پدربزرگ

چند وقته یاد خاطره‌ای افتادم و هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم بیشتر در شگفتم. مادرم سالها پیش که هنوز ایران بودیم و من هم هنوز بچه بودم کلاس خیاطی می‌رفت. اونجا با خانمی دوست شد و بعد از مدتی خانمه براش تعریف کرده بود که شوهرش وقتی عصبانی می‌شه میشینه روش و حالا نزن کی بزن. مادرم خیلی ناراحت شده بود و جریان رو برای پدربزرگم تعریف کرد. پدربزرگم در کمال خونسردی گفت: «بهش بگو دفعه‌ی دیگه که کتکش زد اونجای شوهرش رو بگیره و محکم فشار بده.»

چند وقت بعد خانمه برای مادرم تعریف کرده بود که وسط معرکه همون کار رو کرده و شوهره که رنگش مثل گچ دیوار شده بوده فوری ولش می‌کنه. در اون مدت کوتاهی که مادرم با اون خانم ارتباط داشت  (نمی‌دونم شش ماه بود یا یه سال شد، ولی کوتاه بود) دیگه کتک‌کاری نشد. بعدا آخر و عاقبتشون چی شد رو نمی‌دونم. فکر نمی‌کنم آخر و عاقبت خوبی بوده باشه.

نمی‌خوام بگم که خشونت راه چاره در برابر خشونته. ولی گاهی نشون دادن اینکه «من قربانی نیستم» لازمه. از این گذشته من در بحر این موندم که پدربزرگم، مردی که زمان احمدشاه قاجار متولد شده بود، عجب آدم باحالی بوده!

سالهاست که پدربزرگ رفته ولی هر چقدر بیشتر زمان می‌گذره بیشتر به بزرگیش پی می‌برم. دلم براش تنگ شده. مخصوصا که باز نزدیک چهارشنبه‌سوریه.

5 دیدگاه

  1. difo گفت،

    مارس 14, 2009 در 1:56 ب.ظ

    سلام خانومچه
    از وبلاگ گلابی پیدات کردم
    وبلاگ خیلی خوبی داری ولی تعجب کردم وقتی که تو کیلومتر ها از ایران دور هستی و اینجور قضاوت میکنی نمیدونم از چند سالگی اونجایی یا اصلا توی ایران بودی یا نه
    ولی بدون تا ادم یه جایی نباشه و با چشمای خودش اونجا رو نبینه نمیتونه در موردش قضاوت درستی داشته باشه
    درسته با اومدن احمدی نژاد با برخی از سیاستهای نادرستش باعث کشده پرده از همه چیز برداشته بشه و لی اونو نباید به همه چیز نسبت داد
    شاید تو وخانوادت ظرفدار برگشتن وایعهد هستین و از اونایی هستین که انقلاب از ایران در رفتن ولی با توجه به حرف گلابی واقعا تعجب میکنم دختر یک نویسنده ی احتمالا روشن فکر چطور میتونه تا این حد زود و از روی حرف و با توجه به جو قضاوت کنه
    منتظر جوابت مبمونم

    خانومچه: ای‌کاش گفته بودی چه قضاوتی. نمی‌دونم منظورت چیه. ولی اگر قسمت درباره رو خونده بودی می‌دیدی که من ایران بودم و ایران بزرگ شدم. هنوز هم گاهی ایران میام. بهترین دوستان من در ایران هستند و من هر روز حداقل یکی دو ساعت گاهی ساعتها اخبار ایران و وبلاگهای فارسی رو می‌خونم. من خیلی خوب از وضع ایران چه از نظر سیاسی چه اجتماعی خبر دارم. گاهی فکر می‌کنم ای کاش می‌تونستم مثل خیلی ایرانیهای دیگه که اینجا زندگی می‌کنند بیخیال بشم، زندگی کنم و لذت ببرم و اینقدر حرص و جوش ایران را نخورم. ولی نمی‌تونم. ایران وطنمه، هر چند که قلبم رو شکسته باشه.
    ضمنا من نه تنها از طرفداران ولیعهد نیستم، خیلی هم با سلطنت‌طلبان مخالفم.
    فکر می‌کنم اون کسی که قضاوت کرده تویی.

  2. kaweh گفت،

    مارس 14, 2009 در 10:01 ب.ظ

    سلام
    ترنج نارنج عزیز و دوست داشتنی
    سال 87 نیز با هزاران شوک اجتماعی و اعدام و دروغ های شاخدار که نشان از بی لیاقتی —دارد تمام شد
    واست سال خوبی رو آرزو میکنم لاقل بتونی تو کار و زندگی موفق باشی
    و وقتی مادر مهربونت پرسید دخترم چند ترم مونده تموم کنی نگی مال اینجا ترمی نیست فرق میکنه !!! :)

    منم آخرین حرف شاعرانه ام رو تقدیمت میکنم :

    ham chon rahgozaram dar in koocheye barik, be farda delaki nist dar in koocheye tarik (poeter : kawehz)

    shekle dowwom :
    ham chon rahgozaram dar in koocheye barik, be farda gozari nist az in khaneye tarik

    خانه ی تاریک = معلومه کجاست ایران !

    در ضمن سر سفر ماهواره سفیر امید به فضا سیاره زهره باردار شده :)

  3. Saeedeh گفت،

    مارس 15, 2009 در 12:52 ب.ظ

    :) ))
    خوب پس یکی از راه حل های مبارزه با خشونت علیه زنان اختراع شد:دی

  4. کنج گفت،

    مارس 15, 2009 در 12:52 ب.ظ

    ;)

  5. کنج گفت،

    مارس 15, 2009 در 12:55 ب.ظ

    من کامنتم ناپدید شد..گفتم که خدا رو شکر پدربزرگ مرحوم شما یه راه موثر برای مبارزه در برابر خشونت علیه زنان پیدا کرد..


فرستادن دیدگاه