یه روز صبح از خواب بیدار میشی و هیچ فکر خاصی نمیکنی، بعد یه دفعه یه نفر از ایران زنگ میزنه که سالها باهاش حرف نزده بودی و پرت میشی تو یه دنیای دیگه. غبار سالها روی صدای تلخش نشسته بود و از همیشه تلخترش کرده بود.
حرفهای سالها رو نمیشه در چند دقیقه جا داد. گوشی تلفن خیلی کوچیک بود، جای راه رفتن تو اتاق خیلی کم بود و حرفها زیاد و ناگفتنی بودند.
دلم میخواست سرش داد بزنم داری چه غلطی میکنی با زندگیت؟ دلم میخواست میتونستم دستش رو بگیرم و بگم همه چیز درست میشه.
