زنده بودن را باید جشن گرفت

داشتم وبلاگ نینوچکا رو می‌خوندم و این پستش به اسم «زنجموره» که متاسفانه نمی‌تونم مستقیم بهش لینک بدم، خودتون باید نگاه کنید تو وبلاگش. ماجرای همکار جوونش که بر اثر سرطان پاش رو از دست داده و احتمالا تا چند سال دیگه هم بیشتر زنده نمی‌مونه، من رو دوباره یاد داستان خواهرم انداخت. داستان؟ چرا گفتم داستان؟ نمی‌دونم. فکر کنم اگر تمام کتاب لغتهای دنیا رو هم صفحه به صفحه ورق بزنم، کلمه‌ای که به نظرم مناسب بیاد پیدا نکنم. فکر می‌کنم یکی دو بار بیشتر از خواهرم ننوشتم و فکر می‌کنم اشتباه کردم، چون داستان خواهرم رو باید تعریف کرد. باید تعریف کرد تا قدر زندگی و زنده بودن رو دونست.

خواهر من ۲۸ سالش بود که سرطان گرفت. به همین راحتی! البته به همین راحتی هم نبود. اول هی دکتر می‌رفت و دکترها بهش آنتی‌بیوتیک می‌دادن و چون حالش بهتر نمی‌شد باز هم بهش آنتی‌بیوتیک می‌دادن و او باز می‌رفت دکتر تا اینکه بالاخره معلوم شد قضیه چیه. اون موقع چند سالی بود که خواهرم با کارل بود. چند سال با هم دوست بودند و یکی دو سال بود که نامزد شده بودن. حالا من نمی‌خوام اینجا تمام مراحل درمان و بالا پایینهای شیمی‌تراپی رو براتون بگم. خودتون می‌تونین تصورش رو بکنین دیگه. فکر کنم بدترین قسمتش برای خواهرم این بود که موهای بلند فرفری خوشگلش نابود شدن. البته من چه می‌دونم؟ من چه می‌دونم اون چی کشید؟ من اینجوری فکر می‌کنم چون خواهرم زیبا بود، خیلی زیبا بود. خیلی هم حساس بود. اونقدر که من الان باز کلمه کم آوردم برای توصیفش. انقدر که قلبش کوچیک و ظریف بود و احساساتش نرم و لطیف بودن من گاهی می‌ترسیدم بهش نزدیک شم. مثل گلبرگ گل سرخ که وقتی بهش دست می‌زنی ترکهای ریز برمی‌داره، می‌ترسیدم حسش ترک برداره. شاید برای همین هیچوقت نتونستم باهاش راجع به سرطان حرف بزنم.

شیمی‌تراپی تموم شد و همه هم خوشحال که خوب تموم شد. نمی‌دونم. واقعا باورمون شد؟ فکر کنم دلمون می‌خواست باور کنیم ولی ته دل من که همیشه می‌لرزید. لابد ته دل بقیه هم می‌لرزیده وقتی فکرش رو می‌کردند. شاید هم دیگه فکرش رو نکردیم. حرفش رو نزدیم. نمی‌دونم. دخترک گلمون حالش خوب بود. با کارل برنامه‌ی عروسی ریخته بود، تاریخ تعیین کردند، سالن گرفتند، کارتهای دعوت فرستادند. فکر کنم ۶ ماه قبل عروسی بود که بیماری لعنتی دوباره سرک کشید و بهش نیشخند زد. این بار اومده بود که نره.

نمی‌دونم چند سال بود که همدیگرو می‌شناختن. ولی نزدیک ده سال با هم بودند و چندین سال هم نامزد بودند. کارل توی تمام سختیها و ناراحتیها کنارش مونده بود. حالا هم که تصمیم گرفته بودن ازدواج کنند، تصمیم گرفته بودن تسلیم نشن. خواهرم می‌خواست روز بزرگش رو ببینه. شاید می‌خواست حالا که مادر نشده، حالا که هر روز بیشتر تحلیل می‌ره و زندگی انقدر کوتاه و سرنوشت انقدر بی‌انصاف بوده، حداقل عشقش رو ثبت کنه. نمی‌دونم. من اینجوری فکر می‌کنم. وگرنه من چه می‌دونم اون چی کشید؟

مثل توی فیلمها بود. همه روی صندلیهای دوطرف سالن نشستن. آهنگ رو که می‌زنن عروس وارد می‌شه. همه از جاشون بلند می‌شن. دخترکمون به زحمت راه می‌رفت و من به زحمت سعی می‌کردم جلوی اشکهام رو بگیرم. بیرون توفان بود. ابرها آسمون رو سیاه کرده بودند و باد می‌کوبید به پنجره‌ها. آدم فکر می‌کنه اینها همیشه ابتکار کارگردانهای فیلمهاست ولی گاهی هم در واقعیت اتفاق می‌افته ظاهرا! مراسم عقد که تموم شد، همه رفتیم تبریک گفتیم و عکس گرفتیم. بقیه‌اش هم مثل هر عروسی دیگری بود. شام، شراب، هدیه، موسیقی، رقص،… فقط عروس ما بعد از غذا رفت توی اتاقش که استراحت کنه. نمی‌تونست اونهمه ساعت بشینه.

شش روز بعد خواهرم چشمهاش رو بری همیشه بست. رفت. به همین راحتی. نه، حتما راحت نبوده. من چه می‌دونم اون چی کشید؟ من فقط می‌دونم که زندگی رو دوست داشت و زندگیش رو جشن گرفت، تا آخر آخرش. بعدا خیلیها از ما می‌پرسیدند چرا عروسی کرد؟ من همیشه از این سوال خیلی بدم می‌اومد. انگار که دارند می‌پرسند اون که داشت می‌مرد دیگه عروسی کرد که چی؟ به چه دردش خورد؟ به نظرم این سوال نه تنها خیلی بی‌رحمانه است، بلکه توهین بزرگی به زندگیه. بی‌احترامی به ارزش زندگیه. مفهوم این سوال اینه که کسی که بیماری غیرقابل درمانی داره باید بشینه منتظر مرگ و هیچ کاری نکنه. خواهر من به زندگی احترام گذاشت و این بار او بود که سرک کشید و به بیماری و مرگ نیشخند زد. گفت تا وقتی که هستم اونجوری زندگی می‌کنم که دوست دارم. مهم نیست چقدر مریضم، مهم نیست که پوست و استخون باشم، مهم نیست که به زحمت و با کمک دو نفر راهروی بین صندلیها رو طی می‌کنم. مهم اینه که دارم می‌رم تا به عشقم بگم آره. آره دوستت دارم. آره، می‌خوام تا آخر عمرم باهات باشم، حتی اگر این «تا آخر عمرم» فقط ۶ روز باشه یا حتی یک روز.

نوشته‌های قبلیم راجع به خواهر گلم: خانواده، گل، تمام نمی‌شود

4 دیدگاه

  1. K گفت،

    نوامبر 6, 2011 در 8:16 ب.ظ.

    واقعا زیبا و تاثیرگذار بود
    با آرزوی سلامتی و کامروایی برای شما

    عزیزم زندگی عرضش از طولش مهم تره
    خوشا به خواهرتون که نخواست تسلیم مرگ شه

    گلچین روزگار چه خوش سلیقه هست
    میچیند ان گلی که به عالم نمونه هست
    :( ((((
    ——————————-
    خانومچه: ممنون کاوه

  2. نوشا گفت،

    نوامبر 6, 2011 در 9:29 ب.ظ.

    اوه… خیلی غم انگیزه و در عین حال خیلی تحسین برانگیز بوده کار خواهرت و البته همراهی همسرش. من هم فکر می کنم باید به زندگی احترام گذاشت. ما خیلی وقت و انرژی می گذاریم برای نابود کردن زندگی هامون با اونهمه غصه خوردن های الکی و نگاه منفی بافمون.

    خیلی خوب کردی که نوشتی داستان خواهرت را… حتما برات سخته کنکاش گذشته اما حتما یک روزی یک جایی به کسی کمک می کنه. امروز توی مهمونی به فکرت بودم.

    بووووس

  3. نوامبر 8, 2011 در 8:09 ق.ظ.

    متاسفم … خيلي زياد … اميدوارم هيچوقت همچين تجربه اي رو ديگه تككرار نكني .
    اما راجع به زندگي و ارزش والاي اون كه نوشتي،‌همه ما بايد درس بزرگ رو از خواهر تو بگيريم … كسي كه در ظاهر خيلي حساي بود اما از درون از همه ماها شجاع تر و قوي تر بود

    ممنونم

  4. barayeto گفت،

    نوامبر 11, 2011 در 9:39 ب.ظ.

    اخ جون دوباره مینویسی..عادت خوندن نوشته هات رو از دست داده بودم.یادم نبود چه قلم عالی ای داری…
    ——————————
    خانومچه: مرسی جیران نازنینم. تو همیشه خیلی به من لطف داری.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.