لعنت!

لعنت به این جمهوری اسلامی که آدم رو در چه شرایطی قرار می‌ده: من دو روزه که در این موندم که حالا باید خوشحال بود که این بنده‌ی خدا را سنگسار نکردند یا ناراحت که اعدامش کردند؟ تکلیف بقیه‌ی سنگساریها چی‌می‌شه؟ باید از حالا تنشون بلرزه که ممکنه هر لحظه اعدام بشن؟ واقعا نمی‌دونم چی «بهتره»، مرگ سریع با طناب دار یا صبری طولانی به امید نقض حکم سنگسار و وجود همیشگی وحشت از اجرای حکم و شاید در پایان هم مرگی زجر‌آور؟ شاید من اشتباه می‌کنم ولی به نظر من برعکس حکم اعدام که تقریبا در ایران عادی و روزمره شده برای اجرای حکم سنگسار یه سری سدهای نامر‌ئی وجود داره. یعنی خود کسانی که در زندانها و قوه‌قضاییه کار می‌کنند هم به راحتی این کم رو به اجرا در‌نمیارن. محکوم به سنگسار سالها در زندان می‌مونه ولی اکثر حکمهای اعدام به سرعت اجرا می‌شن. ولی اینکه برای محکوم کدوم حالت بدتره رو واقعا نمی‌دونم. آیا زندگی به هر قیمتی و در هر شرایطی بهتر از مرگه؟ نمی‌دونم. اصلا چرا ما باید مجبور به مزه‌مزه کردن و سنجیدن این افکار خشن و تلخ باشیم؟ چرا باید کار به جایی برسه که آدم از شنیدن خبر اعدام «خوشحال» بشه و پیش خودش بگه «باز خوبه زیر سنگسار نمرد»؟ لعنت!

گاهی دلم از این می‌سوزه که موقعیت محکومهای شهرهای دورافتاده و کوچک و مذهبی چقدر بدتر از موقعیت محکومهای شهرهای بزرگ و مخصوصا تهرانه. مثلا توی مشهد چقدر راحت و چه تند تند چند نفر رو باهم سنگسار می‌کنند. در تهران تقریبا غیرممکنه. (گرچه از اینها همه‌چی برمیاد)

عصبانیم.

5 دیدگاه

  1. سروش گفت،

    فوریه 27, 2009 در 3:20 ق.ظ

    سیاسی شدی تازگیا. با کی میگردی جدیدا؟ :-)

  2. احسون گفت،

    فوریه 27, 2009 در 6:41 ب.ظ

    ایول … چون اونورایی و پشتت قرصه از طرف منم چنتا فش مبسوط نثار این قوم “یجوج ماجوج” بکن,ما که دستمون زیر سنگه و مجبوریم به خاطر چارتا “خزعبل” وبلاگ عوض کنیم …

  3. barayeto گفت،

    مارس 1, 2009 در 1:51 ب.ظ

    نقرت انگیز و تهوع اوره…واقعا راست میگی.اما فکر کن. فکر کنم این کار ها را میکنند که مردم وحشت کنند مثلا از این به بعد معلم موسیقی مرد میگه ولش کن بابا شاگرد زن قبول نکنم.سری را که درد نمی کنه دستمال نمی بندند.
    یک مورد جالب این بود که از زنه تو اذربایجان بود فکر کنم پرسید بودند تو با این مرد رابطه داشتی گفته بود بله.چون اونقدر فارس بلد نبود که معنی رابطه را بفهمه…و محکومش کردند به سنگسار( چرند نمی گم ها…دوسهام جزو اکیپی هستند که از این ها دفاع میکنند)

  4. سیروس گفت،

    مارس 3, 2009 در 5:20 ب.ظ

    بدترین روز زندگی ادم می تونه روزی باشه که شاهد مرگ یک انسان ه و نمی تونه کاری براش انجام بده

  5. ميترا گفت،

    آوریل 21, 2009 در 3:41 ب.ظ

    سلام .من تازه با وبلاگت آشنا شدم. واسه همينم الآن اين متن رو مينويسم.راستش من فارغ التحصيل رشته ي حقوقم و با توجه به اون چيزايي كه خوندم و ديدم بايد بهت بگم كه هرچند حد سنگسار توي قوانين ما وجود داره اما در واقع امر خيلي خيلي خيلي كم اجرا مي شه چون اثبات زنا اصلآ كاره ساده اي نيست كه بعد از اثبات بخوان كسي رو به استناد محصن يا محصنه بودن (زن يا شوهردار بودن)سنگسار كنن. مضافا اينكه شاهرودي به صورت بخشنامه اي كه به تمام قضات ابلاغ كرده(همون اوايل تصدي) كتبا ازشون خواسته حكم به سنگسار ندن. و من در عمل با حكم سنگسار اصلا مواجه نشدم. در ضمن فكر نكن من اين چيزا رو به خاطر حمايت از رژيم ميگم ،صرفا دارم نظرم و ميگم. راستش نه دل خوشي از رژيمش دارم و نه دل خوشي از فرهنگ جامعه…
    موفق باشي
    ————————————————————————————-
    خانومچه: میترا جان، ممنون که نظرت رو نوشتی. حرفهات راجع به اثبات زنا و بخشنامه‌ی شاهرودی درسته، ولی حقیقت اینه که در عمل سنگسار اجرا می‌شه و در بسیاری موارد هم مخفیانه اجرا می‌شه. ضمنا بخشنامه فقط بخشنامه است و قانون نیست. قاضی هم می‌تونه به علم خودش عمل کنه و نیازی به بخشنامه نداره. اگر می‌خوای بیشتر بدونی مقاله‌ی آسیه امینی به اسم دیالوگهایی از یک سفر “سنگ”ين رو بخون.


فرستادن دیدگاه