باورتون میشه که من تا دیروز فرهاد مهراد را نمی شناختم؟ یعنی من الان ۲۴ ساعته که کف کردم و موندم که چرا من اینقدر شوتم؟؟؟!!! یعنی خانواده ی من ایییییییییینقدر احساس روشنفکری می کرده که فرهاد هم از نظرش مبتذل بوده؟؟؟ توی خونه ی ما خروار خروار نوار مرضیه و پری زنگنه و پریسا و شجریان پیدا می شد، ولی دریغ از داریوش، ابی یا گوگوش!
خلاصه من از دیروز دارم کنسرت فرهاد در آلمان (سال ۱۹۹۵) رو نگاه می کنم و به شدت به روحیه ی این روزهام می خوره. حسابی عاشقش شدم و اصلا باورم نمیشه که این آدم با این صدا دیگه وجود نداره. یعنی وقتی این آهنگ رو گوش می دم احساس می کنم بعضی از آدمها نباید بمیرند:
این پست به سفارش آقای دوست پسر نوشته می شود که متوجه شده یک سافت وری وجود داره که خیلی هم راحت میشه ازش استفاده کرد و از شر سانسور اینترنتی راحت شد. حالا ایشون گیر داده اند که بیا اینو به فارسی ترجمه کن! بنده به علت گشادی بعضی نقاط بدن از ترجمه معذورم ولی شما وبلاگنویسان و وبلاگخوانان محترم که ماشالا انگلیسیتون هم حرف نداره، خودتان یک نگاهی بیندازید و ببینید به دردتان می خورد یا نه.
این یک توضیح کلی درباره ی اینکه سانسور اینترنتی چیه و چطوری کار می کنه.
من نمی دونم چه حکایتیه که کرم نوشتن در بدترین وقت به سراغم می آید. امروز برادر جان یک عدد روان نویس ماه به من هدیه کرد (یعنی یک جورایی خودم هدیه اش کردم!) و بنده الان به جای رسیدن به آن هزار و یک کاری که روی سرم ریخته دارم با روان نویس نو روی کاغذ پست بعدی وبلاگم را می نویسم! این یعنی از اون شاهکارها که فقط از من بر میاد: چرک نویس برای وبلاگ!!!
عرضم به حضورتون که مادر بنده بالاخره رضایت دادند تشریف بیارن سر خونه زندگیشون. (منظورم خونه زندگی خودشه ها! فکرهای بد به سرتون نزنه که مثلا رفته باشه سر خونه زندگی بابام! خدا به دور!) خلاصه این یعنی بنده که همچین بفهمی نفهمی جول و پلاسم را منزل ایشون پخش کرده بودم و از موهبات الهی مثل ماشین لباسشویی و ظرفشویی، تلویزیون و تخت گل و گشاد برخوردار شده بودم مجبور شدم برگردم سر خونه زندگی کوچولو موچولو و خانومچه ای خودم. حالا من موندم و یک خروار کتاب که نمی دونم کجا جاشون بدم (چون کتابخونه ام دیگه جا نداره) دو تا ساک که باید باز بشن و مقادیر متنابهی سوغاتی.
خونه ام را با اینکه کوچیکه دوستش دارم. توش آرامش دارم. ولی خوب دلم می خواهد یک روز یک خانه ی واقعی داشته باشم، نه فقط یک اتاق. خانه ای که حیاط داشته باشه و بتونم روی چمنهاش که از قطره های بارون خیسن راه برم، پا برهنه راه برم. یا در یک روز آفتابی تابستان یک کتاب بردارم و روی چمنها دراز بکشم و کتابم را بخوانم. دلم می خواهد یک آشپزخانه ی بزرگ داشته باشه که بتونم مهمونهای زیادی رو دعوت کنم. دلم می خواهد یک سگ داشته باشم که شبها از صدای آب خوردنش و تلق و تلق کاسه ی فلزی آبش روی موزاییک زمین بیدار شم. و صبح که تازه بیدار شدم و دارم در تختم جا به جا می شوم سگم بدود دم تخت و با لیسیدن صورتم بگوید:« آخ جون! بالاخره بیدار شدی؟ یالا منو ببر بیرون جیش کنم!» یا حداقل یک گربه داشته باشم که شب بیاید تو تخت و روی پاهایم ولو شود و من از ترس اینکه بیدارش کنم تمام شب جم نخورم و بد خواب شم. خوب فوقش روز بعد از خستگی جنازه ام، عوضش یک احساس کم نظیر را تجربه کرده ام: نفس کشیدن یک موجود کوچولوی پشمالوی گرم و نرم که از تمام دنیا و جاهای قشنگ و امن و دنجش پاهای تو را انتخاب کرده و تو گرمای بدنش را حس می کنی و نفسهای مرتبش را. حالا شاید هم کمی پنجه هایش را فرو کرد توی پایت. چه باک؟
آره! من همچین خانه ای می خواهم. با یک عالمه قفسه ی کتاب که مجبور نباشم کتابها را روی هم زیر تخت یا روی زمین بچینم. می خواهم کتابهایم جلوی چشمم باشند. تمییز و مرتب و قشنگ در یک کتابخانه. می خواهم هر کس آمد به خانه ام کتابهایم را نگاه کند و فکر کند: «به! بابا! این خانومچه چه آدم کتاب خونده و روشنفکریه!» و من به روی خودم نیارم که بیشتر کتابها را نخوانده ام چون وقتم را به دیدن سریالهای تلویزیونی تلف کرده ام. هنر که می کنم حواسم هست بیرون که می روم کتابی توی کیفم باشه که توی قطار یا اتوبوس بخونم. به شرط اینکه کلفت و سنگین نباشه که از کت و کول بیفتم. اصولا کتابهای کلفتتر از سیصد صفحه پیش من شانس خوبی برای خوانده شدن ندارند. توی قطار و اتوبوس هم باید شانس بیاری که از این تینیجرهای پرروی آلمانی (منظورم حتما آلمانی الاصل نیست، ممکنه اصل و نسبشون ایرانی باشه یا ترک یا هرچی، مهم اینه که اینجا بزرگ شدن و اینجایین) که خدا را هم بنده نیستند اون نزیکیها نباشند و صدای آهنگ گوشخراشی که از توی موبایل یا حتی گوشی ام پی تری پلیر توی گوششان در می آید نگذارد یک کلمه هم بفهمی که اصلا داری چی می خونی.
مسنها هم یک جور دیگر توی اعصاب می روند. چند روز پیش دوتا خانم ۵۰-۶۰ ساله حدود نیم ساعت راجع به شیشه پاک کردن حرف می زدند و درد دل می کردند. فقط آخر حرفهاشون دو کلمه حرف حساب زدند و آنهم اینکه زمان چقدر زود می گذرد و این عمر ماست که دارد تند و تند می گذرد.
بدن بنده هم در راستای گذر عمر و جهش به سوی پیری تصمیم به انقلاب گرفته و مدتیست که نقاط مختلفش در زمانهای مختلف روز و به دلایل نامعلومی درد می گیرند! مثلا پا درد که باعث شده خیلی به مادر گرامی شباهت پیدا کنم. مخصوصا که امروز متوجه شدم دقیقا مثل ایشون هنگام احساس درد عضلات صورتم را منقبض می کنم و لبهایم را گاز می گیرم تا آخ و واخی از خودم بروز ندهم و بعد نفس عمیقی می کشم. خوب شاید این عکس العمل میلیونها انسان درد دار باشد ولی این شباهت من رو به فکر فرو برد. چون قبلا همیشه فکر می کردم که مادر جان چقدر ادا و اصول و ناز دارند و خودشان را لوس می کنند. حالا خودم بدتر! امروز با هم بیرون بودیم و ایشون تقریبا از من تندتر راه می رفتند، در حالیکه من همیشه به خاطر تند پا بودنم معروف بوده ام و حتی آقایون بارها با تعجب به من گفته اند که چقدر تند راه می روم.
خلاصه باید یادم باشد اینها را بعدا به دخترم یا پسرم بگویم، اگر روزی او هم (مثل قبلا های من به مادرم) به من بگوید:«مامان تندتر بیا! خسته شدم! می خوام زودتر برسم خونه!» خیلی می ترسم. می ترسم روزی بچه ام یا بچه هایم را همانقدر کسل و عصبی بکنم که مادرم مرا خسته و کسل و عصبی می کند. گرچه از این هم می ترسم که اصلا بچه ای در کار نباشد، ولی آن حکایت دیگریست.
نمی دانم تقصیر کیست یا اصلا کسی مقصر است؟ فقط می دانم که بعد از دو سه ساعتی بودن با مادرم با احساس خفگی بیرون آمدم. از اینکه باید کوچکترین چیزها را به مادرم یاد بدهم عاجز می شوم. انگار که کودکی باشد ولی نیست! از شنیدن «بلد نیستم » و «یادم رفته» خسته شده ام. حتی عوض کردن کانال تلویزیون را هم از من می خواهد! موقع بیرون آمدن گفتم: « اینقدر نگو نمی توانم. بلد نیستم!» گفت : «آخه باید یکی یادم بده؟!» می خواستم بگویم:« مگر من خودم یاد نگرفتم؟ تمام زندگی را خودم یاد گرفتم. تو که چیزی به من یاد ندادی!» ولی گفتم: «سعی کن! یاد می گیری!»
در عمق وجودم خشم عجیبی نسبت به پدر و مادرم دارم. می دانم چرا ولی نمی دانم چرا تمام نمی شود. هرچه گریه کردم، هرچه فریاد زدم، هر چه خواستم ببخشم که تمام شود، باز هم تمام نشد. باز می بینم هست. سرک می کشد و تنم را به لرزه در می آورد. بعد چاره ای ندارم جز اینکه به اتاقکم پناه بیاورم و در تنهایی خودم باشم.
در رادیو برنامه ای شنیدم راجع به سو استفاده ی جنسی از کودکان. متاسفانه در اینجا زیاد اتفاق میفته ولی نمی تونم با ایران مقایسه کنم، چون در ایران جزو تابوهاست و مسلما آمار درستی در این مورد وجود نداره.
خیلی از این سو استفاده ها در خانواده اتفاق میفته. یعنی ممکنه کودک توسط یک فرد خانواده مثلا عمو، دایی یا حتی پدرش مورد سو استفاده یا تجاوز قرار بگیره. نکته ای که در برنامه راجع بهش صحبت شد و به نظر من مهمه اینه: افرادی که می خواهند با کودک ارتباط جنسی برقرار کنند بار اول یا دوم به او تجاوز نمی کنند، بلکه کم کم سعی می کنند به کودک نزدیک شوند. مثلا دفعات اول فقط کودک را لمس می کنند یا او را مجبور به لمس آلت جنسی خودشان می کنند. ولی تجربه نشان داده که کودکانی که اعتماد به نفس بالایی دارند و همان ابتدا نه می گویند، کمتر قربانی سو استفاده و تجاوز می شوند.
در این برنامه خانمی هم حضور داشت که نویسنده ی کتابهای کودکان بود. او در کتابهایش کودکان را تشویق می کند که نه بگویند. همه ی ما حتما در کودکی این تجربه را داشته ایم: دوست مادرمان یا یک فامیل دور به خانه مان آمده. با دیدن ما گل از گلش شکفته و گفته: «وای چه دختر نازی!» یا «چه پسر آقایی!» و پشتش این جمله ی وحشتناک: «بیا به خاله یه بوس بده!» ما پشت دامن مادرمان قایم شده ایم ولی ناگهان مادر ما را به جلو هول داده و گفته: « خجالت نکش. به خاله یه بوس بده! دختر/پسر خوبی باش!» مسلما من نمی خوام ادعا کنم که این سو استفاده ی جنسی محسوب میشه ولی مشکل اینجاست که کودک رو به کاری که نمی خواهد بکند وادار می کنند و اگر نه بگوید کار بدی کرده و مودب نبوده! این دقیقا نکته ای بود که خانم نویسنده بهش تاکید داشت. این کار باعث ضعف اعتماد به نفس کودک میشه و بهش یاد میده که احساسات درونی خودش رو خفه کنه و هر چی که بهش گفته شد انجام بده.
این برنامه من رو یاد اتفاقی انداخت که برای خودم در ۱۰ـ۱۱ سالگی پیش اومد. یکی از پسرهای فامیل که اون موقع ۱۸ـ۱۹ ساله بود به دلایلی چند هفته خونه ی ما مهمون بود. یک روز بعد از نهار همه در حال چرت زدن بودند و او داشت با من ورق بازی می کرد. بعد رفت طبقه ی بالا و وقتی اومد گفت: « ساعتم رو تو حموم جا گذاشتم، میاری؟» من هم که دختر خوب و حرف گوش کنی بودم رفتم بالا. ولی قبل از اونکه از حموم بیام بیرون دیدم پسره جلوم وایستاده. همون موقع احساس بدی بهم دست داد. خیلی راحت بهم گفت: «اونجاتو نشونم بده.» من شوکه شده بودم، تمام تنم یخ کرده بود و می لرزید ولی ایستاده بودم و نمی تونستم تکون بخورم. گفت:«چاقو دارما.» من فقط گفتم:«بگذار برم وگرنه جیغ می زنم مامانم میاد» بعد از چند لحظه از سر راهم کنار رفت. من بدو بدو رفتم پایین و بغل دست مامانم خوابیدم. نمی دونم چند ماه طول کشید تا این جریان رو برای مامانم تعریف کردم. همون موقع هم داشتم از خجالت می مردم.
اون روز بخیر گذشت ولی خدا می دونه چقدر از این بدترها اتفاقها میفته، حتی بغل گوش مادرها.
من هیچوقت به هیچ بچه ای نمی گم بیا بوس بده. اگر هم زمانی خودم بچه داشته باشم حتما بهش یاد می گم که بگه نه!
با آقای دوست پسر می خواستیم بریم نوشابه بخریم. گفت: “بیا بریم از فلان مغازه بگیریم. فکر کنم صاحبش ایرانیه.” گفتم: “از کجا می دونی؟” گفت: “دفعه ی پیش که اونجا خرید کردم وقتی می خواستم پول بدم خانومه سرش گرم کاری بود، دیر متوجه شد که من پول رو گرفتم طرفش. وقتی پول رو می گرفت معذرتخواهی کرد. پرسیدم برای چی؟ جواب داد چون پول رو فوری ازتون نگرفتم و معطل شدید.” آقای دوست پسر یاد من افتاده بود که هی الکی برای هر چیز کوچکی عذرخواهی می کنم و حدس زده بود که خانومه ایرانیه. خوب این یکی از تفاوتهای فرهنگیه. ما همیشه در احساس گناهیم و اینها همیشه اول به خودشون فکر می کنن بعد به بقیه و احساس گناهی هم ندارن.
خلاصه اون روز رفتیم مغازه ای که می گفت. خانومه قیافه و لهجه اش داد می زدند که ایرانیه. من به فارسی ازش پرسیدم و کلی خوشحال شد. حتی دست داد و خودش رو معرفی کرد. خیلی از ایرانیهای اینجا هموطنان رو اصلا تحویل نمی گیرند ولی این خانوم خیلی خاکی و صمیمی بود. تا که فهمید دوست جون ایرانی نیست (از وقتی با منه کسی دیگه باور نمی کنه آلمانی باشه! ایرانیها که فوری سلام و علیک تحویلش میدن. جام اروپا هم که بود بعضیها فکر می کردند ما اسپانیایی هستیم!)، دیگه فارسی حرف نزد که اونم بفهمه. خیلی خوشم اومد. کلی باهامون گپ زد، بعد هم معلوم شد کافی شاپ بغلی هم مال ایناست. خانومه انگار حس مادریش گل کرده بود، می گفت اگر غذای ایرانی خواستین قبلش زنگ بزنین من براتون آماده می کنم! خلاصه حسابی بهمون حال داد. خوشم میاد که دوست جون کم کم داره فرهنگ ما دستش میاد و خوب البته خیلی هم حال می کنه.
پ.ن. : مثل اینکه بدجوری سوتفاهم شده درباره ی این جریان معذرتخواهی. من منظورم معذرتخواهی از نوع تعارف ایرانیش بود نه معذرتخواهی جدی به عنوان طلب بخشش. خوب ما توی فرهنگمون تعارفهای اغراق آمیز زیاد داریم ولی خودمون هم می دونیم تعارفه ولی این خارجیها گیج میشن چون همچین چیزی ندارند. خلاصه من به هیچ عنوان منظورم این نبود که من مطیع و حرف گوش کن هستم. ضمنا مردهایی که اعتماد به نفس سالمی دارند هیچوقت آرزوی زن مطیع ندارند.
دو دوست هم لطف کردند و در قسمت نظرات شلاق قضاوتشون رو نثار بنده کردند که از شدت مودب بودنشون نتونستم نظرشون رو منتشر کنم. فقط می خوام بگم، اگر کسی ذره ای از عشق بو برده باشه می دونه که عشق نه زمان و مکان میشناسه نه ملیت و زبان. البته مسلما من از این نوع آدمها با اون ادبیات انتظار درک این موضوع رو ندارم.
پ.ن.۲: واویلا! الان قسمت نظرات بالاترین رو خوندم. در عمرم این همه سوتفاهم یکجا ندیده بودم! بعضی حس حقارت بنده رو در برابر آلمانیها تجزیه تحلیل کردن! من فقط یک اتفاق روزمره رو تعریف کردم که توش یک تفاوت فرهنگی مشخص میشه (یا من فکر می کردم مشخص میشه!) من نه گفتم معذرتخواهی فروشنده بده نه گفتم این خوبه که ما رو با اسپانیاییها اشتباه می گیرند! چرا طرف مثبت قضیه رو نمی بینید: آلمانیها ایرانیها رو مودب و مهربان می دانند!
پ.ن.۳: خفه شدم اینقدر که توضیح دادم. به خدا من اصلا عضو بالاترین هم نیستم. یک نفر تازگیها به من لطف پیدا کرده مطالب منو می فرسته بالاترین!
به شدت در کف این گیجی آقای دوست پسر مانده ام که با پدر و مادرش قرار گذاشته و با اینکه آنها گفته اند مهمان دارند باز ایشون دوزاریشون نیفتاده که روز مذکور تولد مادر محترمشونه!
بعد در کف این پدر و مادر محترم دوست پسر عزیز مانده ام که برای شام ما رو دعوت کرده اند ولی حرفی از تولد نزده اند. خوب بابا دارین می بینین پسرتون خنگه، نه ببخشید گیجه، خوب یک کلمه بگین تولده!
ولی از همه بیشتر در کف شانس خفن خودم مانده ام که از همه جا بی خبر بودم ولی یکهو سخاوتمندیم به طرز عجیبی عود کرده بود و چند عدد گز (توجه! چند عدد مترادف چند بسته نیست) درجه یک اهدایی دختردایی جان را (که اینقدر خوشگل بودند که بعد چند ماه هنوزم دلم نمیومد بازشون کنم و بخورم ) در زرورق پیچیده و روبان بندی کرده و توی دلم گفتم: «یک کم خودشیرینی کن.» و اینگونه از آبروریزی حتمی نجات یافتم.
چند سال پیش ایران که بودم یکی از اقوام که می خواست ازم تعریف کنه حرفی زد که مضمونش این میشد که تو با این پدر و مادر و خانواده خر تو خر و زندگی و سرنوشتی که داشتی، چه خوب از آب در اومدی. خلاصه یعنی تو هم باید خل و چل میشدی، چه خوب که نشدی. اون موقع درست نفهمیدم. اون فامیلمون اشتباه می کرد. الان می فهمم که من هم کم قاطی ندارم!
وای امان از این روش ایرانی دلداری دادن: «سخت نگیر!» یا «از این چیزها همه جا هست، تو هر خانواده ای می بینی.» یا «حتما قاطی کرده! تو دلش چیز دیگه ایه.» نمیشه فقط بگین «آره، راست می گی، خیلی سخته.»؟ این روزها یک جوری باهام رفتار شده انگار من الکی یه چیزی رو بزرگ کی کنم. بابا درد داره! دونستن اینکه بدبختی همه جا هست هم نه درد منو کم می کنه نه خوشحالم می کنه. ببخشید!
من فعلا عزادارم. پدر من خودش رو کشت. یعنی پدر واقعیم اون پدری رو که من توی ذهنم برای خودم ساخته بودم کشت. چه بهتر! وقتش بود که از عالم رویا بیرون بیام، به واقعیت زندگیم نگاه کنم و بزرگ بشم.
دیروز اولین بازی تیم ملی فوتبال آلمان در جام ملتهای اروپا ۲۰۰۸ بود و اولین حریف آنها لهستان. در دقیقه ی بیستم بازی لوکاس پودولسکی (Lukas Podolski) بازیکن ۲۳ ساله تیم آلمان اولین گل را به دروازه ی لهستان زد. ولی نه اظهار شادمانی کرد و نه بالا و پایین پرید. حتی لبخندی هم نزد. فقط برای یک لحظه دستش را روی سینه اش گذاشت و بعد صورتش را پشت دستهایش پنهان کرد. من مات و مبهوت مانده بودم که این دیگر چه جورش است؟ گوینده ی آلمانی معما را حل کرد: لوکاس پودولسکی متولد لهستان است. وقتی دو ساله بوده پدر و مادرش به آلمان مهاجرت می کنند و او در شهر برگهایم (Bergheim) در نزدیکی کلن بزرگ شده است.
اشک در چشمهایم جمع شده بود. حتی تصور فشار روحی که بر این بازیکن جوان می رفت سخت بود. سرنوشت انگار می خواست که گل دوم را هم در نیمه ی دوم او راهی دروازه ی لهستان کند. این بار هم دستش را روی قلبش گذاشت. آیا با هر گلی که می زد تیری هم در قلب لهستانیش فرو می رفت؟
این سرنوشت خیلی از خانواده های مهاجر و فرزندان آنهاست. از سویی عشق وطن و از سویی پذیرفتن وطن جدید. و وجود همیشگی این سوال: «من متعلق به کجا هستم؟» این دنیای جدیدیست که باید بپذیریم. دیگر فقط محل تولد و وطن پدر و مادر ملیت انسانها را تعیین نمی کنند. می توان حتی پرسید:«آیا ملیت هنوز مفهومی دارد؟»
پدر گرامی توجهم را به کتابی جلب کرد با عنوان «عروسی خون» که خدا را شکر فقط در ۳۰۰ نسخه و در آلمان چاپ شده. مجموعه شعریست اثر «شاعری» افغان به نام فضل سهیلی. خودتان یک نمونه از اشعار ایشان را بخوانید و قضاوت کنید. (دستم بشکنه و کچل شم اگر یک کلمه شو اینور اونور کرده باشم!)
خانه دوست کجاست
ایستادم سری راه
ایستادم و مکثی کردم
آنگاه دمی چند
رهگذر آمد و پرسیدم ازو
خانه دوست کجاست
رهگذر مکثی کرد و انگشت بدندان بفشرد
و چند لحظه ای بعد سویم دید
او بمن گفت
و به انگشت نشانی هم داد
بعد از آن سوخته درخت
کوره راهیست پر از موج خیال
از مرز تاریکی آن می گذری
بعد از آن آهسته آهسته
به سمت کوچه ای بی دالان می پیچی
پیش آن چشمه ای خشکیده آب
می ایستی
بعد از آن
از سمت دیگر
صدای خش خش پای می شنوی
و می بینی کهن مردی را
پشتاره به پشت
از او می پرسی
خانه ای دوست کجاست
او همی گوید با تو
تا همین لحظه ای زود
خانه دوست نیافتم که کجاست.
******************************
نمونه های دیگری هم هست مثل «آب را گل نکنید» و «زندگی چیست» یا «من از مرگ نهراسیدم» (بله، احمد شاملو و فریدون مشیری هم بی نصیب نمانده اند!) که امیدوارم بنده را از تایپ آنها معاف کنید و خودتان را از عذاب خواندنشان خلاص.
این حکایت را شنیده اید که مردی می رود خیاط که کت شلوارش را بگیرد. آن را می پوشد و نگاهی می کند و به خیاط می گوید: «ک. و.ن شما درد نکنه!» خیاط تعجب می کند و می گوید: «همه می گن دست شما درد نکنه!» مرد جواب می دهد: « آخه شما ریدی به این کت شلوار!»
حالا پدر من منتظر است یک روز این آقای فضل سهیلی (که عکسش هم پشت جلد کتاب است) را گیر بیاورد و به او بگوید: «کو .ن شما درد نکنه!»
پ.ن. ما را بالاترینی کردند. نظرات را می خواندم و دیدم یک نفر به تیتر این پست معترض است. ظریف بینانه به نکته ی خوبی اشاره کرده. و من این انتقاد را قبول می کنم. من خودم هیچ علاقه ای به برابر کردن اشخاص و اشتباهاتشان با ملیتشان ندارم. (حتی پست بعدیم نشان میدهد که اصلا اعتقاد چندانی به ملیت ندارم.) شخصا هم علاقه ی خاصی به افغانستان و مردمش دارم. دلیل انتخاب این تیتر این بود که قسمتهایی از شعر به دری است، مثلا همان خط اول:« ایستادم سری راه». یعنی یک تفاوت بارز آن با اشعار سهراب. از این گذشته در انتخاب تیتر تحریک کنجکاوی خواننده هم مهم است. به هر حال متاسفم که بی دقتی کرده ام.