بعد از مدتها رفتم دیدن برادرم. از چند هفته قبل قول داده بودم. جمعه، روزی که باید میرفتم قرار بود تظاهرات بزرگی برگزار شود. همهی دوستانم میگفتند «نمیشه نری؟ نمیشه عقب بندازی؟» نمیشد. بعد از چند ماه که گفته بودم «میآیم، میآیم» نمیشد. او هم نمیخواست بیاید تظاهرات. این برنامهها مال او نیست. میفهممش.
از صبح انقدر میخ تلویزیون و اینترنت و نماز جمعه شدم که آخر سر مجبور شدم هولهولکی وسایلم را جمع کنم و بپرم بیرون که به قطار برسم. این روزها بیرون رفتن (به جز برای تظاهرات) سخت است. تمام روز را در فضای مجازی ایران گذراندهای و وقتی بیرون میروی انگار در مریخی! مردم شاد و سرحال در خیابانها در حرکتند. دخترهای جوان لباسهای تابستانی رنگ و وارنگ بر تن دارند. تازه متوجه گرم شدن هوا و بیمصرف بودن کت قهوهای بدقوارهام میشوم. من کجا هستم؟ چند تا تینیجر اتوبوس را گذاشتهاند روی سرشان. صدای موسیقی سرسامآوری از موبایلشان بیرون میریزد. دلم میخواهد سرشان داد بزنم «خفه شید احمقها!» ولی آنها چه گناهی دارند که من بین دو دنیا سرگردانم؟ آنها چه گناهی دارند که در صلح و آرامش و آزادی زندگی میکنند؟ ما چه گناهی کردهایم؟
تازه در قطار متوجه میشوم که نه کتابی برای خواندن دارم و نه کاغذی برای نوشتن. خانمی کنارم بافتنی میبافد. حالا از شدت بیکاری و کسلی حسرت بافتنی بافتن هم دارم! زمان نمیگذرد. از کنار سبزهزارها، تپهها و درختها میگذریم. قطار در حرکت است و گاهی برای چند لحظه چند اسب یا گاو را میبینم که میچرند یا روی چمنها لم دادهاند. چقدر این مناظر میتوانستند زیبا باشند و چقدر من احساس غربت میکنم. این سبزی، این زیبایی، این خانههای شیروانیدار که قبلا عاشقشان بودم مال من نیست. من تپههای خاکی تهران را میخواهم. من آن رنگ قهوهای رو به زرد زمین را میخواهم. من آن خانههای دودزده را میخواهم. من آن آسمان آبی بیابر را میخواهم. از این رنگ خاکستری آسمان پر از ابر بیزارم. من خانه را میخواهم…
برادرم آشپزی میکند. چایی درست میکند. نان تازه میپزد. بستنی با سس توتفرنگی و خامه جلوم میگذارد. من مثل مجسمه نشستهام. به مغزم فشار میآورم که چیزی بگویم، حرفی بزنم. همهی حرفهایم راجع به ایران و انتخابات است. نمیخواهم خستهاش کنم. میدانم که همهچیز را میداند. میدانم که همهی آن چیزهایی را که من صبح تا شب به فارسی خواندهام او به آلمان و انگلیسی خوانده است. سعی میکنم حرف دیگری بزنم. مغزم انگار از کار افتاده. هیچ حرف دیگری به ذهنم نمیرسد. بالاخره روی کاناپه خوابم میبرد.
برادرم صبح روز بعد قبل از اینکه حمام برود میپرسد:«کامپیوتر رو برات روشن کنم؟» از جا میپرم. پتو را دور خودم میپیچم و مینشینم جلوی صفحهی کامپیوتر. دوباره همهچیز تکرار میشود. او در حرکت و جنب و جوش است و من جایی دیگرم.در شهری دیگر، کشوری دیگر. میگویم:«اگر پول داشتم…» حرفم را قطع میکند:«نه! این کار رو نمیکردی!» میپرسم:«چی؟!!!» محکم جواب میدهد:«بچه انقلابی نشو!»
اخبار بمبگذاری در مقبرهی خمینی و درگیریهای خیابانی میرسد. دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. باید به قطار برسیم. کامپیوتر را خاموش میکنیم. در قطار انقدر با سکوتم خستهاش میکنم تا بالاخره کتابهای دانشگاهش را باز میکند. قطار شلوغ میشود. ده دوازده تا جوان آلمانی سوار شدهاند. همه شیشهی آبجو در دست دارند و تیشرتهای شکل هم پوشیدهاند. دارند میروند که آخرین شب مجردی دوستشان راجشن بگیرند. روی تیشرتها نوشته شده: «پایان آزادی». به کلمهی آزادی روی یکی از تیشرتها خیره میشوم. باز هم بغضم گرفته. باز هم دلم میخواهد داد بزنم «خفه شید احمقها!». رویم را برمیگردانم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم. آسمان خاکستریست، مثل همیشه پر از ابر. جایی در دوردستها ابرهای خاکستری سوراخ شدهاند و نور کمرنگ خورشید به پایین سرازیر شده.
