دوستان و خوانندههای قدیمی این وبلاگ اصولا دیگه میدونن چیزی که تو زندگی من و خانوادهام مثل نقل و نبات ریخته انواع و اقسام تراژدیه! بعد هم چه توقعی دارید از وبلاگی که دو تا از بخشهاش به غم و غصه و غر زدنها تعلق داره؟ ولی امروز میخوام بگم که من حالم خوبه. گاهی احساس میکنم که این غرزدنهای من اینجا خیلی بیشتر از حد لازم مورد توجه قرار میگیره و این اصلا قصد من نبوده. من اصولا اگر حرف نزنم میمیرم. یعنی واقعا ایمان دارم که اگر غر نزنم یا میافتم دق میکنم یا میترکم! ولی این چیزهایی که من اینجا مینویسم فقط یه قسمتی از منه. منظورم اینه که فکر نکنید من همش نشستم زانوی غم در بغل گرفتم. نه والا، من حالم خیلی خوبه. مخصوصا این چند وقت اوضاع به طرز عجیب غریبی رو به راهه و انقدر خوبم که خودم باورم نمیشه. امروز رسما شروع کردم به خوندن برای پایان نامه. یعنی رسیدم به یه جایی که هیچوقت فکر نمیکردم برسم. هیچوقت که حالا اغراقه ولی خیلی لحظهها بوده که شک داشتم که اصلا یه روزی به نوشتن پایاننامه میرسم؟ حالا فعلا راجع به تموم کردنش حرف نزنیم. چون الان من فقط دارم یه کوه بزرگ میبینم که جلومه و هنوز نمیدونم چه جوری قراره من ازش رد بشم. فقط تجربه است که الان بهم میگه همونطوری که فکر میکردی هیچوقت نمیتونی دیپلم آلمانی بگیری و همونطور که از وقتی اومدی دانشگاه سر همهی امتحانات فکر میکردی امکان نداره قبول شی، حالا هم داری فکر میکنی امکان نداره درست تموم شه ولی این هم مثل اونهای دیگه میشه. هزار بار میمیری ولی آخرش میشه.
خلاصه من حالم خوبه. ولی این به این معنی نیست که هیچ اتفاق ناراحتکنندهای دور و برم وجود نداره و یا من هیچوقت غمگین نمیشم. ولی راز ماجرا دقیقا همینجاست. در همین تعادل بین غم و شادی، آرامش و خشم. چند شب پیش که خوابم نمیبرد یاد ماجرایی افتادم که مربوط به سالها پیش بود. طبق معمول یک ماجرای ناراحتکننده. یادم اومد، قلبم به تپش افتاد، بغضم گرفت و بعد گفتم خوب بسه دیگه. تموم شد. بعد هم شروع کردم به چیزهای دیگه فکر کردن و بعد هم خوابیدم. همین! به خودم میگم که تموم شده. همهی اون ماجراها تموم شدن و زندگی ادامه داره و من زندهام. الان که نگاه میکنم میبینم همین که من زندهام و زنده موندم و هستم و زندگی میکنم و میتونم از زندگیم لذت ببرم یه موفقیت بزرگه. پیروزی در برابر سرنوشته. دهنکجی به دنیاست. حالا این وسط مدرک کیلویی چند؟!!! دور و برم رو که نگاه میکنم بین دوستهام هم همین رو میبینم. توی دلم بهشون افتخار میکنم که هستن، که از پس زندگیهای عجیب غریبشون براومدن. اونها هم همیشه خوشحال نیستن ولی هرکدومشون واسه خودش پهلوونیه!
من خوشحالم. احساس میکنم قوی هستم و میتونم به خودم افتخار کنم. ممکنه فردا که تو کتابخونه دارم با کتابهای جورواجور سر و کله میزنم این حس قدرت و اعتماد به نفسم ترک برداره، ولی مهم نیست چون میدونم دوباره میتونم درستش کنم.
نمیدونم کسی منظورم رو فهمید؟ این احساسهای عجیب و غریب و متناقض میان و میرن. مهم نیست. مهم اینه که تسلیم نشیم. مهم اینه که بدونیم از چه جنگهایی پیروز برگشتیم. مهم اینه که نذاریم یادمون بره زندگی قشنگه.

K گفت،
دسامبر 2, 2011 در 3:30 ق.ظ.
Mard ra gar dardi bashad khosh ast
Darde bi dardi alajasha atash ast
Fagat in tage falsafit mano koshte
نوشا گفت،
دسامبر 3, 2011 در 2:37 ب.ظ.
زنده باشی پهلوون… خوبه هر از گاهی نوشتن چنین پست هایی آدم خودش حس بهتری پیدا می کنه از اینکه مثبت می بینه و مثبت می نویسه. خوش باشی و ٬تو٬ می تونی…