دوستان عزیز، یک دنیا تشکر از لطف و محبتتون و لینکهایی که برام فرستادین.
الان نشستهام روی کاناپه و آفتاب افتاده تو اتاق و من این و این رو خوندم و زار زار گریه کردم. یاد خواهرم افتادم. یاد اینکه همه رو جمع کرد و یه جشن بزرگ گرفت. خیلی هامون میدونستیم که دفعهی آخریه که میبینیمش. اون شب اولش هر چند دقیقه یه بار میرفتم تو دستشویی و گریه میکردم. بعد اشکهام رو پاک می کردم و برمیگشتم. توی این رفت و آمدها دختر یکی از فامیلها رو دیدم که دقیقا همین کارو می کرد و یه فصل هم با مامانم تو دستشویی گریه کردم.
عکسش بالای کمدمه. تو اتاق خواب. گاهی رد میشم و نگاش میکنم. گاهی نمیتونم نگاش کنم. سرم رو میندازم پایین و رد میشم. چند وقت پیش نگاش کردم و لبخند زدم. احساس کردم حالا دیگه میتونم. فکر کردم دیگه با قضیه کنار اومدم. الان ولی احساس میکنم نمیتونم. غم دنیا ریخته تو دلم. چهار سال و نیم گذشته. و من هنوز وقتی فکر میکنم نمیفهمم که چه جوری میشه که یه آدمی که بوده و تو دست میکشیدی تو موهاش و صداش و خنده و جیغش هنوز تو گوشته، چه جوری میشه که یه دفعه نباشه؟ فکر کنم هیچوقت نفهمم.

Diox گفت،
آوریل 8, 2011 در 2:18 ب.ظ.
خانومچه عزیز اول از همه ما رو هم در این غم شریک بدونین . از صمیم قلب متاسفم . نوشتتون رو دو روز پیش دیدم اما واقعا نمی دونستم چی باید گفت .
خوشحالم که از بلاگ سنجاقک خوشتون اومده . روزی که پیشنهادشو بهتون کردم می خواستم براتون بنویسم احساس می کنم خیلی شبیه به هم هستین اما ترسیدم که بهتون بر بخوره لذا نگفتم. من به عنوان یه نفر سوم که نوشته های هر دو تون رو خوندم احساس می کردم طرز تفکرتون خیلی بهم نزدیکه . و اینکه نوشته های هر دوتون رو خیلی دوست دارم و امیدوارم همچنان به نوشتن ادامه بدین .
موفق باشین و پاینده
khanoomche گفت،
آوریل 8, 2011 در 8:08 ب.ظ.
مرسی عزیزم. راستش من هم نوشتههاش رو که میخوندم احساس کردم خیلی بهم شبیه هستیم ولی من هم ترسیدم اینو براش بنویسم بعد بیاد وبلاگ من رو بخونه بهش بربخوره!
باز هم از لطفت ممنونم
مسافر كوچولو گفت،
آوریل 9, 2011 در 5:22 ق.ظ.
خيلي متاسف شدم … صميمانه برات آرزوي صبر دارم
Amin گفت،
آوریل 13, 2011 در 12:35 ب.ظ.
سلام خانمچه فقط اومدم بگم كه خيلي وقته وبلاگتون رو ميخونم سيستم نوشتنتون رو واقعا دوست دارم كل آرشيوتون رو خوندم
تا حالا جرات نداشتم نظري كامنتي چيزي بدم نه به شما نه چند تا از بلاگر هاي ديگه دليلي براش ندارم ولي حالا اومدم بگم كه واقعا محشر مينويسي
قبلا اينجا http://www.handwrittens.persianblog.ir مينوشتم ولي ديگه دارم سعي ميكنم گذشته هاي فلاكت بار رو بندازم دور هرچند كه هميشه تو ذهنم هستن ولي ميخواهم فراموش كنم ديگه بستمه
تو بلاگ جديدم http://www.handwritten.persianblog.ir ازتون نوشتم فقط اميدوارم ناراحت نشيد
روزگارتون پاينده
اسکارلت گفت،
آوریل 26, 2011 در 11:41 ق.ظ.
سلام. چون میبینم نمیشه پیغام خصوصی گذاشت، میشه لطفا ایمیل تون رو به من معرفی کنی که پیغامم رو واستون بفرستم؟ مرسی.
khanoomche گفت،
آوریل 27, 2011 در 3:23 ب.ظ.
toranj@hotmail.de
man kheyli moratab o monazam chekesh nemikonam. agar dir shod narahat nashi.
neda گفت،
آوریل 26, 2011 در 5:18 ب.ظ.
اين وب رو ببين . View2review.blogspot.com
نرگس گفت،
مه 17, 2011 در 10:05 ق.ظ.
خیلی خیلی متاسفم. اصلن تصور این درد هم سخته. اون دو تا پست رو هم خوندم… یک جا تازگیها شنیدم که آدمهای خوب همیشه زودتر هم میرن. شاید چون دنیا به اندازه ی کافی خوب نیست…
——————————-
خانومچه: مرسی نرگس عزیز و مهربون