در خاطرات کودکیم غوطهورم. نمیدانم از کجا میآیند و برای چه؟ انگار دنبال چیزی میگردم. انگار میخواهم بدانم آن زمان چه حسی داشتهام به زندگی، به اتفاقات دور و برم، به خودم. حالا با نگاه یک بزرگسال کودکی خودم را زیر ذرهبین گذاشتهام.
حقیقتش خیلی چیزها در اون خاطرات نهفته که تجربهاش رو برای دشمنم هم آرزو نمی کنم. خاطراتی هم هستند که یه دنیا حسرت مینشونن توی دلم.
اون ماهیهای شکلاتی تو زرورق رنگی رو کسی یادشه هنوز؟ پدربزرگ همیشه برام از اونها میگرفت. بعد من همیشه دمش رو میشکوندم و میدادم به مادربزرگ، بقیهاش رو خودم میخوردم. حالا فکر میکنم عجب بیانصافی بودم، چرا به پدربزرگ هیچی از شکلاتم نمیدادم؟
چند شب پیش توی خواب و بیداری بوی چادر گل گلی مادربزرگ پیچیده بود توی سرم. بعد یاد موهای صاف و سفید و نرم پدربزرگ افتادم، بعد یاد صدای عصاش.
یه شلوار کوتاه زرد داشتم که وقتی مامانم خریدش، من تقریبا توش گم میشدم. انقدر پوشیدمش تا بالاخره پوشیدن شلوار کوتاه برای دختری به سن من زشت شد! حالا یادم افتاده که من هیچ لباس زردی ندارم و دارم فکر میکنم یه جوری یه چیزی پیدا کنم که زرد باشه. حداقل یه تیشرت.
کلا تازگیها دنبال خاطرات میدوم. دنبال دامن اسکاتلندی بودم، به یاد دامن بچگیهام که خیلی دوستش داشتم. انقدر حرفش را زدم تا بالاخره دل مامان به رحم اومد و یه دامن اسکاتلندی برام دوخت. حالا تو این سرمای زمستون آلمان کی و کجا قراره من این دامن رو بپوشم خدا میدونه!!! یه جفت کفش کیکرز هم گرفتم به یاد اون وقتی که مدرسه میرفتیم و تقریبا همهی بچهها کیکرز میپوشیدن. خلاصه همینجور دارم تو نوستالژی غرق میشم.

Sepideh گفت،
نوامبر 17, 2011 در 9:34 ب.ظ.
دلم هموای اون موقع ها رو کرد .. این چند روز خیلی دلم گرفته .. برای قدیما دلتنگم .. مثل تو .. این روزها تجربه های سختی رو دارم می گذرونم .. کاش می شد الانم از شادی های دوران کودکیم احساس لذت کنم .. همه احساسم توی کاغذهای پاره مجاله شده .. دلتنگم
barayeto`dvhk گفت،
نوامبر 17, 2011 در 11:50 ب.ظ.
من یادمه اون ماهی ها رو….هنوز هم دلم برای طعمشون تنگ میشه …
نوشا گفت،
نوامبر 18, 2011 در 10:01 ق.ظ.
تصور تو با دامن اسکاتلندی و تی شرت زرد. هیهی…
هیهی
—————————————–
خانومچه: یعنی به نظرت من انقدر بدتیپم که با دامن اسکاتلندی تیشرت زرد بپوشم؟ نخیرم! رفتم یه پلوور مشکی یقه اسکی براش گرفتم! یعنی دامنه خرج داشت!
فیونا گفت،
نوامبر 19, 2011 در 7:04 ب.ظ.
وای چه جالب یکی مثل خودم پبدا شد. منم از این کارا میکنم.
احسان گفت،
نوامبر 21, 2011 در 9:46 ب.ظ.
داشتم آش رشته میخوردم یاد دوس پسرت افتادم گفتم یه حالی پرسیده باشم
—————————————
خانومچه: هاهاها! قربان شما! خوبه، سلام داره خدمتتون! نوش جان! آی هوس آش رشته کردم. از اون دفعه که نوشتم جریانشو، دیگه درست نکردم. یعنی شد دفعهي اول و آخرم.