چقدر مردم راحت زندگی میکنند. پسره توی کتابخونه کار میکنه و با اینکه به چه گندهگی روی در زدن خوردنی و نوشیدنی ممنوع، در حالیکه داره سیب گاز میزنه و ملچ و مولوچ میکنه وارد میشه و همونجوری کتابها رو جا به جا میکنه. حالا خوبه خودش مسووله کتابخونه است وگرنه لابد میخواست با جعبه پیتزا بیاد تو!
تازگیها چیزهای کوچیک میرن رو اعصابم. اینکه یه نفر وسط دانشگاه اسپری از تو کیفش دربیاره و زیر بغلش رو اسپری بزنه یا شروع کنه ناخونش رو بگیره یا سوهان بزنه. شاید من زیادی آدم مقید و مودبی هستم. نمیدونم. ولی به نظرم یه کارایی مال خونه یا دستشویی و حمومه! از جمله ناخن گرفتن، اسپری زدن، نخ دندون کشیدن…
نمیدونم بیشتر از این حرص میخورم که دیگران این قوانین نانوشته رو رعایت نمیکنن یا از اینکه دیگران انقدر راحت زندگی می کنند و من از صبح تا شب در قید و شرطم و در حال حرص خوردن؟!!!
