دارم برای برادر عزیزم با آب و تاب تعریف میکنم که دوست افغان نازنینم که متولد آلمان است با شنیدن جملهی «از ماست که برماست» با تعجب پرسید:
?from yoghurt to yoghurt
بعد خودم درست مثل اون لحظه ای که این ترجمه رو شنیدم غشغش میخندم. برادرم جدی و با تعجب میگه: «خوب برای درست کردن ماست باید از ماست استفاده کرد دیگه.»
حالا مجسم کنید قیافهی خانومچه را در آن لحظه!

barayeto گفت،
فوریه 19, 2009 در 1:39 ق.ظ
وای خدا…عالی بود.مردم…
ساسان افسری گفت،
فوریه 19, 2009 در 3:18 ب.ظ
چی بگم . خب خندیدم . خیلی کوچولو .یه کم . اخه اینجا ایرانه . آلمان نیست که غصه هات کم باشه . اینجا اگه بلند بخندی آقا غوله غم بیدار می شه…
افسانه مامان دنی گفت،
فوریه 19, 2009 در 9:30 ب.ظ
خیلی جالب بود
))))))))))))
کورش اسلام زاده گفت،
فوریه 20, 2009 در 3:34 ق.ظ
سلام
پرشین بلاگرز «خبرخوان آلمان» («گرافیکی» و «تکست»)؛ و «لیست و فید وبلاگهای فارسی آلمان» را ارائه کرده است.
از پرشین بلاگرز و «خبرخوان آلمان» بازدید فرمائید.
http://persianbloggers.blogspot.com/2008/11/germany-p.html
شبگير گفت،
فوریه 21, 2009 در 7:08 ق.ظ
سلام خانومچهی عزیز
من نمیدونم چرا شما وارد دستگاه دیپلماسی ایران نمیشوید! چرا؟ خبر زیر رو بخون:
گفتههای علی لاريجانی، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايی را دچار سرگيجه مفرط تاريخی كرد
علی لاريجانی: « با نشان دادن لولوی شورای امنيت، مردم ايران رو به قبله نمیشوند .»
ترجمۀ نيوزويک:
علی لاريجانی گفته است كه اگر شورای امنيت مثل موجوداتی كه بچهها را میترسانند ظاهر شود، مردم ايران به سوی قبلۀ مسلمانان
جهان دراز نمیكشند.
ترجمۀ نشريۀ اسپانيايی ال پائيس:
علی لاريجانی گفت كه اگر شورای امنيت چيز ترسناكی را هم به ايرانيان نشان دهد، باز هم مردم ايران به سوی عربستان سعودی
نمیخوابند.
ترجمۀ نشريۀ فرا نسوی اومانيته:
علی لاريجانی گفت كه دراز كشيدن ايرانيان به سوی مركز اعتقادات مسلمانان بستگی به اين دارد كه آنها از موجودات افسانهای
بترسند، اين يک داستان ايرانی است.
در پایان لازم به توضیح است که به نظر حقیر، همان (از ماست که بر ماست) گزینه صحیح میباشد!
HoDa گفت،
فوریه 21, 2009 در 1:07 ب.ظ
این هم از مضرات زندگی تو دیار غربت!! آدم همه چی یادش می ره D:
کلی خندیدم….
konj گفت،
فوریه 23, 2009 در 5:33 ب.ظ
azizam..to too facebook hasti? id shoma chi hast?
خانومچه: نه، چون من به این فیسبوک و مشابهاش اعتماد ندارم. بدی اینترنت اینه که اطلاعاتت رو یکبار که بهش دادی تا ابدالدهر اون تو میمونه.
barayeto گفت،
فوریه 24, 2009 در 11:25 ب.ظ
اما باز هم با همه این ها تو هم مثل من عاشق ایرانی…
کجایی؟ عادت داشتم هر روز باهات کامنت بازی کنم. کجا رفتی مسافرت؟بیا دیگه
جیران گفت،
فوریه 25, 2009 در 1:24 ق.ظ
هه هه اسم من واقعا جیرانه!!! جیران مقدم .
اسم کتای هم اینه: قصه های قر و قاطی …سه جلده کوچولوئه.اگر داشتم برات میفرستادم.حالا میخوای نخر اومدم از ایران برات میارم میفرستم.
جیران گفت،
فوریه 25, 2009 در 1:27 ق.ظ
اهان راستی میتونی حدش بزنی که من به خاطر نوع کارم نمیتونم اسمم را قایم کنم.چون کافیه یکی اسم کتاب ترجمه ام را تایپ کنه و اسم را در بیاره.برای همین سعی میکنم دست به عصا راه بروم(مثلا دست به عصا است اینجوریم…)
sh.n گفت،
فوریه 25, 2009 در 2:33 ق.ظ
khanumcheh y aziz.amadam ta arze adab kardeh bsham .mano bebakhshid ke dir be dir haletuno miporsam.bezarid be hesabe tanbalio hawas parti.sepas baraie hamdelie hamishegitun.
konj گفت،
فوریه 25, 2009 در 6:23 ق.ظ
بابا بسه..مسافرت بسه..شدی زن سعدی هااا..بشین سر وبلاگت