل دلی یا نه؟؟؟
خانومچه: هرچی گفتی درست بود. خیلی باحالی! الانم جات خالی دارم خرما و چایی میخورم. خوب تو هم عکس بگذار اگر دوست داری.
konj گفت،
ژانویه 29, 2009 در 5:43 ب.ظ
خانومچه جوونم..خیلی دلم می خواد عکس بذارم..اما برای سفر دوشنبه دوربینمو دادم سرویس تا سنسورشو تمیز کنن..الان دوربینی ندارم..اما یه عکس قدیمی دارم از محیطی که توش می نویسم..البته یه قسمتیشه..اما به درد برطرف کردن کنجکاوی می خوره
..برو به این لینک
http://blog.360.yahoo.com/blog-VOp51aMiRKdPpTaOdRzSXoyL?p=335#comments
خانومچه: اگر سوت بلبلی بلد بودم برات الان سوت میزدم. اتاقت خیلی نازه. مخصوصا اون آینه. کجا به سلامتی؟ امیدوارم سفر خوبی داشته باشی.
جیران گفت،
ژانویه 29, 2009 در 9:56 ب.ظ
من متاسفانه نبودم….رفته بودم شلوار بخرم برا اقای دوستم.هر چی میگم چی میخوای هی میگه شلوار.تا حالا 4 تا براش خریدم .همه ساکم شده شلوار های اقا.تو احتمالا مجبور شدی بری دکتر نه؟دکتر چی؟
ببین من هم بعضی وقت ها روی تختم مینویسم اما کی جرات داره عکس بگیره از اون خوکدونی!!!ا راستی رو میزی هامون شبیه همه..
ایران نمیای راستی؟
سروش گفت،
ژانویه 30, 2009 در 1:13 ق.ظ
ایول
تو هم تو بازی های وبلاگی شرکت می کنی؟!!!
من موقعی که ملت رو دعوت میکردم یه حسی بهم می گفت که عمرا دعوتم رو قبول نمی کنی و بنابراین سنگین تر دیدم که اصلا دعوتت نکنم
الان ضایع شدم
خانومچه: ای بابا! چه حرفها! ضایع شدن اصلا یعنی چی؟ من الان دارم به خودم شک میکنم که ایراد کارم چیه که باعث شده تو فکر کنی من انقدر از خود متشکرم که دعوتت رو قبول نمیکنم. والا من این جورا هم نیستم!