کلاس فارسی با آقای دوست‌پسر

عرضم به حضورتون که شما توجه دارید که وقتی بنده روزی دو تا پست می‌نویسم یعنی کارهای خیلی واجبی دارم که باید از زیرشون در برم؟

آقای دوست به شدت می‌خواد فارسی یاد بگیره، منتها چون علاقه‌ی زیادی به حیوانات داره، فارسی یادگرفتنش اینجوری می‌شه:

من گاو هستم    تو گاو هستی   او گاو است

ما گاو هستیم   شما گاو هستید   آنها گاو هستند

هر کار هم کردم که حداقل بگو «من مریض هستم» که یه کم به واقعیت نزدیک‌تر باشه، فایده نکرد! فعل بعدی رفتن بود:

من می‌روم پیش خر   تو می‌روی پیش خر او می‌رود پیش خر

بقیه‌اش رو هم دیگه خودتون حدس بزنید!

نکته‌ی جالب قضیه این که خواست پیش برادرم پز بده و فعل رفتن رو صرف کنه، برادرم با تعجب من رو نگاه کرد و گفت:«چی؟ مگه نمی‌شه می‌رم؟» مجبور شدم توضیح بدم که اون زبان محاوره‌ایه ولی درستش اینه که می‌روم. آقای دوست هم که اصرار داره فارسی رو از روی اصول یاد بگیره نه محاوره‌ای! آلمانیه دیگه طفلک!

ولی اگر یه روز شروع کنه به خوندن و نوشتن باید در اینجا رو تخته کنم. اصلا فکر کنم باید یه سری از پستهای قبلی رو که پشت سر مامانش حرف زدم پاک کنم! ولی فعلا خطر نزدیک نیست، چون هنوز به عدس پلو می‌گه آدیداس پلو!

توقیف کیهان؟ جون من شوخی نکن!

حتما شما هم مثل من دیروز با خوندن خبر دستور توقیف کیهان دو تا شاخ رو سرتون سبز شد. حالا نه اینکه کسی واقعا باور کرده باشه که کسی پیدا می‌شه که واقعا پاشه بره در کیهان رو تخته کنه، ولی کلا خبر خالیش هم جالب بود. خوندنش یه ذره کمک می‌کرد که آدم بتونه تصور (و فقط تصور) کنه که اگر در مملکت گل و بلبل ما همین قوانین کج و کوله‌ی اسلامی هم اجرا می‌شدند چی می‌شد.

خوب البته مسلمه که خبری که ما دیروز خوندیم مزخرف و شایعه بود و به سرعت تکذیب شد. فقط من این وسط یه چیزی رو نفهمیدم که احتمالا به خاطر جهالت من در اثر زندگی در بلاد کفر می‌باشد. لطف کنید و من رو از این جهالت نجات بدین. من تا حالا فکر می‌کردم دادستان مسئول اجرای اوامر قضاته. چه جوری بوده که در این خبر شایعه گفته شده

دستور توقیف این روزنامه توسط قاضی صادر و برای کسب موافقت، به دادستانی تهران ارسال شده است.؟؟؟

از کی تا حالا دادستانی باید با رای قاضی موافقت کنه؟


وبلاگنویسی در کمبود وقت

۱. دقیقا منظور مامانم چی بود که وقتی بهش گفتم باید برم با یکی از استادام صحبت کنم، گفت:«به خودت برس.»؟ یعنی اگر این مامان جون انقدر اعتماد به نفس نمی‌داد چی می‌شد!!!

۲. بنده اعتراف می‌کنم که مدتهای مدیدیه که عاشق مسعود بهنودم. حالا از وقتی مرتب برنامه‌ی شست دقیقه بی‌بی‌سی رو نگاه می‌کنم که دیگه هیچی. فقط نمی‌دونم چرا این آقای دوست‌پسر همیشه درست همون موقع که نوبت روزنامه‌ها می‌شه زنگ می‌زنه. انگار موش رو آتیش زدن!

دو سه سال پیش یه بار بابام گفت که عاشق خانوم مرکل شده! من هم روم رو زیاد کردم و گفتم من هم عاشق مسعود بهنودم. (نه که حالا این دو تا ربطی به هم داشته باشن!) بابام رو ترش کرد و هیچ خوشش نیومد. نه، آخه این انصافه؟ آخه مرکل هم عاشق شدن داره؟ حالا درسته که ما خانوادگی ظاهرا در این زمینه یه تخته کم داریم ولی مرکل کجا و بهنود کجا!

۳. توی بی‌بی‌سی برای اولین بار حرف زدن صانعی رو دیدم. خیلی بانمک بود: «خوب بذارین اینایی که زندانن، برن. ماه رمضونه، بریم دیگه.»

۴. تو رو خدا فحشم ندین که مردم رو بردن و کشتن و فلان و بهمان و این دری وریها چیه می‌نویسی. ولی آخه چی بنویسم؟ یعنی آدم چی می‌تونه بگه؟ من که دیگه چنان زدم به سیم آخر که حتی دیگه راجع بهش حرف هم نمی‌تونم بزنم. روزهای اول که عکسهای تظاهرات و باتوم خوردن هموطنان می‌رسید، گریه می‌کردم. هفته‌ی بعدش گریه می‌کردم که بابا تو رو خدا بزنین ولی نکشین! همون باتوم خوب بود. حالا دیگه اشکهام خشک شده. حالا دیگه نمی‌دونم چی بگم. بگم بابا همون می‌کشتین خوب بود؟ بهتر از شکنجه و تجاوز بود؟ واقعا اینا کین؟ با ما چیکار کردن که خشونت انقدر برامون روزمره شده؟ یعنی ممکنه الان مادر ندا و سهراب و کیانوش و بقیه خوشحال باشن و بگن همون بهتر که بچه‌مون دست اینا نیفتاد؟

۵. دلم برای ایران یه ذره شده، ولی می‌دونم که حالا حالاها نمی‌تونم بیام. دلم پر می‌زنه واسه یه دونه نون سنگک تازه. یه چایی داغ و تند تند حرف زدنهایی که تمومی ندارن. شبهایی که دلت نمی‌خواد بری بخوابی که تموم نشن.

۶. من و آقای دوست‌پسر اسباب‌کشی داریم. بالاخره خونه گرفتیم. خدا به داد برسه. اگر تا یه ماهه دیگه همدیگر رو نکشتیم حتما خبرش رو بهتون می‌دم.

استمداد یک عدد خانومچه

به قول بانو االیزه خواننده‌ی وبلاگ موظف است گاهی به نویسنده‌ی وبلاگ کمک کند. پس بدینوسیله از خوانندگان گرامی تقاضا می‌شود اگر منابع و مقالاتی در مورد ماهیگیری در ایران، وضعیت ماهیگیران از نظر اقتصادی، اجتماعی و غیره، نحوه‌ی زندگی ماهیگیران، مشکلات ماهیگیری و خلاصه مطالبی از این دست دارند با اینجانب از طریق کامنت، ایمیل یا توییتر تماس بگیرند و بنده را تا ابدالدهر سپاسگزار خود بفرمایند.

مطالب به زبان فارسی، انگلیسی، آلمانی پذیرفته می‌شوند. از سپاسگذاری ابدی بابت مطالبی که به دیگر زبانها باشند معذوریم.

مدیونید اگر به حال و احوال این خانومچه که تو سرزنان دنبال ماهیگیران است و تحصیلات و آینده شغلی‌اش فعلا گیر ماهیگیری است بخندید!

جمهوری اسلامی به راهت ادامه بده!

جمهوری اسلامی به این راهی که رفته‌ای ادامه بده. سالها بود که ما را اینچنین تکان نداده بودی. سالها بود که در خواب بودیم. نه! کابوس می‌دیدیم ولی بیدار نمی‌شدیم. گاهی حرکتی می‌کردیم ولی گویی بدن خسته‌تر از آن بود که بیدار شود.

جمهوری اسلامی ادامه بده. ما را بیدار کن. از کف پا تا فرق سر! حتی اگر این بیداری به شکل آن باتوم سیاهیست که بر تنهای خسته‌ی خواهران و برادرانم می‌کوبی. حتی اگر به قیمت سرها و سینه‌های داغ شده از سرب گلوله‌های توست. و تو نمی‌دانی که چه تلخ است دوری از وطن وقتی نمی‌توانی در کنار یارانت باشی تا حداقل در احتمال خوردن باتوم و گاز اشک آور و گلوله شریک باشی. راستی تو می‌دانی فرمول محاسبه‌ی احتمال شکوفه دادن هزاران جوانه‌ی سبز در خاک از پستی و دروغ سیاه و گداخته شده‌ی کویر را وقتی که به آن بوی آزادی، درد بی‌عدالتی و خون بی‌گناه اضافه کنی؟ نه، می‌دانم که نمی‌دانی!

جمهوری اسلامی تو کور بودی و ندیدی. تو همیشه کور بودی ولی اینبار نشنیدی و حس هم نکردی. من آنجا بودم. پشت درهای سفارت تو در همان جا که تو می‌گویی بلاد کفر است و خانه‌ی دشمنان. من آنجا بودم و آن صف طولانی امید را دیدم. من کسانی را دیدم که نزدیک سه دهه خانه‌شان را ندیده‌اند، کسانی که نتوانسته‌اند به آخرین دیدار برای وداع از پدر و مادر به خانه بروند. همین ما بودیم، مایی که در نگاه تو کافر و خائنیم. ما آمدیم و در بازی تو با قوانین تو شرکت کردیم. ولی تو قوانین خودت را هم تغییر داده بودی. خوب کردی، ادامه بده. ادامه بده تا ما دیگر بازی نکنیم.

ما زود یاد می‌گیریم. دیدی روزهای اول گفتیم رای ما رو پس بدین؟ دیدی هفته‌ی بعد گفتیم مرگ بر دیکتاتور؟ و شنیدی صدای فریادمان را پریروز: استقلال آزادی جمهوری ایرانی ؟

ادامه بده جمهوری اسلامی. همینطور ادامه بده. نگذار فراموش کنیم و باز به کابوس بی‌حرکتی برگردیم. سپاس که امروز نشانمان دادی با یاران سابقت چه کرده‌ای. سپاس که «دادگاه»ت را به همه عالم نشان دادی و دیدیم چهره‌ها و تنهای درهم‌شکسته‌ی پاره‌های تنت را. سپاس که نشانمان دادی نتیجه‌ی اصلاح‌طلبی را. نتیجه‌اش همین انقلاب مخملین است؟ باشد! انقلاب غیرمخملین می‌کنیم.