تا همیشه؟

گاهی وقتی یاد حرفهای پرمحبتش می‌افتم و نگاه عاشقانه‌اش، از خودم می‌پرسم پنج سال دیگر کجا خواهیم بود؟ باهم؟ ده سال دیگر چطور؟ ده سال دیگر هم اینطور نگاهم می‌کند؟ هنوز نگاهش ته قلبم را می‌لرزاند؟ می‌ترسم. از روزی که عشق در روزمره‌گی گم شود، می‌ترسم. از روزی که عشق دیگر نباشد.

16 دیدگاه

  1. فوریه 3, 2009 در 11:17 ق.ظ

    من از این قضیه ترسیدم و اولین کاری رو کردم که به ذهنم رسید. کات!

  2. HoDa گفت،

    فوریه 3, 2009 در 2:56 ب.ظ

    سلام

    همین جوری الکی گذرم به وبلاگت افتاد و همین جوری الکی هم ازش خیلی خیلی خوشم اومد…
    چون سبک نوشتنت خیلی شبیه خودمه!
    .
    .
    .
    این دوستت گفته «کات»… من می گم a little break…
    یه مرخصی احساسی به خودت بده ببین چی می شه… بعد خودت می بینی که عاشق تر از اولی و مطمئن، که این عشق حالا حالاها توی قلبت موندگاره….

  3. جیران گفت،

    فوریه 3, 2009 در 6:20 ب.ظ

    به نظر من اگر یه روزی دیگه نترسی اونوقت یه جای کار اشکال داره. من فکر میکنم میارزه به همین یک لحظه که دلت را بلرزونه.
    راستی فلوکستین یک قرص خیلی لایت برای درمان وسواس ذهنیه.هی ادم به خودش میگه:این کار رو بکنم؟نکنم؟چرا کردم؟چرا نکردم؟…از این شکنجه ها..
    بی دکتر نخوری اما…مشکل من اینه که دکتر های خارجی خنگند.فقط دکتر خودم را تو ایران قبول دارم.
    ببین داستان عاشقانه ات چه جوری شروع شد؟بنویس…(من اصلا فضول نیستم ها)

  4. جیران گفت،

    فوریه 3, 2009 در 6:22 ب.ظ

    راستی من اصلا ا کات و مرخصی احساسی و اینها شدیدا مخالفم.به نظر من تا تهش برو…فقط یکبار زندگی میکنی…ببین چقدر میتونی عاشق باشی.البته اقای دوست هم به چشم برادری مقبول به نظر میرسند!!!
    خانومچه: جیران، نمیری الهی! خیلی باحالی. مردم از خنده!
    نه بابا، اینجا که قرص به کسی نمی‌دن. باید بری دکتر التماس کنی تا دو تا قرص بهت بدن. البته من خودم هم اهل قرص خوردن نیستم. حتی قرص سرماخوردگی، ولی یه مدته می‌گم شاید بد نباشه قرص ضد افسردگی بخورم. بالاخره باید به زندگیم برسم یا نه؟ نمی‌دونم. جریان دوستیمون رو قبلا نوشتم. لینکش رو برات می‌فرستم.

  5. فوریه 3, 2009 در 7:50 ب.ظ

    من فرزند خلف شرق ام.شرق همیشه رادیکاله.
    این سبز ِ شیرین وبلاگ تو هم منو گرفته.بی حسابیم.

  6. HoDa گفت،

    فوریه 4, 2009 در 8:14 ق.ظ

    با اجازه لینکت می کنم… :)

  7. احسون گفت،

    فوریه 4, 2009 در 7:56 ب.ظ

    اممممممم….هرچی سعی کردم یه نظری راجع به این پست بدم نشد که نشد,میدونی ینی اصلآ حالیم نشد که صحبت از چی هست!!!؟؟؟ظاهرآ روی خط تولید دستگاه آفرینش موقع رد شدن من مسئول بخش عشق به دلیل دیر شدن حقوق اعتصاب کرده بوده و اون تراشه مربوط به بخش عشق رو تو مغزم نذاشتن …

  8. شب گیر گفت،

    فوریه 5, 2009 در 12:50 ب.ظ

    سلام دخترم!
    به نظرم بهتره که تو هم هربار فقط عاشقانه نگاهش کنی…
    میدونی چرا؟
    چون ممکنه یه بار که در حال نگاه کردن به او و در عین حال پرسش از خودت هستی، او نگاهت رو به مفهوم دیگه‌ای تعبیر کنه.

  9. هومن گفت،

    فوریه 5, 2009 در 2:11 ب.ظ

    از ابراز لطفتان در وبلاگ ممنونم

  10. فوریه 5, 2009 در 9:10 ب.ظ

    سلام نمي دونم الان كجاييي و چطوري و چند سالته اما
    به ساعت من خيلي از تولد بشر گذشته نشده بود كه
    عشق در دستان آدم جان داد

  11. Sherry گفت،

    فوریه 6, 2009 در 2:15 ق.ظ

    azizam,
    agar hamdigaro har rooz be in gooneh negah konid o az vojoode hamdige shokrgozar bashid, motma’ennam ke shomaha baraye derazmodatti ya hatta baraye hamisheh baham khahid maand.

  12. پرستوک گفت،

    فوریه 7, 2009 در 2:12 ب.ظ

    دوست عزیزم:به یاد داشته باش عشق هیچ وقت از بین نمیره . ممکنه کم و زیاد بشه یا تغییر حالت بده ولی همیشه هست. حتی وقتی فکر میکنی نیست آتیشه زیر خاکستره. برا همینه هر وقت معشوقت را ببینی حتی بعد از یه قرن قلبت میخواد از جاش کنده بشه.

  13. konj گفت،

    فوریه 8, 2009 در 9:50 ق.ظ

    من برگشتم..به بعدش فکر نکن..دم را غنیمت شمار.. :* راستی امتحانمم خوب شدم

  14. him گفت،

    فوریه 9, 2009 در 6:12 ق.ظ

    نامردا! شماها همتون تجربه ی …..! با دوست پسرهاتون داشتین!
    من هم میخوام

  15. فوریه 9, 2009 در 11:37 ق.ظ

    اعتقاد دارم تنها دردی است که بشر موفق به یافتن دوایی برای آن نمی شود .

  16. مجید گفت،

    فوریه 10, 2009 در 2:04 ق.ظ

    بیخیال… آدم از ترس مرگ خودکشی نمیکنه که…


فرستادن دیدگاه