ساعت سه بعد از نیمه شب است. بیخوابی شدیدا زده به سرم. نتیجهی اخلاقی اینکه نگذارید کارهای دانشگاهتان آنقدر عقب بیفتد که از فکرش شبها بیخواب شوید! البته اگر بخواهیم با دید مثبت و خانومچهای به قضیه نگاه کنیم علت بیخوابی تغییر و تحولات اساسی در زندگی تحصیلی بنده است. بالاخره بعد از سالها به این نتیجه رسیدم که با یللی تللی و روزی ده ساعت خواب کسی فارغالتحصیل نمیشود! یک عامل لگدزننده در کون بنده فارغالتحصیلی آقای دوستپسر بود. به قول خودش: «پیش خودت فکر کردی اگر این میتونه پس من هم میتونم.» و این را غلیظ میگوید. البته اصل ماجرا اینست که هیچ خوشم نیامد که فازهای زندگیمان متفاوت شد. تا چند ماه پیش هر دومان دانشجوهای تنبل بدبختی بودیم که روی کارت دانشجوییمان ارقامی نجومی که همان شمارهی ترم تحصیلی باشد خودنمایی میکردند و فک هر موجود زندهای را به افتادن وامیداشتند. بعد دقیقا نفهمیدم چی شد و چه اتفاقی افتاد و چی خورد توی سر آقای دوستپسر و یا کدوم ککی افتاد تو تنبونش که ناگهان در عرض یک ترم چند تا امتحان داد و پایاننامه نوشت و با نیش باز و نمرهی وقیحانهی ۱/۳ که یه چیزی تو مایههای همان ۱۹/۷۵ خودمان باشد، برای همیشه از دانشگاه بیرون اومد. حالا من همچنان دانشجوی تنبل با رقم نجومی روی کارتم هستم و او یک کارمند باوجدان و وظیفهشناس حال بهمزن که حتی وقتی مریضه میره سرکار!!!
راستی گفتم مریض. اه بابا این چه وضعیه؟ همه که مریض شدند باز. از جیران (برای تو) گرفته تا زیتون و خودم و آقای دوستپسر و… ولی احتمالا همینقدر که آنفلوآنزای خوکی نباشه باید خدا رو شکر کنیم! چقدر از این فصل مریضی بدم میاد.
راستی گفتم بدم میاد یادم افتاد که من هنوز یک نوشته به شهربانوی عزیز مقروضم که قرار است در آن بنویسم از چی بدم میاد و چی دوست دارم. شهربانو جان واقعا شرمنده. یک عالمه کار و درس داشتم و کلا هم انتخابش کار سختیه ولی سعی خودم را خواهم کرد.
راستی گفتم سعی یادم افتاد که هرچی سعی کردم نتونستم آقا کیوان رو راضی کنم که یه آخر هفته بیاد دهات ما. البته حق دارهها. من هم اگر بودم پا نمیشدم برم خونهی کسی که نمیشناسم. ولی وقتی خوندم که نیکآهنگ با دوستهای فیسبوکیش میره بستنی میخوره خوب حسودیم شد. چرا من نتونم؟ البته تقصیر این تنبلی هم هست. اگر توی این یکی دو سال چهار تا کامنت برای کیوان گذاشته بودم، حداقل الان پیش خودش فکر نمیکرد که این خانومچه کیه و از زیر کدوم بتهای سبز شد؟ فعلا دلمان را به این خوش کردهایم که کسانی هم هستند که اگر گذرشون به آلمان میافتاد حاضر بودند بیان دیدنمان، مثلا جیران و شبگیر و الیزه. مگه نه بچهها؟
راستی براتون بگم که آقای دوستپسر چند روزی شده بود «کوین تنها در خانه» چون من رفته بودم یه شهر دیگه کار داشتم. آقا گند زد به ظرف و ظروفمان! به جای پودر ماشین ظرفشویی ورداشته پودر ماشین لباسشویی ریخته توی ماشین ظرفشویی. حالا خوب شد آشپزخونهمون رو کف برنداشت! شاید هم میخواست تلافی اون پیرهنش رو که من صورتیش کردم دربیاره! راستی من به این نتیجه رسیدم که خیلی خوبه آدم همیشه سرش شلوغ باشه و هزار تا کار مهم و استرس داشته باشه و خونه نباشه. مثلا همین پریروزا که من نبودم آقای کوین تنها در خانه تمام خونه رو جاروبرقی کشیده و لباسها رو هم شسته. (الان لازم به توضیحه که منظورم این نیست که در حالت عادی اینها وظایف من باشه و ما تقسیم کار داریم؟) فکر میکنم بدم نمیاد از اونهایی بشم که روزی ده دوازده ساعت بیرون کار میکنن. تصور کنین من کت دامن بپوشم و با یک کیف چرمی و از این لیوانهای قهوهی مقوایی برای تو راه تند و تند توی خیابون را برم و از این جلسه مهم به جلسهی بعدی… ولی نه! نمیشه! امکان نداره این آقای گیاهخوار خدای حمایت از حیوانات بذاره من کیف چرمی دستم بگیرم! خوب اشکال نداره، همین دانشجو تنبله میمونم.
راستی گفتم حیوانات، شما میدونستید که سگها وقتی خوشحال میشن و دم تکون میدن دهنشون رو هم باز میکنن که نفس نفس بزنن؟ البته سگها اکثر مواقع دهنشون بازه ولی موضوع وقتی جالب میشه که پای استخون بیاد وسط. سگها معمولا یه استخون دارن که باهاش دندونهاشون رو میسابن و براشون حکم گنج داره. البته در این دوره زمونهی مدرن و در کشورهای پیشرفتهی جهان مسلما دیگه به سگها استخون واقعی نمیدن! یه چیزی شکل استخون میدن که مواد مقوی و لازم برای دندونها رو داشته باشه و در ضمن سگ بدبخت گول بخوره و خوشحال و خندان دندونهاش رو مسواک بزنه. حالا فرض کنید شما دوست این سگ نازنازی هستید و در حالیکه داشته دندونهاش رو مسواک میزده شما وارد شدین. مسلما اون خیلی خوشحال میشه که شما اومدین دیدنش و میخواین بهش غذا بدین و باهاش بازی کنین و ببرینش بیرون (چون از نظر اون وجود شما به جز اینها دلیل دیگهای نمیتونه داشته باشه) و بدو بدو میاد که به شما سلام کنه. بعد به علت نفس نفس زدن دهنش باز میمونه و استخونش میافته جلوی پای شما. انسانهای خنگ خودمحور هم، البته بلا نسبت شما، فکر میکنن که این یعنی «من خیلی دوستت دارم. بیا استخونم مال تو! بهت هدیهاش میدم.» بعد میان استخون رو بردارن و اونجاست که سگ بدبخت گهگیجه میگیره و دیگه دنیا رونمیفهمه چون دوستش حمله کرده به گنجش! دیگه بستگی به شخصیت سگ دوست شما داره که سعهی صدر داشته باشه یا اینکه یه نیمچه گازی ازتون بگیره. ولی در هر دو حالت اصلا خوشش نیومده که استخونش رو دزدیدن.
راستی من کلی حرفهای اجتماعی سیاسی، روشنفکری، فمینیستی داشتم که متاسفانه به علت بیخوابی، بیماری و گرسنگی ساعت چهار صبح اونها رو معوق میکنم به فرصتی دیگر.
مخلص شما خانومچهی خل و چل
