صدایش

یه روز صبح از خواب بیدار میشی و هیچ فکر خاصی نمی‌کنی، بعد یه دفعه یه نفر از ایران زنگ می‌زنه که سالها باهاش حرف نزده بودی و پرت میشی تو یه دنیای دیگه. غبار سالها روی صدای تلخش نشسته بود و از همیشه تلخترش کرده بود.

حرفهای سالها رو نمیشه در چند دقیقه جا داد. گوشی تلفن خیلی کوچیک بود، جای راه رفتن تو اتاق خیلی کم بود و حرفها زیاد و ناگفتنی بودند.

دلم می‌خواست سرش داد بزنم داری چه غلطی می‌کنی با زندگیت؟ دلم می‌خواست می‌تونستم دستش رو بگیرم و بگم همه چیز درست میشه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.