فوریه 28, 2009 روی 1:35 ب.ظ (غرزدنها, کم حرفی)
ببینید اعتماد چی نوشته:
بي شک اين چهره هاي معتبر سينمايي مي توانند حاملان تصاوير جديد، واقعي و
بانشاطي از ايران امروز باشند. به نام هاي اين مردان سينماي امريکا و جهان
نگاه کنيد. آنها بزرگ و مهم هستند؛
آنت بنينگ؛ عضو هيات رئيسه آکادمي علوم و فنون سينمايي و بازيگر فيلم هاي
ولمونت (1989)، کارت پستال هايي از لبه (1990)، جيب برها (1990)، متهم به
جرم (1991)، درباره هري (1991)، باگزي (1992)، ريچارد سوم (1995)، مريخ
حمله مي کند (1996)، در روياها (1999)، زيبايي امريکايي(1999)، جوليا بودن
(2004)، زنان (2008).
پ.ن. جلالخالق! الان دیدم که این چیزی که من دارم غرش رو می زنم
در برابر بعضی گافهای دیگه هیچه!
تا کنون 3 نظر داده شده
فوریه 27, 2009 روی 12:56 ق.ظ (غم و غصه, کمی تا قسمتی سیاسی)
لعنت به این جمهوری اسلامی که آدم رو در چه شرایطی قرار میده: من دو روزه که در این موندم که حالا باید خوشحال بود که این بندهی خدا را سنگسار نکردند یا ناراحت که اعدامش کردند؟ تکلیف بقیهی سنگساریها چیمیشه؟ باید از حالا تنشون بلرزه که ممکنه هر لحظه اعدام بشن؟ واقعا نمیدونم چی «بهتره»، مرگ سریع با طناب دار یا صبری طولانی به امید نقض حکم سنگسار و وجود همیشگی وحشت از اجرای حکم و شاید در پایان هم مرگی زجرآور؟ شاید من اشتباه میکنم ولی به نظر من برعکس حکم اعدام که تقریبا در ایران عادی و روزمره شده برای اجرای حکم سنگسار یه سری سدهای نامرئی وجود داره. یعنی خود کسانی که در زندانها و قوهقضاییه کار میکنند هم به راحتی این کم رو به اجرا درنمیارن. محکوم به سنگسار سالها در زندان میمونه ولی اکثر حکمهای اعدام به سرعت اجرا میشن. ولی اینکه برای محکوم کدوم حالت بدتره رو واقعا نمیدونم. آیا زندگی به هر قیمتی و در هر شرایطی بهتر از مرگه؟ نمیدونم. اصلا چرا ما باید مجبور به مزهمزه کردن و سنجیدن این افکار خشن و تلخ باشیم؟ چرا باید کار به جایی برسه که آدم از شنیدن خبر اعدام «خوشحال» بشه و پیش خودش بگه «باز خوبه زیر سنگسار نمرد»؟ لعنت!
گاهی دلم از این میسوزه که موقعیت محکومهای شهرهای دورافتاده و کوچک و مذهبی چقدر بدتر از موقعیت محکومهای شهرهای بزرگ و مخصوصا تهرانه. مثلا توی مشهد چقدر راحت و چه تند تند چند نفر رو باهم سنگسار میکنند. در تهران تقریبا غیرممکنه. (گرچه از اینها همهچی برمیاد)
عصبانیم.
تا کنون 5 نظر داده شده
فوریه 18, 2009 روی 10:51 ب.ظ (کم حرفی)
دارم برای برادر عزیزم با آب و تاب تعریف میکنم که دوست افغان نازنینم که متولد آلمان است با شنیدن جملهی «از ماست که برماست» با تعجب پرسید:
?from yoghurt to yoghurt
بعد خودم درست مثل اون لحظه ای که این ترجمه رو شنیدم غشغش میخندم. برادرم جدی و با تعجب میگه: «خوب برای درست کردن ماست باید از ماست استفاده کرد دیگه.»
حالا مجسم کنید قیافهی خانومچه را در آن لحظه!
تا کنون 12 نظر داده شده
فوریه 16, 2009 روی 8:10 ب.ظ (زنانه, کتاب)
بالاخره کتاب «من آزاد هستم» مسیح علینژاد را گرفتم. چند ماه پیش که میشد از طریق اینترنت سفارش کتاب را داد آنقدر دست و پاچلفتیبازی درآوردم و سربههوا بودم که مهلت گذشت و داغش بر دلم ماند. در عوض این بار دو نشان را با یک تیر زدم و در سفر برلین هم سری به «خانهی هنر و ادبیات هدایت» عباس معروفی زدم و هم «من آزاد هستم» را گرفتم.
وارد که شدیم به دوست آلمانی برلینیم گفتم:«وجود اینجا دلیلی کافیست برای اینکه من به برلین اسبابکشی کنم!» قفسهها تا سقف و میزها از این سر تا آن سر پر از کتاب بودند. سیدی و کارتپستالهای زیبا هم پیدا میشد. دوست آلمانیم گفت: «اگر عکس گوگوش را دیدی نشانم بده. دلم میخواهد ببینم چه شکلی است.» خندهام گرفت. سالها پیش یک سیدی گوگوش برایش فرستاده بودم، هنوز یادش بود. بین سیدیها گوگوش را پیدا کردم و نشانش دادم. اگر او همراهم نبود شاید دو سه ساعتی میماندم، کتابها را زیر و رو میکردم، هوای ایرانی آنجا را میبلعیدم و حسابی موی دماغ آقای معروفی میشدم. تعجب کردم که خودش آنجا بود. خودش آنجا بود، با صدای گرم و نگاه مهربانش.
کتاب را با تمام وجود بلعیدم. تمام مدت بغضی در گلو داشتم. لطافت روح مسیح از سطرسطر کتاب بیرون میریزد و قلب آدم را به لرزه درمیآورد. یک کتاب است و چندین داستان نهفته، چندین سرنوشت تلخ. مثل سرنوشتهای تکتک ما یا عزیزان ما. سرنوشت زن ایرانی در کشمکش با امواجی که او را هردم به یک سو میکشند، عشق، سنت، خانواده. آنقدر باید حواست را جمع این کنی که غرق نشوی، که خودت را فراموش میکنی. امروز که این پستش را میخواندم به خودم گفتم: مسیح غرق نشده. خودش را هم فراموش نکرده. مسیح آزاد است.
یکی از زیباترین، پرمعنیترین و در عین حال تلخترین صحنههای کتاب گفتگوی مسیح با پسرش پویان است که دلم میخواهد قسمتی از آن را با شما تقسیم کنم:
-مامان! چرا گوسفند رو به درخت بستند؟ این جا که دور تا دورش سیم خارداره!
توی یک دشت بزرگ شبدر که چهار طرفش پرچین و سیم خاردار بود، گوسفند را به درختی بسته بودند.
-اگر آزادش بذارن همهی شبدرها رو میخوره!
-چرا همهی شبدرها رو میخوره؟
تا ته قضیهی پیچیدهی گوسفند بسته و علفهای آزاد را نمیفهمید دست بردار نبود. سعی میکنم مثل همیشه جوابش را بدهم و ببینم سؤالهایش تا کجا پیش میرود:
-دست خودش نیست! جنبهی این همه آزادی رو نداره! یا همهی شبدرها رو میخوره یا همشو زیر پاش لگدمال میکنه!
کمی به چانهاش استراحت داد و دوباره شروع کرد:
-اون گوسفند شبیه توئه مامان!
با تعجب نگاهش کردم:
-شبیه من؟ من شبیه گوسفند هستم؟ خجالت بکش بچه!
نشست روی زمین و دستهایش را زیر چانه زد و گفت:
-شبیه توئه! مثل تو همیشه تنها غذا میخوره!
تا کنون 7 نظر داده شده
فوریه 10, 2009 روی 1:05 ب.ظ (کمی تا قسمتی سیاسی)
تازگیها یک ایرانی به جمع همکارام اضافه شده. هنوز نمیدونم ازش خوشم میاد یا میخوام سر به تنش نباشه! دختر مهربونیه ولی خیلی طرفدار شاهه. از اونهام هست که اطلاعات ندارن ولی باید حتما اظهار نظر کنن. میگفت:«زمان شاه بهتر بود.» دلم میخواست بگم:«نابغه! خسته نباشی!» گفتم:«ولی اینکه الان وضع افتضاحه دلیل نمیشه که شاه خوب بوده.» حرفهای ما باعث شد که با بقیه همکارها یک بحث سیاسی جانانه راجع به ایران شروع بشه.
همکار آلمانی-الجزایریم که قبلا هم ازش نوشته بودم میگفت:«شما نمیتونین ایران رو با آلمان مقایسه کنین یا با آمریکا. باید وضع منطقه رو هم در نظر بگیرین. مردم بقیهی کشورهای منطقه آرزوشونه که وضعشون مثل ایران باشه. در ایران اپوزیسیون وجود داره، روزنامههای منتقد و انتخابات هست. شماها همهچیز رو سیاه میبینین و این اعصاب منو خورد میکنه.» با گفتن انتخابات جیغ ما رو درآورد که «چه انتخاباتی؟ چه کشکی؟ شورای نگهبان و ردصلاحیتها یادت رفته؟» گفت:«ولی کسی مثل خاتمی تونست رئیسجمهور بشه.» گفتم:«یه اتفاق بود.» گفت:«به هر حال امکان افتادن این اتفاق وجود داشت و شاید باز هم تکرار بشه.» (البته وقتی ما این حرفها رو میزدیم خاتمی هنوز اعلام کاندیداتوری نکرده بود.)
وقتی تنها شدیم تعریف کرد که در الجزایر به زودی انتخاباته و رئیسجمهور هفتاد و یک سالهشون که به حد مرگ مریضه بعد از ده سال ریاست جمهوری قانون اساسی رو تغییر داده که بتونه برای دورهی سوم یعنی پنج سال دیگه هم انتخاب بشه. گفت سالهاست که هیچ کاری انجام نشده، هیچ صنعتی ندارند و حتی مداد را هم از چین وارد میکنند. گفت رسما آزادی بیان وجود داره ولی خبرنگارها فقط اون چیزی رو مینویسند که بهشون گفته میشه. گفت وضع آموزشی کشور اونقدر بده که امیدی هم نیست که در ۵۰ سال آینده چیزی تغییر کنه یا کشورشون پیشرفتی کنه. آخر سر گفت: «اگر وضع الجزایر مثل الان ایران بود کلاهم رو مینداختم هوا.» گفتم:«واقعا ناراحتکننده است ولی مطمئن باش که اگر الجزایر وضع ایران رو داشت باز هم بیشتر میخواستی. این طبیعت انسانه که همیشه به دنبال بهتر و ایدهآل باشه.»
پ.ن. راستی من ممکنه باز چند روز نباشم. بدانید و آگاه باشید. مخلص شما خانومچه.
تا کنون 4 نظر داده شده
فوریه 3, 2009 روی 10:30 ق.ظ (زنانه, کم حرفی)
گاهی وقتی یاد حرفهای پرمحبتش میافتم و نگاه عاشقانهاش، از خودم میپرسم پنج سال دیگر کجا خواهیم بود؟ باهم؟ ده سال دیگر چطور؟ ده سال دیگر هم اینطور نگاهم میکند؟ هنوز نگاهش ته قلبم را میلرزاند؟ میترسم. از روزی که عشق در روزمرهگی گم شود، میترسم. از روزی که عشق دیگر نباشد.
تا کنون 16 نظر داده شده
فوریه 1, 2009 روی 5:18 ب.ظ (کمی تا قسمتی سیاسی)
عرضم به حضورتون که فکرنکنید ما اینجا دور افتادیم و از همهجا بیخبریم و دههی فجر یا زجر یا هر کوفتی هست مالیده. نخیر! یکی از کانالهای تلویزیون از هفتهی پیش هر شب داره برنامه راجع به ایران نشون میده. از فیلمهای مستند راجع به وضعیت سیاسی اقتصادی ایران، آخوندها و اقلیتهای مذهبی بگیرید تا تاریخ داریوش و کورش و تخت جمشید تا فیلم آبکی دوقسمتی آلمانیها دربارهی زندگی ثریا با شاه تا مصاحبهی یکساعته با فرح دیبا (آی حرص داد منو، آی حرص داد! صاف برگشت گفت ترور اسلامی از ایران و جمهوری اسلامی به منطقه سرایت کرد! بعله دیگه، بقیه کشک بودن، ما فقط تروریست داشتیم!) تا فیلمهای «لاکپشتها پرواز میکنند» و «رنگ خدا» و هزار و یک برنامهی دیگه که من ندیدم.
ولی امروز واقعا کف کردم. تلویزیون یک فیلم مستند نشون میداد که مال سی سال پیش بود. گزارشگر حتی با خود خمینی مصاحبه کرده بود. مدتها بود خمینی رو ندیده بودم. عجب قیافهی عبوس گندی داشت. بگذریم. ولی میدونین چی جالب بود؟ اونهایی که اونجا ازشون صحبت شدن نه تنها الان ازشون خبری نیست، بلکه سالهای ساله که ازشون خبری نیست و در جمهوری اسلامی نقشی نداشتن. اکثرشون رو که همون اوایل کلهپا کردن: بازرگان، بنیصدر، شریعتمداری، طالقانی، منتظری.
نکتهی جالب دیگه این بود که حرفهایی که زده شد و تحلیلهای گزارشگر دقیقا حرفهای همین سالها بود. (هنگام نوشتن پست: عجب گرفتاریهها! الان دارن عزاداری و روزهخونی محرم نشون می دن! منم که خودآزاری دارم.) مثلا از کردها، اعراب، ترکها و بلوچها صحبت کرد و توضیح داد که مخالفان جمهوری اسلامی (منظور آمریکا بود) سعی دارند از اقلیتهای قومی برای از بین بردن رژیم استفاده کنند. یعنی از سی سال پیش تا حالا اینها یه فکر بهتر به عقلشون نرسیده. واقعا که!
یک برنامه هم مختص میمون عزیزمون نشون داد. شنیدن داستان هالهی نور به آلمانی هم لطفی داره!
دلم برای ایران تنگ شده. به حد مرگ حرصم میده، به حد مرگ هم دوستش دارم.
تا کنون 8 نظر داده شده