ژانویه 14, 2009 در 11:32 ب.ظ (کمی تا قسمتی سیاسی)
آدم چیزهایی میشنوه و میخونه که شاخ درمیاره. ظاهرا شنبه گذشته در شهر دویسبورگ تظاهراتی در حمایت از فلسطینیان غزه برگزار شده. برگزار کننده هم یک سازمان اسلامی ترکیهای بوده به نام میلیگوروش که اینطور که امروز فهمیدم دولت آلمان زاغ سیاهش را هم چوب میزند، خلاصه از این رادیکالها هستند.
یک دانشجوی آلمانی که میدونسته تظاهرات از دم خونهاش رد میشه دو پرچم اسراییل یکی به بالکنش و یکی هم به پنجرهی اتاق خواب نصب میکنه که حمایت خودش از اسراییل رو نشون بده. تظاهر کنندههای محترم با دیدن پرچمها قاط میزنند و شروع میکنند به داد و فریاد و مرگ بر اسراییل و الله اکبر و حتی پرت کردن سنگ و یخ و چاقوی جیبی و … به طرف پنجره.
پلیس آلمان هم فکری بهتر از شکستن در خونهی دانشجو و کندن پرچم اسراییل به ذهنش نمیرسه! جالب اینکه اول طبقه رو اشتباه کرده بودند و در خونهی همسایه پایینی بدبخت رو هم شکستن! این کار پلیس باعث شور و شادی تظاهرکنندگان میشه. حتی ساعتها بعد هنوز جوونهایی اونجا ایستاده بودند که تا کسی از اهالی اون خونه رو میدیدن فحشهایی مثل «یهودی گه» میدادن.
من کاری به این ندارم که اون دانشجو چرا پرچم اسراییل آویزون کرده. نظرش اینه که باید از اسراییل حمایت کرد، خوب باشه. حق داره تو خونهاش هر کاری دلش میخواد بکنه. از اون تظاهرکنندگان مسلمان رادیکال هم انتظار دیگهای نداشتم. گرچه با این کارهاشون گند میزنن به هرچی تظاهرات صلحدوستانه، ولی خوب اونها عقلشون تا همینجا میرسه و نه بیشتر. ولی این پلیس آلمان مگه مغز خر خورده بود؟ (چقدر این حیوانات بدبخت نازنین باید برای ما آدمهای بیشعور مایه بذارن! تا حالا از نزدیک خر دیدین؟ موجود نازنینیه. بگذریم!) آخه طبق هر قانونی که در نظر بگیریم، اینها باید اون مردمی رو که آشوب به راه انداختن و به خونهی یه بندهخدایی حمله کردن دستگیر میکردن.
حالا رییس پلیس دویسبورگ به غلط کردن افتاده. البته میگن ما آمادگی لازم رو نداشتیم، چون روی هزار شرکتکننده حساب کرده بودیم ولی ده هزار نفر اومدن. اینهم به نظر من نشون میده که اینها هنوز مسلمونها رو نشناختن.
این رو هم بگم که این یک اتفاق کوچک و پیش پا افتاده نیست. آلمانیها به خاطر گذشته و تاریخشون و دوران هیتلر خیلی روی مساله یهودیها حساسند. یعنی به شدت با ضد یهودیها برخورد میکنند. البته متاسفانه تفکر ضد یهودی هنوز هم خیلی زیاده، مخصوصا بین مسلمانهای اینجا که کم هم نیستند. ولی اینکه همچین حرکتی از طرف پلیس آلمان انجام داده بشه باعث سرافکندگی دولت و سیاستمداران آلمانیه. مطمئنم که این موضوع دنبالههایی خواهد داشت.
اگر میخواین ببینین ویدیوش تو این سایت اشپیگل هست، اونهایی هم که آلمانی بلدن میتونن مفصل جریان رو بخونن.
5 دیدگاه
ژانویه 14, 2009 در 5:19 ب.ظ (کم حرفی)
دلم برای مامانم میسوزه که وقتی بچههاش باهم حرف میزنن چیزی نمیفهمه. باور کنید ما بد نیستیم ولی تا ما بخواهیم حرفهامون رو به فارسی حالی همدیگه کنیم، بیست بار به آلمانی تجزیه تحلیلشون کردیم.
۱ دیدگاه
ژانویه 13, 2009 در 3:52 ب.ظ (بدون دسته بندی)
من اگر به همهچیز این مملکت عادت کنم، امکان نداره به مدل ظرف شستنشون عادت کنم. تصور کنید ظرفها رو اول تمیز میکنن، یعنی آشغالها و چربی کلیش رو میگیرن. بعد ظرفشویی رو پر از آب گرم میکنن و چسمثقال مایع ظرفشویی میریزن اون تو. بعد اون تو دستی به سر و روی ظرفها میکشن و اونها رو از آب و کف درمیارن و در همون وضع کفی خشک میکنن. اگر بهشون بگی این که کفیه، جواب میشنوی که مایعظرفشویی در آلمان تحت قانون موادغذایی قرار دارد و مادهی مضر یا سمی در آن وجود ندارد.
اوایلی که اومده بودیم اینجا برادرم که خیلی میخواست به مامانم کمک کنه ظرفها رو میشست. مامانم که نمیخواست بزنه تو ذوقش صبر میکرد و تا چشمش رو دور میدید دوباره ظرفها رو میشست. خدا رو شکر عاقبت ماشینظرفشویی خریدیم و از بساط عملیات مخفیانه ظرفشویی دوبله راحت شدیم.
آقای دوستپسر فکر میکنه من خیلی فداکارم که همیشه داوطلبانه ظرف میشورم. البته خشک کردن ظرفها وظیفهی اونه. یک بار هم که عجله داشتیم میگفت:«بذار من بشورم. تو خیلی اساسی میشوری.» خلاصه خبر نداره که من ظرف شستنش رو اصلا قبول ندارم.
راستی اگر فکر میکنید خشک کردن ظرف کار بیهودهایست سخت در اشتباهید. آب اینجا انقدر گچ داره که اگر ظرف رو خشک نکنی گچ بهش میمونه، قشنگ زبر میشه. لیوان و ظروف شیشهای رو که دیگه نگو، قشنگ لک میشه، خاکستری میشه تقریبا. البته مقدار گچ از منطقه به منطقه فرق داره ولی به هر حال همه جا همین وضعه. خلاصه گفتم اگر این طرفها اومدید بدانید و آگاه باشید.
عجب پست «من خیلی خانم خانهداری هستم. وقت شوهر کردنمه.»ای شد!!!
2 دیدگاه
ژانویه 12, 2009 در 10:48 ب.ظ (غم و غصه, کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
ببخشید، این آقای ابطحی میخواد رهبر رو خر کنه یا ملت رو؟
نوشتن دیدگاه
ژانویه 12, 2009 در 9:50 ب.ظ (زنانه, غم و غصه)
حالم بده. دارم زیر فشار زندگی له میشم. معنی «صورت رو با سیلی سرخ نگه داشتن» رو با تمام وجود درک کردم. سعی میکنم به کارهای روزمرهام ادامه بدم. سعی میکنم درس بخونم. سعی میکنم دنبال کار باشم. سعی میکنم بنویسم. سعی میکنم امیدوار باشم به اینکه همه چیز بهتر خواهد شد. سعی میکنم و در هیچکدام موفق نیستم. احساس میکنم جوانیم با هیچ و پوچ به هدر رفت. در غم و اشک و دوری.
امروز به یاد فامیل در ایران بودم (نه که هر روز نیستم!) و با خودم فکر میکردم تا دفعهی دیگر که بروم چه اتفاقاتی افتاده که من خبر ندارم؟ کیازدواج کرده؟ کی بچهدار شده؟ کی طلاق گرفته؟ نمیدونید چه احساس بدیه وقتی بین عزیزانت هستی و در مدت کوتاهی متوجه میشی که از هیچی خبر نداری. احساس غربت در وطن.
عقلم بهم میگه حالا دیگه اینجا وطنمه ولی فکر نمیکنم احساسم هیچوقت اینو بپذیره و هضم کنه. بنابراین تا ابد هرجا که باشم در غربتم.
باید به خیلیها زنگ بزنم. نمیتونم. زنگ بزنم و دروغ بگویم که خوبم؟ یا گریه زاریهای همیشگی و شنیدن دلداریهای همیشگی؟ نمیخوام. دیگه مسکن نمیخوام. میخوام درد بکشم شاید درمونش رو پیدا کردم. شاید اونقدر بهم فشار آورد که تکونی خوردم.
به دوستی قدیمی که مدتهاست باهاش در ارتباط نیستید ولی خبر دارید که سرطان گرفته چی میگید؟ بگین که من بهش بگم. سه ماهه میخوام بهش زنگ بزنم ولی نمیتونم. هر روز بهش فکر میکنم ولی نمیتونم اون تلفن لعنتی رو بردارم.
دیگه به مردها اعتماد ندارم. نمیخواستم اینجوری باشم ولی میبینم شدم. دوستپسر یکی از دوستهای صمیمی سابقم حالا که از اون جدا شده برام کارت فرستاده. دلم میخواد فکر کنم که فکری پس کلهاش نیست ولی نمیتونم. همکارم که خیلی باهام مهربون میشه ته دلم میگم «نکنه منظوری داره…وای نه! من با زنش دوستم!» نمیدونم چرا اینجوری شدم.
از همه بدتر اینکه دارم عقدهای میشم. آدمهای موفق عصبیم میکنن. دروغ چرا حسود شدم. هیچوقت حسود نبودم. حسودها رو اصلا آدم حساب نمیکردم. حالا تا میبینم یکی پیشرفت کرده یا موفقه دلم میخواد خفهاش کنم. خیلی رقتبرانگیزه، نه؟ عوضش عاشق بدبخت بیچارههایی مثل خودم هستم. اگر یک کم هم سیمهاشون قاطی داشته باشه که چه بهتر.
از خودم بدم میاد. از ترسو بودنم. از لرزان بودنم. از بیارادگی و بیبرنامهگی.
ببخشید مزخرف نوشتم. خیلی مخلصیم.
5 دیدگاه
ژانویه 8, 2009 در 8:56 ب.ظ (زنانه)
امروز رفته بودم دکتر نسخه بگیرم. دکتر زنان، نسخه قرص ضدحاملگی. این هم از اون ضد و نقیضهای آنچنانیه که در ایران هر کسی میتونه از داروخانه قرص ضد بارداری بخره ولی اینجا باید حتما نسخهی دکتر زنان داشته باشی. تازه اگر هر سال نری کنترل بهت نسخه نمیدن. کلی معطل شدم تا منشی از دکتر امضا بگیره. توی اتاق انتظار دو تا زوج نشسته بودند. همیشه مردها توی اتاق انتظار دکتر زنان تابلو میشن. آدم فوری میفهمه که خانومه حامله است. یکی از این دو تا زوج همچین با هم عاشقانه حرف میزدن و تمام مدت دستشون تو دست هم بود و سر و کلهی همدیگرو نوازش میکردن که بیا و ببین. البته من یک کلمه از حرفهاشون رو هم نفهمیدم، فکر کنم لهستانی بودند ولی اییییییییییییییییییییییینقدر حسودیم شده بود که نگو و نپرس. از فکر اینکه اومدم نسخهی قرص ضد بارداری بگیرم ولی دلم میخواست جای اون خانومه من حامله بودم، داشتم دق میکردم. بدتر از همه فکر این بود که آخه الاغ تو که نه درست تموم شده، نه پول داری، نه کار درست حسابی داری، غلط کردی دلت بچه میخواد!
یکی از کارکنان مطب اومد و اسمی را صدا زد. هیچکس عکسالعملی نشون نداد. او هم رو به من پرسید: «اشتباه تلفظ کردم؟» من از کجا باید میدونستم؟ ولی ظاهرا او مطمئن بود که این اسم سخت و عجیب اسم منه! عاقبت خانوم لهستانی پاس بارداریش را نشان داد و گفت: «منظورتون این اسمه؟» و معلوم شد که نوبت اونه! صحنهی خندهداری بود. ولی خوب من تنها کسی بودم که به قیافهام میومد اسم سخت و عجیبی داشته باشم.
ببخشید محض اطلاع میپرسم، چون من کسی رو در ایران نمیشناختم که حامله بوده باشه و تجربه ندارم: در ایران هم به خانمهای باردار پاس بارداری میدن؟ اسمش هم پاس بارداریه یا اسم دیگهای داره؟
دیگر عرضی نیست، جز اینکه بسه بابا! داریم یخ میزنیم، کی تابستون میشه؟
پ.ن. آق احسون سوالاتی پرسیدن که در قسمت کامنت جواب دادم. محض اطلاع تنبلهایی که به کامنتدونی نمیرن نکات مهم:
خوب آخه قرص بارداری هم نوعی دواست یعنی خوب هورمونه و اینجاییها اونطور نیستن که مثل نقل و نبات دوا و هورمون بالا بیندازند و کسی عین خیالش نباشد. در نتیجه باید زیر نظر دکتر باشد و ضمنا آدم مرتب برود برای آزمایش سرطان و این حرفها. به نظر من که خوبه.
پاس بارداری هم دفترچهایست که به هر خانم بارداری میدهند و در اون دکتر تمام نکات مهم و مراحل بارداری و آزمایشهای انجام شده را ثبت میکند. مثلا اگر به دوایی حساسیت داشته باشی یا بیماری داشته باشی در اون دفترچه مینویسند که هر دکتری که رفتی یا اگر مثلا وسط خیابون بلایی سرت اومد و کار به آمبولانس و بیمارستان کشید، همهی نکات مهم پروندهی پزشکی و بارداری جلوی چشمشان باشد.
در مورد سقط جنین جداگانه خواهم نوشت.
5 دیدگاه
ژانویه 7, 2009 در 12:11 ق.ظ (کمی تا قسمتی سیاسی)
تازگی دوباره کرم شبهای برره گرفته بودم و اون قسمتهایی رو که اون زمان داونلود کرده بودم نگاه میکردم. اون قسمت یادتونه که رادیو خبر داد ده بغلی بخش میشه و بررهایها عصبانی شدن که چرا برره بخش نشده؟ جمع شدن تو میدون برره و میگفتن ما برای اعتراض برره رو آتیش میزنیم. بدجوری من رو یاد حماس انداختن این بررهایها!
2 دیدگاه
ژانویه 6, 2009 در 2:07 ب.ظ (کم حرفی)
تکنیکزدگی اینه که من توی کتابخونه دانشکده نشستهام، استادی میاد تو و بعد از چند لحظه صدای جیک جیک بلند میشه. من تو دلم میگم: «عجب زنگ موبایل ضایعی داره. اصلا غلط کرده موبایلش رو آورده تو کتابخونه!» بعد از نیم دقیقه که صدای جیک جیک قطع نمیشه می فهمم که صدای پرندهای واقعیه که داره روی درخت دم پنجرهی کتابخونه ورجه وورجه میکنه!
نوشتن دیدگاه
ژانویه 6, 2009 در 12:24 ق.ظ (کمی تا قسمتی سیاسی)
يك روز پس از آنكه سخنگوي دولت احمدينژاد از دو برابر شدن بودجه مترو در سه سال اخير خبر داد، شركت مترو به تكذيب اين موضوع پرداخت و فاش كرد كه نه تنها ادعاي دو برابر شدن درست نيست، بلكه در دولت نهم بودجه مترو به يك پنجم كاهش يافته است.
نمیدونم چرا به دروغ گفتن اینها عادت نمیکنم. آخه چطور میشه یه مسئول رسمی کشور آنهم سخنگوی دولت که باید راجع به همهچیز اطلاعات بدهد، اینجوری در روز روشن دروغ بگوید. بار اول و دومشان هم که نیست.
یاد وزیر راه و ترابری آلمان افتادم که چند وقت پیش نزدیک بود کارش به استیضاح بکشد، آنهم نه به خاطر دروغ گفتن، بلکه به خاطر نگفتن موضوعی. جریان این بود که شرکت راه آهن آلمان مدتها بود که برنامهی خصوصیسازی و بورسی و سهامی شدن و این حرفها داشت. ولی امسال که کار به بحران اقتصادی کشید، تصمیم گرفته شد که زمان الان مناسب این کار نیست. ولی رئیس راهآهن خیلی روی این موضوع اصرار داشت. بعدا معلوم شد که مدیران و رؤسای راه آهن برای خودشان یک مبلغ چند میلیون یورویی تعیین کرده بودند، یک چیزی تو مایههای جایزه به خودشان اگر این خصوصیسازی به سرانجام رسید. این موضوع سر و صدای همه را درآورد. آقای وزیر هم مثل بقیه داد و فریادش دراومد و حتی یکی از کارکنان عالیرتبهاش را اخراج کرد که چرا من را در جریان نگذاشتهای! این موضوع آخر اکتبر ۲۰۰۸ بود و بعدا معلوم شد که آقای وزیر از آگوست در جریان مبلغهای هنگفت برای مدیران بوده و چیزی نگفته. نمیدونید چه غوغایی کردند اینها. صبح تا شب هر کسی از دم تلویزیون و رادیو رد میشد میرفت یک مصاحبه میکرد و میگفت این باید استعفا بده.
حالا تو مملکت ما از صبح تا شب دارن دروغ تحویلمون میدن. کی به کیه؟
۱ دیدگاه
ژانویه 5, 2009 در 8:19 ب.ظ (بدون دسته بندی)
سال شر 2008 تمام شد. امیدوارم 2009 بهتر باشد. هم شما شاد و سر حال باشید و هم من و هم این وبلاگ روبه راه باشد.
در راستای برنامه ی بهبودبخشی کیفیتی وبلاگ تصمیم گرفتم از این به بعد کمی بیشتر از آلمان و مردمش و اخلاقیاتشون بنویسم که شما که میایید اینجا و هی غرزدنهای بنده رو تحمل می کنید حداقل چهار کلمهی به درد بخور هم بخونید. شاید روزی روزگاری راهتون به ولایت ما افتاد و به دردتون خورد.
امروز حسابی به خردمندانه بودن این جملهی آلمانیها پی بردم که «هوای بد وجود نداره، فقط لباس نامناسب وجود داره.» واقعا هم اگر آدم میخواد اینجا مثل آدم زندگی کنه باید لباسهای مناسب داشته باشه. از جمله کاپشن بارونی درست و حسابی که به معنای واقعی کلمه آب لای درزش نره. دوم کفش راهپیمایی (لطفا با تظاهرات اشتباه نشود.(وای چقدر بیمزه بود) ). امروز که صبح کلهی سحر در هوای تاریک از در خونه اومدم بیرون دیدم ۱۵ـ۲۰ سانتی برف نشسته. این دختر ژیگولها رو که دیدم که با چه رنج و عذابی سعی میکردند با چکمههای پاشنهبلند چرمیشون توی برفها راه بروند، اول کلی به خودم باریکلا گفتم که از این ژیگول ننرها نیستم و بعد هم کلی دعا به جون آقای دوستجان کردم که وسط تابستان با سعی و تلاش و مخزنی فراوان بنده رو متقاعد کرد که کفش راهپیمایی بگیرم. البته این کفشها دو سه ماهی نو نو در کمد خاک خوردند تا پاییز شد و بارونهای آنچنانی شروع شد و ما به مزیتشون پی بردیم. خوبیشون اینه که اصلا لازم نیست نگاه کنی داری کجا پا میذاری، آب باشه، گل باشه، برف باشه هیچ اتفاقی نمیافته. نه کفشت خیس میشه نه پات! این واقعا موهبتی الهیه در اینجا که سالی ده ماه بارون میاد و اون دو ماه تابستونش هم… ولش کن. بیخیال. خلاصه امروز این کفشها نهایت فایدهشون رو نشون دادن.
اینهم چند تا عکس که فکر کردم شاید براتون جالب باشه:
- این پرنده روی یخهای دریاچه نشسته بود. ویکیپدیای فارسی میگوید اسمش مرغ نوروزی است ولی تا جایی که من یادم میآید به اینها میگفتیم مرغ دریایی یا پرندهی دریایی.

- اینهم دریاچهی یخزده. فقط من نفهمیدم چرا راه راه شده!
باز هم دریاچهی یخزده

همهی اردکها در قسمتی که یخ نزده بود جمع بودند و این پرندهی رنگارنگ اون وسط خیلی جلب توجه میکرد. کسی میدونه این دیگه چه جونوریه؟
من خنگم یا این وردپرس دهن آدم رو سرویس میکنه تا چهار تا عکس آپلود کنه؟ نطقم کور شد بس که اعصابم خورد شد. هنوز میخواستم بعد از گذاشتن عکسها کلی بنویسم. دیگه حوصله ندارم!
پ.ن. ظاهرا پرندهی عجیب اونقدرها هم عجیب نیست و یک نوع اردک است. در
ویکیپدیا ببینید.
2 دیدگاه