مارس 18, 2009 روی 11:57 ب.ظ (زنانه, غذا, غرزدنها)
خوب دیگه چیزی به عید نمونده. امیدوارم همهتون سر و مر و گنده و سرحال باشید و کارهاتون تموم شده باشن. من که دارم از شدت درد بازو و شونه به رحمت الهی میپیوندم. این سمنو همزدن کار هر بز نیست خرمن کوفتنه! من هم که حتی بز هم نیستم و اگر باشم هم دیگه فوقش بزغالهام! ولی عجب سمنویی! دست من و مادر گرامی درد نکنه. که البته متاسفانه درد میکنه.
بنده فعلا فقط گردگیری نکردم که باید حتما امشب حتی به زور چوبکبریت لای پلک چشم گذاشتن هم که شده این کار رو تموم کنم. آخه شما نمیدونین که فردا صبح یه دوستعزیزی از ایران میاد پیشم. همون دوستی که یه بار بدجوری حالم رو گرفت چون نیومد ولی دوستی بینظیره.
حالا وسط این هیری ویری نمیدونم کدوم همسایهی از خدا بیخبری داره قرمهسبزی درست میکنه یا کوفت میکنه! خونهام رو بوی قرمهسبزی ورداشته و من دارم فقط ضعف میکنم. یعنی ممکنه از توهمات دم عید در غربت باشه؟ البته چه غربتی چه کشکی؟ سمنو که درست کردیم، شیرینی عید هم که درست کردیم، سبزهمون رو که نه تنها درست کردیم به فاز سیزده بدر هم رسوندیم و هنوز سال تحویل نشده به سطل آشغال پیوست. (خدا رو شکر مامان جونم تایمینگش بهتر از منه.) دوست دوران مهدکودکی به بعدمون هم داره میاد. یعنی من واقعا الان (احتمالا برای اولین بار در عمرم) هیچ دلیلی برای غر زدن ندارم. البته به جز این بوی قرمهسبزی که واقعا داره منو میکشه. کمکم هم فک کنم داره میسوزه. یعنی به نظر من خدا نگذره از کسی که قرمهسبزی بسوزونه اونم در بلاد کفر! گناه کبیره است به وللاهه! (رگ مادربزرگیم داره میزنه بالا!)
دیگه عرضم به حضورتون که مادر گرامی بنده پدر گرامی را به سال تحویل و نهار دعوت کردهاند که خود واقعهایست تاریخی که در هر دهه ۲ تا ۳ بار اتفاق میافتد. این خود اتفاقیست بسی میمون و مبارک. مخصوصا برای ما بچهها که هر جا هستیم و با هرکدومشون یه عذاب وجدانی از یه جایی سیخ میزنه مدام. خلاصه بنده فعلا به شدت کیفم کوک است.
راستی چهارشنبه سوری ما فدای سمنو شد و نتونستیم در مراسم باشکوهی که ایرانیان در نقاط مختلف ولایتمون برگزار میکنند شرکت کنیم. وقتی نمیشه نمیشه دیگه.
حیف که وقت نکردم برم اون محله ببینم ماهیهای سوپر ایرانی را نجات داد این دولت آلمان یا انقدر لفتش میدن تا سال تحویل بشه و ماهی از قفس بپره. یعنی من حتی وقت نکردم یه سلمونی برم تا چه برسه به کشیک ماهی کشیدن! مادر گرامی با الطاف همیشگیشون لقب «درویش» رو هم به القاب بنده اضافه فرمودند.
دیگه عرضی نیست. برای همهتون سال خییییییییییلی خوبی آرزو میکنم. امیدوارم هر جا هستید خوش باشید. مخلص شما خانومچهی شکل درویش شده
تا کنون 6 نظر داده شده
مارس 16, 2009 روی 11:07 ق.ظ (حیوانات)
دیروز رفته بودیم یه محلهای که معمولا گذر من اونطرفا نمیافته. یک عدد سوپرمارکت ایرانی کشف کردیم و ذوق زده شدیم. بعد دیدیم که بیانصافها یه ظرف شیشهای کوچیک گذاشتن و توش دو میلیون ماهی قرمز ول کردن. بیچارهها جم نمیتونستن بخورن. آی حرص خوردیم! آی حرص خوردیم!
امروز صبح اول وقت به انجمن حمایت از حیوانات زنگ زدم و هموطنان عزیز را لو دادم و آنها هم شمارهی ادارهی مربوطه را دادند (که من اصلا نمیدونستم همچین ادارهای وجود داره!) و من زنگ زدم و باز هموطنان عزیز را لو دادم. خانوم کارمند اداره داشت شاخ درمیاورد. گفت سوپرمارکت اصلا اجازه نداره حیون بفروشه و ماهی رو اصلا حق ندارن در جایی به جز آکواریوم نگه دارن. گفتم میدونم. ضمنا گفت امروز میرن سربخت هموطنان. احتمالا از فردا نفرین هموطنان پشت سرمه. هم از طرف مغازهدار و هم از طرف اونهایی که هنوز ماهی هفتسینشون رو نخریدن.
با خودم گفتم زورمان به ماهیفروشای ایران نمیرسه ولی اینجا که قانون پشتسرمونه حداقل یه کاری بکنیم. بعد هم راستش رو بخواهید من به اون کسی که میخواد یه لقمه نون شبش رو در بیاره و در عمرش هم اسم «حقوق حیوانات» به گوشش نخورده نمیتونم ایراد بگیرم ولی از این کاسبهای ایرانی اینجا (که خدا میدونه چه پولی با لپه و کشک و کلوچه درمیارن ولی بازم از کاسبی با ماهی قرمز نمیگذرن) میتونم ایراد بگیرم که بعد از بیست سی سال زندگی در اینجا هنوز نفهمیدن که اون ماهی زبون بسته به جا احتیاج داره، به غذا احتیاج داره، که اونم واسه خودش عالمی داره و زنده است و میخواد زندگی کنه.
فعلا که به شدت از خودمان خوشمان آمده و در خرکیفی به سر میبریم.
تا کنون 12 نظر داده شده
مارس 14, 2009 روی 12:11 ب.ظ (زنانه, غم و غصه)
چند وقته یاد خاطرهای افتادم و هرچی بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر در شگفتم. مادرم سالها پیش که هنوز ایران بودیم و من هم هنوز بچه بودم کلاس خیاطی میرفت. اونجا با خانمی دوست شد و بعد از مدتی خانمه براش تعریف کرده بود که شوهرش وقتی عصبانی میشه میشینه روش و حالا نزن کی بزن. مادرم خیلی ناراحت شده بود و جریان رو برای پدربزرگم تعریف کرد. پدربزرگم در کمال خونسردی گفت: «بهش بگو دفعهی دیگه که کتکش زد اونجای شوهرش رو بگیره و محکم فشار بده.»
چند وقت بعد خانمه برای مادرم تعریف کرده بود که وسط معرکه همون کار رو کرده و شوهره که رنگش مثل گچ دیوار شده بوده فوری ولش میکنه. در اون مدت کوتاهی که مادرم با اون خانم ارتباط داشت (نمیدونم شش ماه بود یا یه سال شد، ولی کوتاه بود) دیگه کتککاری نشد. بعدا آخر و عاقبتشون چی شد رو نمیدونم. فکر نمیکنم آخر و عاقبت خوبی بوده باشه.
نمیخوام بگم که خشونت راه چاره در برابر خشونته. ولی گاهی نشون دادن اینکه «من قربانی نیستم» لازمه. از این گذشته من در بحر این موندم که پدربزرگم، مردی که زمان احمدشاه قاجار متولد شده بود، عجب آدم باحالی بوده!
سالهاست که پدربزرگ رفته ولی هر چقدر بیشتر زمان میگذره بیشتر به بزرگیش پی میبرم. دلم براش تنگ شده. مخصوصا که باز نزدیک چهارشنبهسوریه.
تا کنون 5 نظر داده شده
مارس 12, 2009 روی 11:41 ب.ظ (غرزدنها)
در یک روز معمولی صبح ساعت هفت پا میشی. زمین و زمان رو لعنت میکنی که باید تند تند دوش بگیری و تند تند موهات رو خشک کنی و تند تند صبحانه بخوری که بری سرکار. بعد از صبحانهات میزنی که به اتوبوس برسی. اتوبوس یه ربع دیر میکنه و همکارت زنگ میزنه که کدوم گوری هستی. البته مودبانه میگه که من کلاس لاتین دارم ولی تو میدونی که کلاس لاتین یعنی کدوم گوری هستی.
وقتی رسیدی سر کار سعی میکنی بری ته کتابخونه گم و گور بشی که به درس و زندگیت برسی ولی چون شانست کچله هنوز یه ربع نشده خانم رئیس جدید و پرانرژی که تازه هم از تعطیلات برگشته و انرژیش دو برابر شده سر و کلهاش پیدا میشه. بعد چون خیلی سرحاله تصمیم میگیره کتابهای چند تا قفسه رو جا به جا کنه! درس مالیده، باید حمالی کرد!
بعد از حمالی میشینی پشت کامپیوتر و وانمود میکنی داری کارهای مهمی انجام میدی ولی در حقیقت داری بالاترین رو بالا پایین میکنی. بالاخره ساعت کارت تموم میشه و فکر میکنی که حالا رسما میتونی به درس و بدبختیت برسی. ولی چشات وا نمیشه. داری از خواب میمیری. با خودت فکر میکنی میرم خونه یه نیم ساعت میخوابم ولی تا پاتو از کتابخونه میگذاری بیرون و از کتابهای درسی دور میشی انگار نه انگار که میدونی خواب چیه. انگار در عمرت یک دقیقه هم نخوابیدی و دیگه هم هرگز قرار نیست بخوابی، قبراق و سرحالی.
پ.ن. این پست رو در وضعی نوشتم که اصلا تمرکز نداشتم. خونهی مامان بودم و هی حواسم رو پرت میکرد، صدای تلویزیون هم که بماند. در اصل قرار بود طولانیتر باشه و پرغرتر ولی وسط نوشتن کلافه شدم چون ناراضی بودم. فکر کردم میگذارمش کنار بعدا روش فکر میکنم که ادامهاش بدم یا بیخیال شم. امروز دیدم در اون وضع بلبشو و حواس پرتم به جای ذخیره منتشرش کردم. حالا که دیگه کار از کار گذشته گفتم پاکش نکنم دیگه.
من واقعا شرمندهام. من فعلا به درد نمیخورم. ظاهرا خانومچه یا وبلاگنویس میشه یا درسخون، جفتش با هم نمیشه انگار. من الان چند وقته نه نتها از اوضاع وبلاگستان بیخبرم از اوضاع جهان هم بیخبرم. خلاصه مخلص شما خانومچهی درسخون
تا کنون 2 نظر داده شده
مارس 7, 2009 روی 3:22 ب.ظ (بدون دسته بندی)
خریت که شاخ و دم نداره. خریت اینه که قرار آخر هفتهات با آقای دوستپسر رو بهم بزنی که بشینی تحقیق بنویسی بعد به جاش هی وقت تلف کنی. نمونهاش هم نوشتن همین پستهای مبتذله که نه تنها وقت من رو تلف میکنه وقت شما رو هم تلف میکنه و به هیچ دردی هم نمیخوره.
والا حرف خاصی هم نیست. سبزهی عدس گذاشتیم و همچین سالم و سرحال و سرسبزه، فقط نگرانم که به عید نرسه از بس زود گذاشتم. امروز یک عدد کشو را در راستای پروژهی دراز مدت خانهتکانی کشوتکانی کردیم که البته هدف اصلی همان فرار از درس بود. بعد هم رفتیم یک کیلو گندم خریداری نمودیم به منظور درست کردن سمنو. ای خوش به حالتون که میتونید یه توک پا برید تجریش و سمنوی خوشمزه بخرید.
راستی یه سوال: آیا سمنو میخورین و دوست دارین یا براتون فقط جزیی از هفت سینه که بعد از سیزده به در دور میریزین؟ اصلا میدونین سمنو رو چه جوری درست میکنن؟ یادمه که یه بار وقتی به همکلاسی پنجم دبستانم گفتم که من سمنو خیلی دوست دارم با تعجب پرسید: «مگه سمنو خوردنیه؟» بعدها هم خیلی پیش اومد که همکلاسیهام اولین سمنوی زندگیشون رو خونهی ما خوردن.
فکر کنم باید یه دستهی جدید برای نوشتههام درست کنم به اسم «نوشتههای به درد نخور» یا «نوشتههای فرار از درس».
من واقعا شرمندهام که با این مزخرفات مزاحم اوقاتتون شدم. مخلص شما خانومچه.
پ.ن. اگر به همین «شدت» درس بخونم دفعهی دیگه نیازی به بلیط هواپیما ندارم. قل میخورم و میام ایران. فعلا روزی شیش بار غذا میخورم.
تا کنون 11 نظر داده شده
مارس 4, 2009 روی 7:53 ب.ظ (غرزدنها)
ااا…چیزه…چهجوری بگم… یه چیز عجیب غریبی کشف کردم به اسم ساسی مانکن. شدیدا در شدت ضایع بودنش موندم و الان یه ربعه که برق از کلهام پریده و نمیتونم دهن مبارک رو ببندم. یعنی دیگه آدم چی بگه در وصف این ابیات شاعرانه و ترانه های فلسفی؟
دل رو بلوتوس کن.
این قلب من تازهکاره.
بابا خطچشی رژلبی چیزی نداری تو کیفت؟
بمون با من نرو با اون پسری که پرشیا داره.
دو تا پاتو بریدن که همش یه گوشه نشستی؟
ناخونهای مصنوعیش هم اصله.
تا کنون 8 نظر داده شده
مارس 4, 2009 روی 12:28 ق.ظ (فلسفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
چند وقت پیش آقای دوستپسر برنامهای در رادیو آلمان شنیده بود راجع به عاشورا و شدیدا (!!!!) تحت تاثیر بانگ «یااااااااااا حسسسین» عزاداران قرار گرفته بود و این «یا حسین» افتاده بود سر زبونش و روزی پونصد بار ناخودآگاه با همون تن و آهنگ عزاداری میخوند:«یاااااااحسسسسسسین». حالا شما فقط قیافهی من رو مجسم کنید! دیگه اعصاب برام نمونده بود و داشتم کچل میشدم. بالاخره بهش گفتم:«زهرمار!» از اون موقع کلمهی زهرمار هم به گنجینهی لغات فارسی آقای دوستپسر اضافه شده.
خلاصه این ماجرا و اصرار و کنجکاوی ایشون باعث شد که ما بریم یوتیوب در جستجوی مداحی و عزاداری. (عشق آدم رو به چه کارهایی که وادار نمیکنه!) خوب حتما میتونید تصورش رو بکنید که سالهای سال بود که از این سر و صداها به گوش من نخورده بود. بعد از اندکی مشاهده (مثلا این ویدئو و این) متوجه شدم که ای دل غافل! عجب پیشرفتی کرده این علم مداحی! این که موسیقی پاپ و تکنوئه! این ریتم چیه؟ این جا که هیئت نیست دیسکوئه! خوب مگه دیسکو شاخ و دم داره؟ نه دیگه! توی دیسکو هم یه عده همینجوری عرقریزان کیپ هم واستادن و با ریتم موسیقی بالا و پایین میپرن. اینها حالا به جای تکان دادن دستها در هوا سینه میزنند یا می زنن توی سرشون. چه فرقی داره؟ تازه اینها خیلی باحالتر هم هستند چون بدون خوردن مشروب (البته تا جایی که من اطلاع دارم، چون تو این دوره زمونه همه چی ممکنه) بالا و پایین میپرن، کاری که خودتو بکشی آلمانیها از پسش برنمیان!
حالا دیدم که سیبیلطلا در کلکل با یک حزباللهی این مطلب رو نوشته. البته مربوط به چند هفته پیشه ولی من تازه دیدم. عجب حوصلهای داره این سیبیل طلا. من بهش غبطه میخورم. فقط خوندن نوشتهی این حزباللهی با اون دستورزبان کذایی و اشتباهات تایپی من رو به مرز جنون رسوند حالا از محتوا بگذریم.
در حقیقت امثال سیبیلطلا هستند که میتونند جامعه رو تغییر بدن، نه من که حتی حاضر نیستم دو کلمه با اون حزباللهیه حرف بزنم. من وقتی اینجور وبلاگها رو میبینم فقط اعصابم خورد میشه و فکر میکنم که اونیارو چقدر احمق یا بدبخته و چه قفسی برای خودش (و شاید دیگران) ساخته. (اونها هم حتما مشابه همین فکر رو دربارهی من میکنن اگر راهشون به اینجا بیفته. شاید دو تا فحش آبدار هم گذاشتن روش) برای من اون آدم از دست رفته. من اصلا این فکر به ذهنم هم خطور نمیکنه که با طرف یه بحث منطقی راه بندازم، چون از نظر من وقت تلف کردنه. ولی به سیبیلطلا غبطه میخورم که ایمانش به انسانها رو از دست نداده. نمی خوام بگم که اینکارو میکنه که اون آدم رو تغییر بده یا اصلا میتونه تغییر بده یا نه. مسالهی مهم این نیست. مسالهی مهم اینه که سیبیلطلا خودش رو بالا و بهتر نمیبینه که طرف رو آدم حساب نکنه و اصلا باهاش همکلام نشه. هنوز انسان پشت اون برچسب حزباللهی رو میبینه. کاری که اکثر ما از پسش برنمیایم.
تا کنون 3 نظر داده شده